eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
17 عکس
19 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ از وقتی از بازار برگشته بودیم، دلشوره عجیبی داشتم. خونه شلوغ شده بود. مامان مدام این طرف و اون طرف می‌رفت و وسایل پذیرایی رو آماده می‌کرد. سامیار هم هر چند دقیقه یه بار به ساعت نگاه می‌کرد. من اما... گوشه اتاق نشسته بودم و به چادر کرمی‌ای که مامان خریده بود نگاه می‌کردم. قرار بود امشب سرم کنم. امشب... شب خواستگاری من بود. صدای بابا از راهرو اومد: _فاطمه! قلبم ریخت. _جانم؟ _بیا اتاقم. چند لحظه همون‌جا نشستم. بعد بلند شدم و آروم رفتم سمت اتاق بابا. در رو بستم. بابا پشت میزش ایستاده بود. همین که وارد شدم، با جدیت نگام کرد. _خوب گوش کن. سرم رو پایین انداختم. _بله. _من از قبل با خانواده آقای رسولی صحبت کردم. با تعجب سرم رو بلند کردم. _چی؟ _گفتم فاطمه برای علی. نفسم حبس شد. _یعنی... قبل از اینکه اصلاً منو در جریان بذارین؟ با اخم نگام کرد. _این مهم نیست. _ولی بابا... دستش رو بالا آورد. _امشب قرار نیست بحث کنی. سکوت کردم. چند قدم به سمتم اومد. _حواست رو جمع کن. صدایش سرد و جدی بود. _اگه می‌خوای امشب بدون دردسر بگذره، هیچ حرف اضافه‌ای نمی‌زنی. لب‌هام خشک شده بود. _اگه ازت پرسیدن نظرت چیه، چی میگی؟ جواب ندادم. بابا گفت: _میگی حرف من، حرف بابامه. چشم‌هام پر از اشک شد. _ولی من... _هیچ ولی‌ای وجود نداره. سرم رو پایین انداختم. _فهمیدی؟ خیلی آروم گفتم: _بله. _بلندتر. _بله، فهمیدم. چند ثانیه نگام کرد. _مثل آدم جواب مثبت میدی. نمی‌خوام جلوی خانواده رسولی آبروی منو ببری. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. من باید امشب روبه‌روی خانواده علی می‌نشستم و وانمود می‌کردم چیزی رو می‌خوام که اصلاً نمی‌خواستم. رضا... اسمش توی ذهنم اومد. دلم می‌خواست فقط یک بار صدایش رو بشنوم. یک بار... بابا دوباره گفت: _حالا برو آماده شو. آروم از اتاق بیرون اومدم. در رو که بستم، نفسم رو با لرزش بیرون دادم. سامیار توی راهرو ایستاده بود. تا چشمش به صورتم افتاد، فهمید چیزی شده. _فاطمه؟ سرم رو تکون دادم. _هیچی. _بابا چی گفت؟ به سختی لبخند زدم. _گفت امشب باید خوب رفتار کنم. سامیار چند لحظه نگام کرد. انگار می‌خواست بیشتر بپرسه، ولی چیزی نگفت. من وارد اتاقم شدم. چادر کرمی رو برداشتم و جلوی آینه ایستادم. چند دقیقه بعد، صدای زنگ در بلند شد. قلبم فرو ریخت. مامان از پایین گفت: _فاطمه! مهمونا رسیدن. دستم روی لبه چادر خشک شد. آروم زیر لب گفتم: _خدایا... چشم‌هام رو بستم. _کمکم کن امشب خودم رو گم نکنم. بعد چادر رو سر کردم... و قدم به سمت پله‌ها برداشتم. امشب قرار بود با مردی روبه‌رو بشم که شاید قرار بود همسر آینده‌ام باشه... اما قلب من هنوز جای دیگری بود. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ از صبح خونه ما شده بود بازار شام! مامان از این اتاق به اون اتاق می‌رفت و هر چند دقیقه یه چیزی رو چک می‌کرد. بابا هم کت‌وشلوارش رو پوشیده بود و جلوی آینه ایستاده بود. منم لباس‌هام رو پوشیده بودم و داشتم آماده می‌شدم. مامان با ذوق گفت: _علی، خیلی خوش‌تیپ شدی! لبخند زدم. _بالاخره یه روزی هم باید خوش‌تیپ باشم دیگه. بابا از جلوی آینه برگشت سمتم. _کراواتت کو؟ به گردنم اشاره کردم. _نمی‌زنم. _چرا؟ _گرمه بابا! بابا اخم کرد. _علی، امشب خواستگاریه. یه کم رسمی باش. _بابا کت پوشیدم دیگه! _کراوات هم بزن. _گرمه! مامان خندید. _بذار راحت باشه. بابا گفت: _راحت باشه؟ قراره بره خواستگاری! گفتم: _مگه قراره برم جلسه هیئت‌مدیره؟! مامان زد زیر خنده. بابا هم با اخم نگام کرد. _خیلی بامزه‌ای. _ممنون! _تعریف نکردم. _خواهش می‌کنم! مامان دوباره خندید. بالاخره بابا کوتاه اومد. _باشه، فقط مرتب باش. _چشم. همون موقع سه تا از خدمتکارها وارد شدن. چند تا جعبه و سبد دستشون بود. مامان گفت: _آروم بیاریدشون. وسایل تزیین رو سالم بذارید. من نگاهی به سبدها انداختم. گل‌ها، شیرینی، وسایلی که برای خواستگاری گرفته بودیم... همه آماده بود. مامان و بابا هم برای مراسم حسابی برنامه‌ریزی کرده بودن. مامان حتی چند بار وسایل رو چک کرده بود که چیزی کم نباشه. رفتم سمت سبدی که خودم سفارش داده بودم. گل‌ها رو نگاه کردم. یه لحظه یاد فاطمه افتادم. با خودم گفتم: «فاطمه الان داره چی کار می‌کنه؟» اصلاً خبر داشت امشب قراره خانواده ما برای خواستگاری بیان؟ شاید خوشحال بود... شاید هم نه. این فکر آخر باعث شد لبخندم محو بشه. مامان متوجه شد. _چی شد؟ _هیچی. _نگران شدی؟ لبخند کمرنگی زدم. _یه کم. مامان نزدیکم شد. _طبیعیه پسرم. _مامان... _جانم؟ _اگه فاطمه منو نخواد چی؟ مامان چند لحظه سکوت کرد. بعد آروم گفت: _اون موقع باید به نظر خودش احترام بذاری. حرفش توی ذهنم موند. من واقعاً نمی‌خواستم کسی رو مجبور کنم. حتی اگر تمام این مدت منتظر دیدنش بودم. نگاهم دوباره افتاد به انگشتر نشون. آروم نفس کشیدم. امشب... قرار بود برای اولین بار رسمی روبه‌روش بشینم. و شاید همون امشب بفهمم... اون دختری که مدت‌هاست بی‌دلیل ذهنم رو درگیر کرده، اصلاً منو می‌خواد یا نه. بابا از پشت سر صدام زد: _علی! آماده‌ای؟ برگشتم. _آره. مامان لبخند زد. بابا به ساعتش نگاه کرد. _پس بریم. من یه نگاه آخر به سبد گل‌ها انداختم. دستم رو روی جیب کتم گذاشتم. و همراه مامان و بابا راه افتادم. امشب... شب مهمی بود. خیلی مهم‌تر از چیزی که حتی خودم تصور می‌کردم. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ وقتی رسیدیم، گل‌ها رو خودم برداشتم و مامان هم سبد شیرینی رو گرفت. بابا زنگ در رو زد. چند لحظه بعد در باز شد. وارد خونه شدیم. چشمم افتاد به فاطمه... همون لحظه برای چند ثانیه همه‌چیز از یادم رفت. چادر کرمی سرش بود و ساکت کنار مامانش ایستاده بود. انگار هنوز باورش نشده بود که ما واقعاً برای خواستگاری اومدیم. مامان با لبخند جلو رفت و سلام و احوالپرسی کرد. من هم گل رو جلو بردم. فاطمه با مکث گل رو از دستم گرفت. _ممنون... لبخند زدم. _خواهش می‌کنم. همون لحظه چند تا از گل‌هایی که از قبل آماده کرده بودیم، دستم بود. بی‌اختیار با شیطنت گفتم: _خب... حالا یه رسم کوچیک هم داریم! فاطمه با تعجب نگام کرد. _چه رسمی؟ قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه، گلبرگ‌ها رو آروم روی سرش ریختم. یکی... دو تا... بعد چند تا دیگه. فاطمه انگار کاملاً توی شوک بود! _آقای رسولی! خندیدم و باز چند گلبرگ دیگه ریختم روی سرش. _نگران نباشید، گلن! سامیار از پشت سر خندید. _علی، دیگه شورش رو درآوردی! فاطمه بالاخره گل رو محکم‌تر توی دستش گرفت و با اخم نگام کرد. _تمومش کن! خنده‌ام گرفت. _باشه، باشه! دستم رو بالا بردم. _تسلیم! فاطمه نگاهی به گلبرگ‌های روی چادرش انداخت. بعد به من نگاه کرد. هنوز انگار باورش نمی‌شد این همه اتفاق یک‌دفعه افتاده. مامانم لبخند می‌زد. مادر فاطمه هم مشغول خوشامدگویی بود. من اما فقط به فاطمه نگاه می‌کردم. یه حس عجیبی داشتم. انگار برای اولین بار... واقعاً روبه‌روی دختری ایستاده بودم که این مدت ذهنم رو درگیر کرده بود. ولی نمی‌دونستم پشت اون سکوت و اون نگاه خسته، چه رازی پنهان شده. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☆اذانِ بی‌وقت☆ واقعی داخل خونه‌ی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت: ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه! بابا با تعجب نگاش کرد. علی ادامه داد: ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقه‌ای بهت نداشتم! خشکم زد. اشک‌هام سرازیر شد. چه خوش‌خیال بودم... چند روز بود می‌خواستم خبر بارداری‌مون رو به علی بدم. فکر می‌کردم خوشحال میشه... اما علی همه‌چیز رو خراب کرد. با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم: ـ علی! گم شو بیرون ...... 🔥 اگه می‌خوای پارت‌های جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده! 💰 قیمت VIP فقط ۱۰۰ تومنه! 💰 @montegha_zahra135 📩 برای تهیه VIP پیام بده جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤 ✅الان در چنل vip پارت 160 هستیم ✅در vip هفته‌ای بین21تا28 پارت قرار‌ می‌گیره(بسته به آماده بودن پارت بین 21 تا 28 پارت قرار می‌گیره) ✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارت‌ها افزایش قیمت خواهیم داشت✨ ظرفیت محدود ❌
دوستان توجه کنید از فردا ساعت ۱۹ رمان داریم روزی ۲ یا ۳ پارت
🌿📖 به «روایت نور» خوش اومدی ✨ اگه با بنر «اذان بی‌وقت» وارد کانال شدی، بذار اول با قهرمان داستان آشنات کنم! 👀🔥 ✿ اذان بی‌وقت ✿ علی؛ یه پزشک، یه پسر شیطون و به قول خودش یه لاتِ درست‌وحسابی! 😏🔥 پسری که فکر می‌کرد زندگی‌ش رو خوب می‌شناسه... تا وقتی پای فاطمه وارد زندگی‌ش شد؛ یه دختر هجده‌ساله، مذهبی و چادری که قرار بود همه‌چیز رو برای علی عوض کنه... 👀🌸 اما چیزی که علی نمی‌دونه اینه که پشت این آشنایی، رازهایی وجود داره که قراره کم‌کم فاش بشن! 🖤 📖 اذان بی‌وقت ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی ━━━━━━━━━━━━━━ و قبل از «اذان بی‌وقت» هم یه رمان دیگه از همین نویسنده داریم: خط سرخ | رمان تمام‌شده یه داستان پر از عشق، مذهب، مأموریت، راز و اتفاق‌های غیرمنتظره که می‌تونی کامل و یک‌نفس بخونیش! 📖🔥 👇🏻 بزن روی پیام سنجاق شده و از پارت اول شروع کن.اول «خط سرخ» رو بخون یا مستقیم برو سراغ «اذان بی‌وقت»؛فقط حواست باشه... اینجا قرار نیست داستان‌ها ساده پیش برن! 👀🌿خوش اومدی به روایت نور ✨
