🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۰
#از_زبان_فاطمه
هنوز صدای خندههای علی و سامیار از گوشهی سالن میاومد که صدای در ورودی بلند شد.
همه ناخودآگاه سمت در برگشتن.
پشت سر خانواده رسولی سه تا زن دیگه هم وارد خونه شدن.
هر سه لباسهای یکدست و مرتب پوشیده بودن و توی دست هر کدوم، دو تا وسیلهی تزیینشده بود.
همهچیز اونقدر قشنگ و مرتب بود که چند لحظه فقط بهشون خیره موندم.
جعبههای سفید و کرمرنگ، روبانهای ظریف، گلهای کوچیک و تزیینات طلایی...
به شدت زیبا بود.
ولی برای من؟
انگار داشتن وسایل مراسم ختمم رو میآوردن.
دلم میخواست همونجا بمیرم.
نه اینکه اینقدر راحت لبخند بزنم و وانمود کنم خوشحالم.
فرزانه خانم با لبخند جلو اومد.
_سلام مریم جان، خسته نباشی.
مریم خانم سریع جلو رفت و با لبخند جوابش رو داد.
_سلام فرزانه جان، خوش اومدی.
من فقط ایستاده بودم.
دستهام رو توی هم قفل کرده بودم و سعی میکردم لرزش انگشتهام معلوم نشه.
سامیار کنارم ایستاد و خیلی آروم خم شد طرفم.
_فاطمه...
نگاهش کردم.
_جان؟
_خوبی؟
لبخند مصنوعی زدم.
_آره.
چشمهاش رو ریز کرد.
_دروغ نگو.
لبم رو گاز گرفتم.
قبل از اینکه چیزی بگم، فرزانه خانم با خوشحالی به سمت من اومد.
_فاطمه جان، اینا رو برای تو آوردیم.
نگاهم افتاد به دست اون سه زن.
یکیشون جلو اومد و وسایل رو روی میز گذاشت.
فرزانه خانم با ذوق شروع کرد توضیح دادن.
_این یکی برای امشب...
چشمم افتاد به جعبهای که با روبان کرمرنگ بسته شده بود.
_اینم لباسه...
یکی دیگه رو باز کرد.
من فقط نگاه میکردم.
مریم خانم لبخند میزد، ولی از چشمهاش میشد فهمید خودش هم حال منو میفهمه.
فرزانه خانم ادامه داد:
_گفتم همهچی هماهنگ باشه. علی هم لباسش رو انتخاب کرده.
قلبم فرو ریخت.
علی هم لباسش رو انتخاب کرده بود.
یعنی همهچیز از قبل تصمیم گرفته شده بود.
لباس.
چادر.
حلقه.
گل.
شیرینی.
حتی رنگ لباسها.
فقط یک چیز رو کسی نپرسیده بود...
من چی میخوام؟
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت علی.
اون طرف سالن ایستاده بود و با پدرش حرف میزد.
وقتی نگاه منو دید، لبخند کوچیکی زد.
اما من نتونستم لبخند بزنم.
چشمهام رو پایین انداختم.
تو دلم فقط یک اسم بود.
رضا...
همون اسمی که هیچکس توی این خونه اجازه نمیداد بلند گفته بشه.
همون پسری که حتی نمیدونست من چقدر دوستش دارم.
همون کسی که برای اومدن به خواستگاری آماده شده بود...
ولی حالا قبل از اینکه حتی فرصت کنه وارد این خونه بشه، همهچیز برای من عوض شده بود.
فرزانه خانم جعبهی کوچیکی رو برداشت و به سمتم گرفت.
_فاطمه جان، اینم برای تو.
به جعبه نگاه کردم.
لبخند زدم.
اما لبخندم بیشتر شبیه بغض بود.
آروم گفتم:
_ممنون...
فرزانه خانم با محبت گفت:
_مبارکت باشه دخترم.
همین جمله کافی بود.
گلوم گرفت.
سرم رو پایین انداختم تا کسی اشکهام رو نبینه.
سامیار از کنارم خیلی آروم گفت:
_فاطمه...
جوابش رو ندادم.
چون اگر دهانم رو باز میکردم، احتمالاً فقط یک جمله ازش بیرون میاومد:
من رضا رو میخوام...
و میترسیدم اگر این جمله رو بگم، دیگه هیچچیز مثل قبل نشه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۱
#از_زبان_فاطمه
فرزانه خانم هنوز داشت با ذوق وسایل رو یکییکی روی میز میچید.
من اما فقط به دستهاش نگاه میکردم.
هر چیزی که روی میز قرار میگرفت، انگار یه تیک دیگه روی آیندهای بود که من اصلاً انتخابش نکرده بودم.
مریم خانم کنارم نشست و خیلی آروم دستم رو گرفت.
_فاطمه جان...
نگاهش کردم.
_جانم؟
لبخند کوچیکی زد.
_برو یه کم بشین دخترم.
آروم سر تکون دادم.
_باشه.
روی مبل نشستم.
سامیار هم درست روبهروم نشست.
نگاهش کردم.
با چشمهاش داشت میپرسید: «خوبی؟»
فقط سرم رو خیلی آروم تکون دادم.
نه.
خوب نبودم.
اصلاً خوب نبودم.
صدای فرزانه خانم از کنار میز بلند شد:
_مریم جان، اینا رو هم برای فاطمه گرفتیم.
مریم خانم لبخند زد.
_خیلی زحمت کشیدین.
_چه زحمتی؟ دختر خودمونه دیگه!
دختر خودمونه...
این جمله باعث شد یه لحظه قلبم درد بگیره.
من هنوز دختر خودم بودم؟
هنوز حق داشتم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم؟
یا از همین الان همه تصمیمها گرفته شده بود؟
سرم رو پایین انداختم.
همون لحظه علی از اون طرف سالن اومد سمت ما.
لبخند روی لبش بود.
جلوی من ایستاد و گفت:
_خب خانم فرهمند، فکر کنم امروز رکورد سکوت رو زدین.
سرم رو بلند کردم.
_چی؟
خندید.
_از وقتی اومدیم، شما شاید پنج کلمه هم حرف نزدین.
سامیار پقی زد زیر خنده.
_علی، تو که از صد تا آدم بیشتر حرف میزنی، پنج کلمه برای تو خیلی کمه!
علی دستش رو روی سینهاش گذاشت.
_من؟! من آدم کمحرفیام.
سامیار با خنده گفت:
_آره، مخصوصاً وقتی سه ساعت درباره خودت حرف میزنی!
چند نفر خندیدن.
من هم فقط یه لبخند کوچیک زدم.
علی متوجه شد.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد لحنش آرومتر شد.
_فاطمه خانم...
_بله؟
_اگه خسته شدین، لازم نیست جلوی کسی خودتون رو مجبور به لبخند زدن کنین.
چشمهام برای لحظهای روی صورتش ثابت موند.
انتظار چنین حرفی رو نداشتم.
آروم گفتم:
_نه... چیزی نیست.
علی سر تکون داد.
_باشه.
ولی قبل از اینکه برگرده، دوباره گفت:
_فقط خواستم بدونین لازم نیست نقش بازی کنین.
خشکم زد.
چشمهام ناخودآگاه سمت بابا رفت.
کامران مشغول صحبت با آقای رسولی بود و ظاهراً حواسش به ما نبود.
علی رفت سمت پدر و مادرش.
اما جملهاش توی ذهنم موند.
لازم نیست نقش بازی کنین.
کاش واقعاً لازم نبود.
کاش میتونستم بلند بگم:
من این ازدواج رو نمیخوام.
من رضا رو دوست دارم.
من آیندهام رو برای خودم میخوام.
اما فقط لبهام رو به هم فشار دادم.
چند دقیقه بعد، فرزانه خانم رو به من کرد.
_فاطمه جان، بیا اینو ببین.
بلند شدم.
رفتم سمت میز.
یه جعبهی کوچیک و ظریف رو باز کرد.
داخلش یه وسیلهی زیبا قرار داشت.
چشمم که بهش افتاد، بغضم دوباره بالا اومد.
فرزانه خانم با ذوق گفت:
_اینم یکی از چیزاییه که علی خودش انتخاب کرده.
ناخودآگاه نگاهم رفت سمت علی.
اون هم نگاهم میکرد.
لبخند خیلی آرومی روی لبش بود.
من اما فقط به اون جعبه نگاه کردم.
و با خودم گفتم:
علی شاید آدم بدی نباشه...
ولی این دلیل نمیشد من دوستش داشته باشم.
چون قلب من...
خیلی وقت بود جای دیگهای گیر کرده بود.
جایی بین سجاده و مسجد و صدای اذان...
و یک اسم.
رضا.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۲
#از_زبان_فاطمه
همه کمکم سر جاشون نشستن.
دیگه خبری از شوخیهای سامیار و علی نبود.
بابا صاف نشست و رو به آقای رسولی گفت:
_خب... فکر کنم بهتره بریم سر اصل مطلب.
قلبم ریخت.
دستم رو محکم به چادر کرمم گرفتم.
آقای رسولی لبخند زد.
_بله، ما هم برای همین خدمت رسیدیم.
فرزانه خانم کنار مریم خانم نشست.
بابا نگاهی به من انداخت.
فقط همون یه نگاه کافی بود تا بفهمم باید ساکت بمونم.
آقای رسولی گفت:
_ما فاطمه رو از قبل میشناسیم. دختر خوب و باوقاریه و علی هم از بودن کنار خانواده شما همیشه راضی بوده.
سرم رو پایین انداختم.
علی چیزی نگفت.
برای اولین بار از وقتی اومده بودن، جدی شده بود.
بابا ادامه داد:
_من و حاجآقا از قبل صحبت کردیم. به نظرم این وصلت میتونه برای هر دو خانواده خوب باشه.
«وصلت...»
این کلمه مثل سنگ خورد توی سرم.
مریم خانم آروم گفت:
_ولی فکر نمیکنین بهتره نظر خود بچهها رو هم بپرسیم؟
بابا نگاه کوتاهی بهش انداخت.
_نظرشون رو میپرسیم.
بعد رو به من کرد.
_فاطمه؟
گلوی من خشک شده بود.
همه منتظر جواب من بودن.
فرزانه خانم لبخند میزد.
آقای رسولی منتظر بود.
علی هم نگاهم میکرد.
سامیار از گوشهی سالن با نگرانی حواسش به من بود.
من اما فقط به یک نفر فکر میکردم.
رضا.
صدای قلبم رو میشنیدم.
دلم میخواست بگم:
«نه.»
فقط همین.
اما یاد حرف بابا افتادم.
«حرف من، حرف بابامه.»
لبهام لرزید.
بابا دوباره گفت:
_خب دخترم؟
چشمهام رو بستم.
نفس عمیقی کشیدم.
بعد خیلی آروم گفتم:
_من...
صدایم شکست.
همه ساکت شدن.
علی کمی جلوتر نشست.
منتظر جوابم بود.
من بهش نگاه کردم.
بعد نگاهم رو پایین انداختم و گفتم:
_من... نمیدونم.
بابا اخم کرد.
_یعنی چی نمیدونی؟
اشک توی چشمهام جمع شد.
مریم خانم سریع گفت:
_کامران، بذار خودش فکر کنه.
علی ناگهان گفت:
_اتفاقاً به نظرم حق داره.
همه به سمتش برگشتن.
علی آرام ادامه داد:
_اگه قراره درباره زندگی یه آدم تصمیم بگیریم، حداقل باید بذاریم خودش فکر کنه.
برای چند ثانیه فقط بهش خیره شدم.
این اولین بار بود که علی چیزی میگفت که واقعاً انتظارش رو نداشتم.
بابا اخم کرد.
_علی، این موضوع بین بزرگترهاست.
علی لبخند کمرنگی زد.
_میدونم عمو.
بعد نگاهش رو به من دوخت.
_ولی به نظرم نظر خود فاطمه مهمتر از هر چیزی باید باشه.
قلبم برای لحظهای لرزید.
اما نه از عشق.
از تعجب.
چون مردی که قرار بود با تصمیم دیگران وارد زندگی من بشه، داشت برای حق انتخاب من حرف میزد.
و همین، همهچیز رو پیچیدهتر میکرد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۳
#از_زبان_فاطمه
همه منتظر جواب من بودن.
علی هنوز ساکت نگاهم میکرد.
اما من فقط بابا رو میدیدم.
همون نگاه سرد و سنگینی که خوب میشناختم.
نگاهی که میگفت اگر جوابم چیزی غیر از خواستهی اون باشه، چه اتفاقی میافته.
دستهام شروع کرد به لرزیدن.
گلوی من خشک شده بود.
صدای قلبم توی گوشم میپیچید.
رضا...
اسمش توی ذهنم فریاد میزد.
من رضا رو دوست دارم.
اما جرئت نکردم بگمش.
بابا دوباره گفت:
_فاطمه، منتظریم.
سرم رو پایین انداختم.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد با صدایی که به زور از گلوم بیرون میاومد، گفتم:
_من...
نفس عمیقی کشیدم.
اشک توی چشمهام جمع شده بود.
_من هم موافقم.
همه لبخند زدن.
فرزانه خانم خوشحال شد و دست مریم خانم رو گرفت.
_الحمدلله!
آقای رسولی هم با لبخند گفت:
_انشاءالله به خیر و خوشی.
سامیار اما لبخند نزد.
نگاهش مستقیم روی من بود.
چون میدونست.
میدونست این «موافقم» از ته قلبم نبود.
علی هم برای چند لحظه چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
انگار دنبال چیزی توی صورتم میگشت.
بعد خیلی آروم گفت:
_مبارکه... فاطمه خانم.
لبخند زدم.
یا بهتره بگم...
سعی کردم لبخند بزنم.
_ممنون.
اما درست همون لحظه، یه قطره اشک از گوشهی چشمم پایین افتاد.
سریع صورتم رو برگردوندم که کسی نبینه.
ولی سامیار دید.
مریم خانم هم دید.
و علی...
نمیدونستم دید یا نه.
بابا با رضایت به پشتی مبل تکیه داد.
_خب، پس دیگه حرفی باقی نمیمونه.
حرفی باقی نمیمونه؟
ولی من هزار تا حرف نگفته داشتم.
من هنوز رضا رو دوست داشتم.
هنوز دلم میخواست زندگیای که برای خودم تصور کرده بودم، از دستم نره.
اما از بابا ترسیده بودم.
برای همین گفتم «موافقم».
نه چون قلبم راضی بود...
بلکه چون جرئت مخالفت نداشتم.
سرم رو پایین انداختم و زیر لب گفتم:
_خدایا...
صدام به سختی شنیده میشد.
_خودت میدونی من چی میخوام...
و فقط یک فکر توی سرم میچرخید:
اگر رضا بفهمه من با علی موافقت کردم، چی میشه؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۴
#از_زبان_فاطمه
بعد از حرف من، فضای خونه عوض شد.
همه خوشحال بودن.
فرزانه خانم با ذوق دربارهی مراسم حرف میزد.
مریم خانم لبخند میزد، اما نگاهش هنوز روی صورتم بود.
سامیار هم ساکت شده بود.
انگار تنها کسی بود که میدونست پشت اون یک کلمه، چه غوغاییه.
بابا با رضایت گفت:
_خب، پس مبارکه.
سرم رو پایین انداختم.
_ممنون.
صدای فرزانه خانم بلند شد:
_پس انشاءالله از همین امشب دربارهی کارهای عقد هم صحبت کنیم.
قلبم دوباره فرو ریخت.
عقد؟!
یعنی واقعاً همهچیز داشت اینقدر سریع جلو میرفت؟
من حتی هنوز باور نکرده بودم که جواب مثبت دادهام.
فرزانه خانم رو به من گفت:
_فاطمه جان، چیزی لازم داری؟ لباس، چادر، هرچی که دوست داشته باشی بگو.
لبخند بیجونی زدم.
_نه... هرچی شما صلاح بدونین.
علی که تا اون لحظه ساکت بود، ناگهان گفت:
_نه.
همه برگشتن سمتش.
آروم ادامه داد:
_هرچی خودش دوست داره.
بابا نگاهش کرد.
_علی...
علی لبخند زد.
_عمو، خب قراره فاطمه استفاده کنه، نه ما.
سامیار زیر لب خندید.
_بالاخره یه حرف حساب زدی.
علی نگاهش کرد.
_من همیشه حرف حساب میزنم، تو متوجه نمیشی.
چند نفر خندیدن.
من هم لبخند کوچیکی زدم.
اما علی دوباره نگاهم کرد.
این بار نگاهش فرق داشت.
نه شوخی داشت، نه خنده.
انگار داشت منو میخوند.
چند لحظه بعد خیلی آرام گفت:
_فاطمه خانم؟
_بله؟
_واقعاً موافقین؟
خشکم زد.
چشمم افتاد به بابا.
بابا داشت نگاهم میکرد.
دوباره ترس تمام وجودم رو گرفت.
لبخند زدم.
_بله.
علی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد سرش رو پایین انداخت.
_باشه.
ولی از لحنش معلوم بود باور نکرده.
من نگاهم رو ازش گرفتم.
دلم میخواست یکی فقط یک بار ازم بپرسه:
«فاطمه، خودت چی میخوای؟»
نه اینکه بپرسن «موافقي؟»
چون من...
از ترس جواب مثبت داده بودم.
چند دقیقه بعد، سامیار از کنارم رد شد.
خیلی آروم گفت:
_فاطمه، بیا یه لحظه.
دنبالش رفتم سمت آشپزخونه.
همین که وارد شدیم، در رو نیمهباز گذاشت و با نگرانی گفت:
_چرا گفتی موافقی؟
چشمهام پر از اشک شد.
_سامیار...
_تو رضا رو دوست داری.
سرم رو پایین انداختم.
_میدونم.
_پس چرا؟
لبم لرزید.
_از بابا ترسیدم.
سامیار نفسش رو با ناراحتی بیرون داد.
_فاطمه...
اشکم افتاد.
_من نمیخواستم دروغ بگم.
_پس چرا گفتی؟
با بغض گفتم:
_چون نمیخواستم دوباره...
حرفم نصفه موند.
سامیار چیزی نگفت.
فقط چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
_من نمیذارم تنها بمونی.
سرم رو بلند کردم.
_ولی چی کار میتونی بکنی؟
جوابی نداشت.
چون هر دومون میدونستیم تصمیم بابا ساده نبود.
همون لحظه صدای علی از سالن اومد:
_سامیار؟
سامیار سریع اشکهای منو دید.
_برو صورتت رو بشور.
سرم رو تکون دادم.
وقتی از آشپزخونه بیرون اومدم، چشمم افتاد به علی.
کنار پنجره ایستاده بود.
نگاهش مستقیم روی من بود.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد خیلی آرام گفت:
_فاطمه خانم...
ایستادم.
_بله؟
نگاهش جدی بود.
_من یه سؤال دارم.
قلبم تندتر زد.
_چی؟
مکث کرد.
بعد گفت:
_اگه یه روز بین چیزی که خانوادهتون میخوان و چیزی که خودتون میخواین گیر کنین...
چشمهاش روی صورتم ثابت موند.
_شما کدوم رو انتخاب میکنین؟
نتونستم جواب بدم.
چون جوابش رو میدونستم.
ولی جرئت گفتنش رو نداشتم.
علی چند لحظه منتظر موند.
بعد آرام گفت:
_فهمیدم.
و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، از کنارم رد شد.
من همونجا موندم.
با یه سؤال که برای اولین بار، نه بابا...
بلکه خود علی ازم پرسیده بود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۵
#از_زبان_علی
از کنار فاطمه رد شدم، اما ذهنم هنوز پیش همون چند ثانیه بود.
«من هم موافقم.»
کلماتش ساده بود.
ولی حالت صورتش اصلاً شبیه کسی نبود که از ته دل خوشحال باشه.
من آدم سادهای نبودم.
سالها یاد گرفته بودم از لحن آدمها، مکثهاشون و حتی نگاهشون چیزهایی بفهمم که خودشون نمیگفتن.
و فاطمه...
واضح بود که چیزی رو پنهان میکنه.
رفتم کنار سامیار نشستم.
آروم بهش گفتم:
_داداش؟
_جان؟
_یه سؤال.
_بپرس.
نگاهم رو به فاطمه دوختم که کنار مادرش نشسته بود.
_خواهرت همیشه اینقدر ساکته؟
سامیار لحظهای مکث کرد.
_نه.
_پس امشب چرا؟
سامیار نگاهش رو از فاطمه گرفت و به من نگاه کرد.
_خودت نمیفهمی؟
ابرو بالا انداختم.
_چی رو؟
با صدای خیلی آروم گفت:
_فاطمه دلش اینجا نیست.
حرفش توی ذهنم موند.
_یعنی چی؟
سامیار سریع گفت:
_هیچی. بیخیال.
اما من بیخیال نشدم.
نگاهم دوباره سمت فاطمه رفت.
همون لحظه فرزانه خانم گفت:
_خب، حالا که جواب مثبت شد، بهتره دربارهی زمان عقد هم صحبت کنیم.
فاطمه سرش رو پایین انداخت.
من اما منتظر واکنشش بودم.
لبهاش تکون خورد.
_هرچی بابا صلاح بدونه.
همون لحظه مطمئن شدم.
این دختر...
از چیزی میترسه.
و من نمیخواستم با ترسِ یک نفر وارد زندگیاش بشم.
رو به پدرم کردم.
_بابا.
_جانم؟
_یه خواهش دارم.
همه ساکت شدن.
گفتم:
_برای عقد عجله نکنیم.
بابا با تعجب نگاهم کرد.
_چرا؟
لبخند کوچیکی زدم.
_چون هنوز باید بیشتر همدیگه رو بشناسیم.
فرزانه خانم با خوشحالی گفت:
_علی درست میگه.
اما کامران چیزی نگفت.
فقط نگاهش رفت سمت فاطمه.
فاطمه هم سرش پایین بود.
من همان لحظه تصمیمم رو گرفتم.
اگر قرار بود این ازدواج اتفاق بیفته...
حداقل باید مطمئن میشدم که فاطمه واقعاً خودش میخواد.
نه اینکه فقط از کسی بترسه.
و برای اولین بار، چیزی درونم گفت شاید این دختر...
داستانی خیلی بزرگتر از چیزی که من فکر میکردم پشت این سکوتش داره.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت واقعی
داخل خونهی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت:
ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه!
بابا با تعجب نگاش کرد.
علی ادامه داد:
ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقهای بهت نداشتم!
خشکم زد.
اشکهام سرازیر شد.
چه خوشخیال بودم...
چند روز بود میخواستم خبر بارداریمون رو به علی بدم.
فکر میکردم خوشحال میشه...
اما علی همهچیز رو خراب کرد.
با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم:
ـ علی! گم شو بیرون ......
🔥 اگه میخوای پارتهای جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده!
💰 قیمت VIP فقط 80 تومنه! 💰
@montegha_zahra135
📩 برای تهیه VIP پیام بده
جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤
✅الان در چنل vip پارت 160 هستیم
✅در vip هفتهای بین21تا28 پارت قرار میگیره(بسته به آماده بودن پارت بین 21 تا 28 پارت قرار میگیره)
✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه
قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارتها افزایش قیمت خواهیم داشت✨
ظرفیت محدود ❌
هدایت شده از Vip ~اذان بی وقت ~🌿
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۶
#از_زبان_فاطمه
بعد از حرف علی، چند لحظه سکوت شد.
آقای رسولی گفت:
_خب... بهتره خود بچهها هم یه کم با هم صحبت کنن.
قلبم ریخت.
من و علی؟
تنها؟
نگاهی به مامان انداختم.
مامان با نگرانی نگام کرد، اما چیزی نگفت.
علی از جاش بلند شد.
_اگه فاطمه خانم مشکلی ندارن...
بابا گفت:
_نه، برین صحبت کنین.
آروم بلند شدم.
علی چند قدم جلوتر رفت و من هم دنبالش راه افتادم.
رفتیم سمت اتاق نشیمن کوچیک کنار سالن.
در کاملاً باز بود.
علی روی صندلی نشست و من هم روبهروش نشستم.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
بالاخره علی گفت:
_فاطمه خانم...
_بله؟
_قبل از هر چیزی یه چیز رو میخوام بدونین.
نگاهش کردم.
_چی؟
_لازم نیست جلوی من چیزی رو ثابت کنین.
قلبم لرزید.
_منظورتون چیه؟
آروم گفت:
_همون چیزی که گفتم... میخوام بدونم خودتون واقعاً چی میخواین.
سرم رو پایین انداختم.
نمیتونستم بگم.
نمیتونستم بگم قلبم جای دیگهایه.
نمیتونستم اسم رضا رو بیارم.
چون میترسیدم بابا بفهمه.
علی چند لحظه صبر کرد.
بعد گفت:
_اگه نمیخواین با من ازدواج کنین، میتونین بگین.
اشکم جمع شد.
_نه...
_نه یعنی چی؟
لبهام میلرزید.
_یعنی...
چشمم افتاد به زمین.
تصویر نگاه بابا دوباره جلوی چشمم اومد.
صدای تهدیدش توی گوشم پیچید.
«خودت جواب مثبت بده.»
نفسم رو حبس کردم.
بعد با صدایی که خودم هم به زور میشنیدم گفتم:
_علی آقا...
سرش رو بلند کرد.
_بله؟
لبخند زدم.
لبخندی که حتی خودم هم میدونستم واقعی نیست.
_من موافقم.
چند ثانیه نگام کرد.
ادامه دادم:
_دوست دارم با شما ازدواج کنم.
این جمله رو گفتم...
اما قلبم فریاد میزد:
«دروغه...»
من علی رو دوست نداشتم.
من هنوز رضا رو دوست داشتم.
اما جرئت گفتن حقیقت رو نداشتم.
علی مدتی ساکت موند.
بعد خیلی آرام پرسید:
_واقعاً؟
سرم رو تکون دادم.
_بله.
_مطمئنید؟
این بار نگاهم رو ازش دزدیدم.
_بله.
علی آهسته نفس کشید.
اما برخلاف چیزی که انتظار داشتم، لبخند نزد.
فقط گفت:
_باشه.
بلند شد.
من هم بلند شدم.
قبل از اینکه از اتاق بیرون بریم، علی مکث کرد.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_فقط یه چیز...
_چی؟
برگشت سمتم.
_امیدوارم یه روز مجبور نباشین برای خوشحال کردن بقیه، چیزی رو بگین که واقعاً باورش ندارین.
خشکم زد.
علی از اتاق بیرون رفت.
من همونجا موندم.
دستم رو روی قلبم گذاشتم.
چرا حس میکردم...
علی حرفم رو باور نکرده؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
هدایت شده از Vip ~اذان بی وقت ~🌿
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۷
#از_زبان_فاطمه
وقتی از اتاق بیرون اومدم، بابا همون لحظه نگام کرد.
_چی شد علی آقا؟
علی چند قدم جلو اومد.
خیلی عادی گفت:
_موافقم.
بعد نگاهی به من کرد و ادامه داد:
_فاطمه خانم هم موافق هستن.
فرزانه خانم از خوشحالی از جاش بلند شد.
اومد سمتم و محکم بغلم کرد.
_مبارک باشه عروسم!
لبخند زدم...
یا حداقل سعی کردم لبخند بزنم.
اما حالم اونقدر بد بود که واقعاً نمیدونستم باید چی کار کنم.
انگار همه داشتن برای اتفاقی خوشحال میشدن که من ازش میترسیدم.
آروم خودم رو از بغل فرزانه خانم بیرون کشیدم.
_ممنون...
بعد سریع گفتم:
_من برم چایی بیارم.
منتظر جواب کسی نموندم.
رفتم سمت آشپزخونه.
فقط میخواستم چند دقیقه از اون فضا دور بشم.
دستهام میلرزید.
سینی رو برداشتم و شروع کردم به چیدن استکانها.
با خودم گفتم:
«فاطمه... خودت گفتی موافقی.»
اما یه صدای دیگه توی ذهنم جواب داد:
«ولی از ته دل نگفتی...»
سینی رو برداشتم و برگشتم.
چاییها رو بین مهمونها پخش کردم و خودم گوشهای نشستم.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که آقای رسولی تلفنی با کسی صحبت کرد.
بعد از تماس، رو به بابا گفت:
_من هماهنگ کردم.
بابا پرسید:
_برای چی؟
آقای رسولی لبخند زد.
_حاجآقا میاد.
قلبم دوباره ریخت.
چند دقیقه بعد، حاجآقایی وارد خانه شد.
همه ساکت شده بودن.
من حتی نمیفهمیدم چه اتفاقی داره میافته.
فقط میدیدم بزرگترها مشغول صحبت هستن و بعد از مدتی، یک صیغهی موقت یکماهه برای من و علی خوانده شد.
سرم پایین بود.
هیچ حسی نداشتم.
نه خوشحالی...
نه ذوق...
فقط یه سنگینی عجیب روی سینهام بود.
بعد از آن، فرزانه خانم دوباره با ذوق سراغ وسایلی رفت که آورده بودن.
یکییکی چیزهایی رو آوردن.
پنج تا النگو انداختن دستم.
بعد سرویس گردنبند رو گذاشتن دور گردنم.
حلقه هم دستم قرار گرفت.
به دستم نگاه کردم.
همهچیز برق میزد.
طلاها، حلقه...
اما من فقط به دست خودم خیره شده بودم.
انگار داشتم یه چیزی رو جابهجا میکردم که اصلاً مال من نبود.
با خودم گفتم:
«من چرا اینجام؟»
چرا همه خوشحال بودن؟
چرا هیچکس نمیدید من چقدر حالم بده؟
دستم رو آروم روی حلقه کشیدم.
به نظرم سنگینتر از چیزی بود که باید میبود.
انگار...
اورانیوم داشتم جابهجا میکردم!
سرم رو پایین انداختم تا کسی چشمهای پر از اشکم رو نبینه.
اما وقتی نگاهم ناخودآگاه سمت علی رفت...
دیدم ساکت نشسته و داره نگام میکنه.
این بار توی نگاهش خبری از شوخی نبود.
انگار اون هم فهمیده بود چیزی درست نیست.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
هدایت شده از Vip ~اذان بی وقت ~🌿
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۸
#از_زبان_فاطمه
دستم رو روی حلقه کشیدم و سعی کردم نگاهم رو از علی بدزدم.
اما نمیشد.
نگاهش هنوز روی من بود.
فرزانه خانم با ذوق گفت:
_علی جان، چرا اینقدر ساکتی؟ بالاخره امشب باید خوشحال باشی!
علی لبخند کوتاهی زد.
_هستم مامان.
ولی من میدونستم اون لبخند واقعی نیست.
مریم خانم کنارم نشست و آروم دستم رو گرفت.
_فاطمه جان، چرا رنگت پریده؟
قبل از اینکه جواب بدم، بابا گفت:
_خستشه. از صبح مدرسه بوده.
سرم رو پایین انداختم.
_آره مامان... فقط خستهام.
مریم خانم نگام کرد.
انگار میخواست چیزی بگه، ولی منصرف شد.
چند دقیقه بعد، یکی از مهمونها گفت:
_خب دیگه، باید یه عکس یادگاری بگیریم!
همه بلند شدن.
من هم مجبور شدم کنار علی بایستم.
فاصلهمون زیاد بود.
علی خیلی آرام گفت:
_اگه حالت خوب نیست، لازم نیست لبخند بزنین.
با تعجب نگاهش کردم.
_چی؟
_هیچی.
دوباره رو به دوربین ایستاد.
اما من برای اولین بار حس کردم شاید علی واقعاً متوجه حال من شده.
عکس گرفته شد.
بعد همه دوباره سر جاشون نشستن.
من آرام به دستم نگاه کردم.
پنج تا النگو...
یک سرویس...
یک حلقه...
همهشون قشنگ بودن.
خیلی قشنگ.
اما هیچکدوم باعث نمیشدن قلبم آروم بگیره.
چون من چیزی رو میخواستم که هیچکدوم از اینها نمیتونستن بهم بدن.
آزادی انتخاب.
صدای علی کنار گوشم اومد:
_فاطمه خانم؟
سرم رو بلند کردم.
_بله؟
_یه سؤال.
_چی؟
چند لحظه مکث کرد.
_اگه هیچکس توی این خونه نبود...
اگه پدرتون هم اینجا نبود...
باز هم همون جوابی رو میدادین؟
خشکم زد.
هیچ جوابی نداشتم.
فقط بهش نگاه کردم.
علی چیزی نگفت.
انگار جوابم رو از سکوت چشمهام گرفته بود.
بعد خیلی آرام گفت:
_فهمیدم.
بلند شد و رفت سمت پدرش.
من اما همونجا موندم.
دلم میخواست گریه کنم.
چون یک سؤال ساده از یک نفر شنیده بودم که هیچکس تا آن شب ازم نپرسیده بود:
«خودت چی میخوای؟»
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت واقعی
داخل خونهی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت:
ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه!
بابا با تعجب نگاش کرد.
علی ادامه داد:
ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقهای بهت نداشتم!
خشکم زد.
اشکهام سرازیر شد.
چه خوشخیال بودم...
چند روز بود میخواستم خبر بارداریمون رو به علی بدم.
فکر میکردم خوشحال میشه...
اما علی همهچیز رو خراب کرد.
با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم:
ـ علی! گم شو بیرون ......
🔥 اگه میخوای پارتهای جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده!
💰 قیمت VIP فقط 80 تومنه! 💰
@montegha_zahra135
📩 برای تهیه VIP پیام بده
جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤
✅الان در چنل vip پارت 160 هستیم
✅در vip هفتهای بین21تا28 پارت قرار میگیره(بسته به آماده بودن پارت بین 21 تا 28 پارت قرار میگیره)
✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه
قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارتها افزایش قیمت خواهیم داشت✨
ظرفیت محدود ❌