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ هنوز صدای خنده‌های علی و سامیار از گوشه‌ی سالن می‌اومد که صدای در ورودی بلند شد. همه ناخودآگاه سمت در برگشتن. پشت سر خانواده رسولی سه تا زن دیگه هم وارد خونه شدن. هر سه لباس‌های یک‌دست و مرتب پوشیده بودن و توی دست هر کدوم، دو تا وسیله‌ی تزیین‌شده بود. همه‌چیز اون‌قدر قشنگ و مرتب بود که چند لحظه فقط بهشون خیره موندم. جعبه‌های سفید و کرم‌رنگ، روبان‌های ظریف، گل‌های کوچیک و تزیینات طلایی... به شدت زیبا بود. ولی برای من؟ انگار داشتن وسایل مراسم ختمم رو می‌آوردن. دلم می‌خواست همون‌جا بمیرم. نه اینکه این‌قدر راحت لبخند بزنم و وانمود کنم خوشحالم. فرزانه خانم با لبخند جلو اومد. _سلام مریم جان، خسته نباشی. مریم خانم سریع جلو رفت و با لبخند جوابش رو داد. _سلام فرزانه جان، خوش اومدی. من فقط ایستاده بودم. دست‌هام رو توی هم قفل کرده بودم و سعی می‌کردم لرزش انگشت‌هام معلوم نشه. سامیار کنارم ایستاد و خیلی آروم خم شد طرفم. _فاطمه... نگاهش کردم. _جان؟ _خوبی؟ لبخند مصنوعی زدم. _آره. چشم‌هاش رو ریز کرد. _دروغ نگو. لبم رو گاز گرفتم. قبل از اینکه چیزی بگم، فرزانه خانم با خوشحالی به سمت من اومد. _فاطمه جان، اینا رو برای تو آوردیم. نگاهم افتاد به دست اون سه زن. یکی‌شون جلو اومد و وسایل رو روی میز گذاشت. فرزانه خانم با ذوق شروع کرد توضیح دادن. _این یکی برای امشب... چشمم افتاد به جعبه‌ای که با روبان کرم‌رنگ بسته شده بود. _اینم لباسه... یکی دیگه رو باز کرد. من فقط نگاه می‌کردم. مریم خانم لبخند می‌زد، ولی از چشم‌هاش می‌شد فهمید خودش هم حال منو می‌فهمه. فرزانه خانم ادامه داد: _گفتم همه‌چی هماهنگ باشه. علی هم لباسش رو انتخاب کرده. قلبم فرو ریخت. علی هم لباسش رو انتخاب کرده بود. یعنی همه‌چیز از قبل تصمیم گرفته شده بود. لباس. چادر. حلقه. گل. شیرینی. حتی رنگ لباس‌ها. فقط یک چیز رو کسی نپرسیده بود... من چی می‌خوام؟ نگاهم ناخودآگاه رفت سمت علی. اون طرف سالن ایستاده بود و با پدرش حرف می‌زد. وقتی نگاه منو دید، لبخند کوچیکی زد. اما من نتونستم لبخند بزنم. چشم‌هام رو پایین انداختم. تو دلم فقط یک اسم بود. رضا... همون اسمی که هیچ‌کس توی این خونه اجازه نمی‌داد بلند گفته بشه. همون پسری که حتی نمی‌دونست من چقدر دوستش دارم. همون کسی که برای اومدن به خواستگاری آماده شده بود... ولی حالا قبل از اینکه حتی فرصت کنه وارد این خونه بشه، همه‌چیز برای من عوض شده بود. فرزانه خانم جعبه‌ی کوچیکی رو برداشت و به سمتم گرفت. _فاطمه جان، اینم برای تو. به جعبه نگاه کردم. لبخند زدم. اما لبخندم بیشتر شبیه بغض بود. آروم گفتم: _ممنون... فرزانه خانم با محبت گفت: _مبارکت باشه دخترم. همین جمله کافی بود. گلوم گرفت. سرم رو پایین انداختم تا کسی اشک‌هام رو نبینه. سامیار از کنارم خیلی آروم گفت: _فاطمه... جوابش رو ندادم. چون اگر دهانم رو باز می‌کردم، احتمالاً فقط یک جمله ازش بیرون می‌اومد: من رضا رو می‌خوام... و می‌ترسیدم اگر این جمله رو بگم، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نشه. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ فرزانه خانم هنوز داشت با ذوق وسایل رو یکی‌یکی روی میز می‌چید. من اما فقط به دست‌هاش نگاه می‌کردم. هر چیزی که روی میز قرار می‌گرفت، انگار یه تیک دیگه روی آینده‌ای بود که من اصلاً انتخابش نکرده بودم. مریم خانم کنارم نشست و خیلی آروم دستم رو گرفت. _فاطمه جان... نگاهش کردم. _جانم؟ لبخند کوچیکی زد. _برو یه کم بشین دخترم. آروم سر تکون دادم. _باشه. روی مبل نشستم. سامیار هم درست روبه‌روم نشست. نگاهش کردم. با چشم‌هاش داشت می‌پرسید: «خوبی؟» فقط سرم رو خیلی آروم تکون دادم. نه. خوب نبودم. اصلاً خوب نبودم. صدای فرزانه خانم از کنار میز بلند شد: _مریم جان، اینا رو هم برای فاطمه گرفتیم. مریم خانم لبخند زد. _خیلی زحمت کشیدین. _چه زحمتی؟ دختر خودمونه دیگه! دختر خودمونه... این جمله باعث شد یه لحظه قلبم درد بگیره. من هنوز دختر خودم بودم؟ هنوز حق داشتم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم؟ یا از همین الان همه تصمیم‌ها گرفته شده بود؟ سرم رو پایین انداختم. همون لحظه علی از اون طرف سالن اومد سمت ما. لبخند روی لبش بود. جلوی من ایستاد و گفت: _خب خانم فرهمند، فکر کنم امروز رکورد سکوت رو زدین. سرم رو بلند کردم. _چی؟ خندید. _از وقتی اومدیم، شما شاید پنج کلمه هم حرف نزدین. سامیار پقی زد زیر خنده. _علی، تو که از صد تا آدم بیشتر حرف می‌زنی، پنج کلمه برای تو خیلی کمه! علی دستش رو روی سینه‌اش گذاشت. _من؟! من آدم کم‌حرفی‌ام. سامیار با خنده گفت: _آره، مخصوصاً وقتی سه ساعت درباره خودت حرف می‌زنی! چند نفر خندیدن. من هم فقط یه لبخند کوچیک زدم. علی متوجه شد. چند لحظه نگاهم کرد. بعد لحنش آروم‌تر شد. _فاطمه خانم... _بله؟ _اگه خسته شدین، لازم نیست جلوی کسی خودتون رو مجبور به لبخند زدن کنین. چشم‌هام برای لحظه‌ای روی صورتش ثابت موند. انتظار چنین حرفی رو نداشتم. آروم گفتم: _نه... چیزی نیست. علی سر تکون داد. _باشه. ولی قبل از اینکه برگرده، دوباره گفت: _فقط خواستم بدونین لازم نیست نقش بازی کنین. خشکم زد. چشم‌هام ناخودآگاه سمت بابا رفت. کامران مشغول صحبت با آقای رسولی بود و ظاهراً حواسش به ما نبود. علی رفت سمت پدر و مادرش. اما جمله‌اش توی ذهنم موند. لازم نیست نقش بازی کنین. کاش واقعاً لازم نبود. کاش می‌تونستم بلند بگم: من این ازدواج رو نمی‌خوام. من رضا رو دوست دارم. من آینده‌ام رو برای خودم می‌خوام. اما فقط لب‌هام رو به هم فشار دادم. چند دقیقه بعد، فرزانه خانم رو به من کرد. _فاطمه جان، بیا اینو ببین. بلند شدم. رفتم سمت میز. یه جعبه‌ی کوچیک و ظریف رو باز کرد. داخلش یه وسیله‌ی زیبا قرار داشت. چشمم که بهش افتاد، بغضم دوباره بالا اومد. فرزانه خانم با ذوق گفت: _اینم یکی از چیزاییه که علی خودش انتخاب کرده. ناخودآگاه نگاهم رفت سمت علی. اون هم نگاهم می‌کرد. لبخند خیلی آرومی روی لبش بود. من اما فقط به اون جعبه نگاه کردم. و با خودم گفتم: علی شاید آدم بدی نباشه... ولی این دلیل نمی‌شد من دوستش داشته باشم. چون قلب من... خیلی وقت بود جای دیگه‌ای گیر کرده بود. جایی بین سجاده و مسجد و صدای اذان... و یک اسم. رضا. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ همه کم‌کم سر جاشون نشستن. دیگه خبری از شوخی‌های سامیار و علی نبود. بابا صاف نشست و رو به آقای رسولی گفت: _خب... فکر کنم بهتره بریم سر اصل مطلب. قلبم ریخت. دستم رو محکم به چادر کرمم گرفتم. آقای رسولی لبخند زد. _بله، ما هم برای همین خدمت رسیدیم. فرزانه خانم کنار مریم خانم نشست. بابا نگاهی به من انداخت. فقط همون یه نگاه کافی بود تا بفهمم باید ساکت بمونم. آقای رسولی گفت: _ما فاطمه رو از قبل می‌شناسیم. دختر خوب و باوقاریه و علی هم از بودن کنار خانواده شما همیشه راضی بوده. سرم رو پایین انداختم. علی چیزی نگفت. برای اولین بار از وقتی اومده بودن، جدی شده بود. بابا ادامه داد: _من و حاج‌آقا از قبل صحبت کردیم. به نظرم این وصلت می‌تونه برای هر دو خانواده خوب باشه. «وصلت...» این کلمه مثل سنگ خورد توی سرم. مریم خانم آروم گفت: _ولی فکر نمی‌کنین بهتره نظر خود بچه‌ها رو هم بپرسیم؟ بابا نگاه کوتاهی بهش انداخت. _نظرشون رو می‌پرسیم. بعد رو به من کرد. _فاطمه؟ گلوی من خشک شده بود. همه منتظر جواب من بودن. فرزانه خانم لبخند می‌زد. آقای رسولی منتظر بود. علی هم نگاهم می‌کرد. سامیار از گوشه‌ی سالن با نگرانی حواسش به من بود. من اما فقط به یک نفر فکر می‌کردم. رضا. صدای قلبم رو می‌شنیدم. دلم می‌خواست بگم: «نه.» فقط همین. اما یاد حرف بابا افتادم. «حرف من، حرف بابامه.» لب‌هام لرزید. بابا دوباره گفت: _خب دخترم؟ چشم‌هام رو بستم. نفس عمیقی کشیدم. بعد خیلی آروم گفتم: _من... صدایم شکست. همه ساکت شدن. علی کمی جلوتر نشست. منتظر جوابم بود. من بهش نگاه کردم. بعد نگاهم رو پایین انداختم و گفتم: _من... نمی‌دونم. بابا اخم کرد. _یعنی چی نمی‌دونی؟ اشک توی چشم‌هام جمع شد. مریم خانم سریع گفت: _کامران، بذار خودش فکر کنه. علی ناگهان گفت: _اتفاقاً به نظرم حق داره. همه به سمتش برگشتن. علی آرام ادامه داد: _اگه قراره درباره زندگی یه آدم تصمیم بگیریم، حداقل باید بذاریم خودش فکر کنه. برای چند ثانیه فقط بهش خیره شدم. این اولین بار بود که علی چیزی می‌گفت که واقعاً انتظارش رو نداشتم. بابا اخم کرد. _علی، این موضوع بین بزرگ‌ترهاست. علی لبخند کمرنگی زد. _می‌دونم عمو. بعد نگاهش رو به من دوخت. _ولی به نظرم نظر خود فاطمه مهم‌تر از هر چیزی باید باشه. قلبم برای لحظه‌ای لرزید. اما نه از عشق. از تعجب. چون مردی که قرار بود با تصمیم دیگران وارد زندگی من بشه، داشت برای حق انتخاب من حرف می‌زد. و همین، همه‌چیز رو پیچیده‌تر می‌کرد. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا