🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۳
#از_زبان_فاطمه
همه منتظر جواب من بودن.
علی هنوز ساکت نگاهم میکرد.
اما من فقط بابا رو میدیدم.
همون نگاه سرد و سنگینی که خوب میشناختم.
نگاهی که میگفت اگر جوابم چیزی غیر از خواستهی اون باشه، چه اتفاقی میافته.
دستهام شروع کرد به لرزیدن.
گلوی من خشک شده بود.
صدای قلبم توی گوشم میپیچید.
رضا...
اسمش توی ذهنم فریاد میزد.
من رضا رو دوست دارم.
اما جرئت نکردم بگمش.
بابا دوباره گفت:
_فاطمه، منتظریم.
سرم رو پایین انداختم.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد با صدایی که به زور از گلوم بیرون میاومد، گفتم:
_من...
نفس عمیقی کشیدم.
اشک توی چشمهام جمع شده بود.
_من هم موافقم.
همه لبخند زدن.
فرزانه خانم خوشحال شد و دست مریم خانم رو گرفت.
_الحمدلله!
آقای رسولی هم با لبخند گفت:
_انشاءالله به خیر و خوشی.
سامیار اما لبخند نزد.
نگاهش مستقیم روی من بود.
چون میدونست.
میدونست این «موافقم» از ته قلبم نبود.
علی هم برای چند لحظه چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
انگار دنبال چیزی توی صورتم میگشت.
بعد خیلی آروم گفت:
_مبارکه... فاطمه خانم.
لبخند زدم.
یا بهتره بگم...
سعی کردم لبخند بزنم.
_ممنون.
اما درست همون لحظه، یه قطره اشک از گوشهی چشمم پایین افتاد.
سریع صورتم رو برگردوندم که کسی نبینه.
ولی سامیار دید.
مریم خانم هم دید.
و علی...
نمیدونستم دید یا نه.
بابا با رضایت به پشتی مبل تکیه داد.
_خب، پس دیگه حرفی باقی نمیمونه.
حرفی باقی نمیمونه؟
ولی من هزار تا حرف نگفته داشتم.
من هنوز رضا رو دوست داشتم.
هنوز دلم میخواست زندگیای که برای خودم تصور کرده بودم، از دستم نره.
اما از بابا ترسیده بودم.
برای همین گفتم «موافقم».
نه چون قلبم راضی بود...
بلکه چون جرئت مخالفت نداشتم.
سرم رو پایین انداختم و زیر لب گفتم:
_خدایا...
صدام به سختی شنیده میشد.
_خودت میدونی من چی میخوام...
و فقط یک فکر توی سرم میچرخید:
اگر رضا بفهمه من با علی موافقت کردم، چی میشه؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۴
#از_زبان_فاطمه
بعد از حرف من، فضای خونه عوض شد.
همه خوشحال بودن.
فرزانه خانم با ذوق دربارهی مراسم حرف میزد.
مریم خانم لبخند میزد، اما نگاهش هنوز روی صورتم بود.
سامیار هم ساکت شده بود.
انگار تنها کسی بود که میدونست پشت اون یک کلمه، چه غوغاییه.
بابا با رضایت گفت:
_خب، پس مبارکه.
سرم رو پایین انداختم.
_ممنون.
صدای فرزانه خانم بلند شد:
_پس انشاءالله از همین امشب دربارهی کارهای عقد هم صحبت کنیم.
قلبم دوباره فرو ریخت.
عقد؟!
یعنی واقعاً همهچیز داشت اینقدر سریع جلو میرفت؟
من حتی هنوز باور نکرده بودم که جواب مثبت دادهام.
فرزانه خانم رو به من گفت:
_فاطمه جان، چیزی لازم داری؟ لباس، چادر، هرچی که دوست داشته باشی بگو.
لبخند بیجونی زدم.
_نه... هرچی شما صلاح بدونین.
علی که تا اون لحظه ساکت بود، ناگهان گفت:
_نه.
همه برگشتن سمتش.
آروم ادامه داد:
_هرچی خودش دوست داره.
بابا نگاهش کرد.
_علی...
علی لبخند زد.
_عمو، خب قراره فاطمه استفاده کنه، نه ما.
سامیار زیر لب خندید.
_بالاخره یه حرف حساب زدی.
علی نگاهش کرد.
_من همیشه حرف حساب میزنم، تو متوجه نمیشی.
چند نفر خندیدن.
من هم لبخند کوچیکی زدم.
اما علی دوباره نگاهم کرد.
این بار نگاهش فرق داشت.
نه شوخی داشت، نه خنده.
انگار داشت منو میخوند.
چند لحظه بعد خیلی آرام گفت:
_فاطمه خانم؟
_بله؟
_واقعاً موافقین؟
خشکم زد.
چشمم افتاد به بابا.
بابا داشت نگاهم میکرد.
دوباره ترس تمام وجودم رو گرفت.
لبخند زدم.
_بله.
علی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد سرش رو پایین انداخت.
_باشه.
ولی از لحنش معلوم بود باور نکرده.
من نگاهم رو ازش گرفتم.
دلم میخواست یکی فقط یک بار ازم بپرسه:
«فاطمه، خودت چی میخوای؟»
نه اینکه بپرسن «موافقي؟»
چون من...
از ترس جواب مثبت داده بودم.
چند دقیقه بعد، سامیار از کنارم رد شد.
خیلی آروم گفت:
_فاطمه، بیا یه لحظه.
دنبالش رفتم سمت آشپزخونه.
همین که وارد شدیم، در رو نیمهباز گذاشت و با نگرانی گفت:
_چرا گفتی موافقی؟
چشمهام پر از اشک شد.
_سامیار...
_تو رضا رو دوست داری.
سرم رو پایین انداختم.
_میدونم.
_پس چرا؟
لبم لرزید.
_از بابا ترسیدم.
سامیار نفسش رو با ناراحتی بیرون داد.
_فاطمه...
اشکم افتاد.
_من نمیخواستم دروغ بگم.
_پس چرا گفتی؟
با بغض گفتم:
_چون نمیخواستم دوباره...
حرفم نصفه موند.
سامیار چیزی نگفت.
فقط چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
_من نمیذارم تنها بمونی.
سرم رو بلند کردم.
_ولی چی کار میتونی بکنی؟
جوابی نداشت.
چون هر دومون میدونستیم تصمیم بابا ساده نبود.
همون لحظه صدای علی از سالن اومد:
_سامیار؟
سامیار سریع اشکهای منو دید.
_برو صورتت رو بشور.
سرم رو تکون دادم.
وقتی از آشپزخونه بیرون اومدم، چشمم افتاد به علی.
کنار پنجره ایستاده بود.
نگاهش مستقیم روی من بود.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد خیلی آرام گفت:
_فاطمه خانم...
ایستادم.
_بله؟
نگاهش جدی بود.
_من یه سؤال دارم.
قلبم تندتر زد.
_چی؟
مکث کرد.
بعد گفت:
_اگه یه روز بین چیزی که خانوادهتون میخوان و چیزی که خودتون میخواین گیر کنین...
چشمهاش روی صورتم ثابت موند.
_شما کدوم رو انتخاب میکنین؟
نتونستم جواب بدم.
چون جوابش رو میدونستم.
ولی جرئت گفتنش رو نداشتم.
علی چند لحظه منتظر موند.
بعد آرام گفت:
_فهمیدم.
و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، از کنارم رد شد.
من همونجا موندم.
با یه سؤال که برای اولین بار، نه بابا...
بلکه خود علی ازم پرسیده بود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۵
#از_زبان_علی
از کنار فاطمه رد شدم، اما ذهنم هنوز پیش همون چند ثانیه بود.
«من هم موافقم.»
کلماتش ساده بود.
ولی حالت صورتش اصلاً شبیه کسی نبود که از ته دل خوشحال باشه.
من آدم سادهای نبودم.
سالها یاد گرفته بودم از لحن آدمها، مکثهاشون و حتی نگاهشون چیزهایی بفهمم که خودشون نمیگفتن.
و فاطمه...
واضح بود که چیزی رو پنهان میکنه.
رفتم کنار سامیار نشستم.
آروم بهش گفتم:
_داداش؟
_جان؟
_یه سؤال.
_بپرس.
نگاهم رو به فاطمه دوختم که کنار مادرش نشسته بود.
_خواهرت همیشه اینقدر ساکته؟
سامیار لحظهای مکث کرد.
_نه.
_پس امشب چرا؟
سامیار نگاهش رو از فاطمه گرفت و به من نگاه کرد.
_خودت نمیفهمی؟
ابرو بالا انداختم.
_چی رو؟
با صدای خیلی آروم گفت:
_فاطمه دلش اینجا نیست.
حرفش توی ذهنم موند.
_یعنی چی؟
سامیار سریع گفت:
_هیچی. بیخیال.
اما من بیخیال نشدم.
نگاهم دوباره سمت فاطمه رفت.
همون لحظه فرزانه خانم گفت:
_خب، حالا که جواب مثبت شد، بهتره دربارهی زمان عقد هم صحبت کنیم.
فاطمه سرش رو پایین انداخت.
من اما منتظر واکنشش بودم.
لبهاش تکون خورد.
_هرچی بابا صلاح بدونه.
همون لحظه مطمئن شدم.
این دختر...
از چیزی میترسه.
و من نمیخواستم با ترسِ یک نفر وارد زندگیاش بشم.
رو به پدرم کردم.
_بابا.
_جانم؟
_یه خواهش دارم.
همه ساکت شدن.
گفتم:
_برای عقد عجله نکنیم.
بابا با تعجب نگاهم کرد.
_چرا؟
لبخند کوچیکی زدم.
_چون هنوز باید بیشتر همدیگه رو بشناسیم.
فرزانه خانم با خوشحالی گفت:
_علی درست میگه.
اما کامران چیزی نگفت.
فقط نگاهش رفت سمت فاطمه.
فاطمه هم سرش پایین بود.
من همان لحظه تصمیمم رو گرفتم.
اگر قرار بود این ازدواج اتفاق بیفته...
حداقل باید مطمئن میشدم که فاطمه واقعاً خودش میخواد.
نه اینکه فقط از کسی بترسه.
و برای اولین بار، چیزی درونم گفت شاید این دختر...
داستانی خیلی بزرگتر از چیزی که من فکر میکردم پشت این سکوتش داره.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت واقعی
داخل خونهی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت:
ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه!
بابا با تعجب نگاش کرد.
علی ادامه داد:
ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقهای بهت نداشتم!
خشکم زد.
اشکهام سرازیر شد.
چه خوشخیال بودم...
چند روز بود میخواستم خبر بارداریمون رو به علی بدم.
فکر میکردم خوشحال میشه...
اما علی همهچیز رو خراب کرد.
با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم:
ـ علی! گم شو بیرون ......
🔥 اگه میخوای پارتهای جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده!
💰 قیمت VIP فقط 80 تومنه! 💰
@montegha_zahra135
📩 برای تهیه VIP پیام بده
جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤
✅الان در چنل vip پارت 160 هستیم
✅در vip هفتهای بین21تا28 پارت قرار میگیره(بسته به آماده بودن پارت بین 21 تا 28 پارت قرار میگیره)
✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه
قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارتها افزایش قیمت خواهیم داشت✨
ظرفیت محدود ❌
هدایت شده از Vip ~اذان بی وقت ~🌿
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۶
#از_زبان_فاطمه
بعد از حرف علی، چند لحظه سکوت شد.
آقای رسولی گفت:
_خب... بهتره خود بچهها هم یه کم با هم صحبت کنن.
قلبم ریخت.
من و علی؟
تنها؟
نگاهی به مامان انداختم.
مامان با نگرانی نگام کرد، اما چیزی نگفت.
علی از جاش بلند شد.
_اگه فاطمه خانم مشکلی ندارن...
بابا گفت:
_نه، برین صحبت کنین.
آروم بلند شدم.
علی چند قدم جلوتر رفت و من هم دنبالش راه افتادم.
رفتیم سمت اتاق نشیمن کوچیک کنار سالن.
در کاملاً باز بود.
علی روی صندلی نشست و من هم روبهروش نشستم.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
بالاخره علی گفت:
_فاطمه خانم...
_بله؟
_قبل از هر چیزی یه چیز رو میخوام بدونین.
نگاهش کردم.
_چی؟
_لازم نیست جلوی من چیزی رو ثابت کنین.
قلبم لرزید.
_منظورتون چیه؟
آروم گفت:
_همون چیزی که گفتم... میخوام بدونم خودتون واقعاً چی میخواین.
سرم رو پایین انداختم.
نمیتونستم بگم.
نمیتونستم بگم قلبم جای دیگهایه.
نمیتونستم اسم رضا رو بیارم.
چون میترسیدم بابا بفهمه.
علی چند لحظه صبر کرد.
بعد گفت:
_اگه نمیخواین با من ازدواج کنین، میتونین بگین.
اشکم جمع شد.
_نه...
_نه یعنی چی؟
لبهام میلرزید.
_یعنی...
چشمم افتاد به زمین.
تصویر نگاه بابا دوباره جلوی چشمم اومد.
صدای تهدیدش توی گوشم پیچید.
«خودت جواب مثبت بده.»
نفسم رو حبس کردم.
بعد با صدایی که خودم هم به زور میشنیدم گفتم:
_علی آقا...
سرش رو بلند کرد.
_بله؟
لبخند زدم.
لبخندی که حتی خودم هم میدونستم واقعی نیست.
_من موافقم.
چند ثانیه نگام کرد.
ادامه دادم:
_دوست دارم با شما ازدواج کنم.
این جمله رو گفتم...
اما قلبم فریاد میزد:
«دروغه...»
من علی رو دوست نداشتم.
من هنوز رضا رو دوست داشتم.
اما جرئت گفتن حقیقت رو نداشتم.
علی مدتی ساکت موند.
بعد خیلی آرام پرسید:
_واقعاً؟
سرم رو تکون دادم.
_بله.
_مطمئنید؟
این بار نگاهم رو ازش دزدیدم.
_بله.
علی آهسته نفس کشید.
اما برخلاف چیزی که انتظار داشتم، لبخند نزد.
فقط گفت:
_باشه.
بلند شد.
من هم بلند شدم.
قبل از اینکه از اتاق بیرون بریم، علی مکث کرد.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_فقط یه چیز...
_چی؟
برگشت سمتم.
_امیدوارم یه روز مجبور نباشین برای خوشحال کردن بقیه، چیزی رو بگین که واقعاً باورش ندارین.
خشکم زد.
علی از اتاق بیرون رفت.
من همونجا موندم.
دستم رو روی قلبم گذاشتم.
چرا حس میکردم...
علی حرفم رو باور نکرده؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
هدایت شده از Vip ~اذان بی وقت ~🌿
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۷
#از_زبان_فاطمه
وقتی از اتاق بیرون اومدم، بابا همون لحظه نگام کرد.
_چی شد علی آقا؟
علی چند قدم جلو اومد.
خیلی عادی گفت:
_موافقم.
بعد نگاهی به من کرد و ادامه داد:
_فاطمه خانم هم موافق هستن.
فرزانه خانم از خوشحالی از جاش بلند شد.
اومد سمتم و محکم بغلم کرد.
_مبارک باشه عروسم!
لبخند زدم...
یا حداقل سعی کردم لبخند بزنم.
اما حالم اونقدر بد بود که واقعاً نمیدونستم باید چی کار کنم.
انگار همه داشتن برای اتفاقی خوشحال میشدن که من ازش میترسیدم.
آروم خودم رو از بغل فرزانه خانم بیرون کشیدم.
_ممنون...
بعد سریع گفتم:
_من برم چایی بیارم.
منتظر جواب کسی نموندم.
رفتم سمت آشپزخونه.
فقط میخواستم چند دقیقه از اون فضا دور بشم.
دستهام میلرزید.
سینی رو برداشتم و شروع کردم به چیدن استکانها.
با خودم گفتم:
«فاطمه... خودت گفتی موافقی.»
اما یه صدای دیگه توی ذهنم جواب داد:
«ولی از ته دل نگفتی...»
سینی رو برداشتم و برگشتم.
چاییها رو بین مهمونها پخش کردم و خودم گوشهای نشستم.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که آقای رسولی تلفنی با کسی صحبت کرد.
بعد از تماس، رو به بابا گفت:
_من هماهنگ کردم.
بابا پرسید:
_برای چی؟
آقای رسولی لبخند زد.
_حاجآقا میاد.
قلبم دوباره ریخت.
چند دقیقه بعد، حاجآقایی وارد خانه شد.
همه ساکت شده بودن.
من حتی نمیفهمیدم چه اتفاقی داره میافته.
فقط میدیدم بزرگترها مشغول صحبت هستن و بعد از مدتی، یک صیغهی موقت یکماهه برای من و علی خوانده شد.
سرم پایین بود.
هیچ حسی نداشتم.
نه خوشحالی...
نه ذوق...
فقط یه سنگینی عجیب روی سینهام بود.
بعد از آن، فرزانه خانم دوباره با ذوق سراغ وسایلی رفت که آورده بودن.
یکییکی چیزهایی رو آوردن.
پنج تا النگو انداختن دستم.
بعد سرویس گردنبند رو گذاشتن دور گردنم.
حلقه هم دستم قرار گرفت.
به دستم نگاه کردم.
همهچیز برق میزد.
طلاها، حلقه...
اما من فقط به دست خودم خیره شده بودم.
انگار داشتم یه چیزی رو جابهجا میکردم که اصلاً مال من نبود.
با خودم گفتم:
«من چرا اینجام؟»
چرا همه خوشحال بودن؟
چرا هیچکس نمیدید من چقدر حالم بده؟
دستم رو آروم روی حلقه کشیدم.
به نظرم سنگینتر از چیزی بود که باید میبود.
انگار...
اورانیوم داشتم جابهجا میکردم!
سرم رو پایین انداختم تا کسی چشمهای پر از اشکم رو نبینه.
اما وقتی نگاهم ناخودآگاه سمت علی رفت...
دیدم ساکت نشسته و داره نگام میکنه.
این بار توی نگاهش خبری از شوخی نبود.
انگار اون هم فهمیده بود چیزی درست نیست.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
هدایت شده از Vip ~اذان بی وقت ~🌿
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۸
#از_زبان_فاطمه
دستم رو روی حلقه کشیدم و سعی کردم نگاهم رو از علی بدزدم.
اما نمیشد.
نگاهش هنوز روی من بود.
فرزانه خانم با ذوق گفت:
_علی جان، چرا اینقدر ساکتی؟ بالاخره امشب باید خوشحال باشی!
علی لبخند کوتاهی زد.
_هستم مامان.
ولی من میدونستم اون لبخند واقعی نیست.
مریم خانم کنارم نشست و آروم دستم رو گرفت.
_فاطمه جان، چرا رنگت پریده؟
قبل از اینکه جواب بدم، بابا گفت:
_خستشه. از صبح مدرسه بوده.
سرم رو پایین انداختم.
_آره مامان... فقط خستهام.
مریم خانم نگام کرد.
انگار میخواست چیزی بگه، ولی منصرف شد.
چند دقیقه بعد، یکی از مهمونها گفت:
_خب دیگه، باید یه عکس یادگاری بگیریم!
همه بلند شدن.
من هم مجبور شدم کنار علی بایستم.
فاصلهمون زیاد بود.
علی خیلی آرام گفت:
_اگه حالت خوب نیست، لازم نیست لبخند بزنین.
با تعجب نگاهش کردم.
_چی؟
_هیچی.
دوباره رو به دوربین ایستاد.
اما من برای اولین بار حس کردم شاید علی واقعاً متوجه حال من شده.
عکس گرفته شد.
بعد همه دوباره سر جاشون نشستن.
من آرام به دستم نگاه کردم.
پنج تا النگو...
یک سرویس...
یک حلقه...
همهشون قشنگ بودن.
خیلی قشنگ.
اما هیچکدوم باعث نمیشدن قلبم آروم بگیره.
چون من چیزی رو میخواستم که هیچکدوم از اینها نمیتونستن بهم بدن.
آزادی انتخاب.
صدای علی کنار گوشم اومد:
_فاطمه خانم؟
سرم رو بلند کردم.
_بله؟
_یه سؤال.
_چی؟
چند لحظه مکث کرد.
_اگه هیچکس توی این خونه نبود...
اگه پدرتون هم اینجا نبود...
باز هم همون جوابی رو میدادین؟
خشکم زد.
هیچ جوابی نداشتم.
فقط بهش نگاه کردم.
علی چیزی نگفت.
انگار جوابم رو از سکوت چشمهام گرفته بود.
بعد خیلی آرام گفت:
_فهمیدم.
بلند شد و رفت سمت پدرش.
من اما همونجا موندم.
دلم میخواست گریه کنم.
چون یک سؤال ساده از یک نفر شنیده بودم که هیچکس تا آن شب ازم نپرسیده بود:
«خودت چی میخوای؟»
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت واقعی
داخل خونهی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت:
ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه!
بابا با تعجب نگاش کرد.
علی ادامه داد:
ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقهای بهت نداشتم!
خشکم زد.
اشکهام سرازیر شد.
چه خوشخیال بودم...
چند روز بود میخواستم خبر بارداریمون رو به علی بدم.
فکر میکردم خوشحال میشه...
اما علی همهچیز رو خراب کرد.
با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم:
ـ علی! گم شو بیرون ......
🔥 اگه میخوای پارتهای جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده!
💰 قیمت VIP فقط 80 تومنه! 💰
@montegha_zahra135
📩 برای تهیه VIP پیام بده
جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤
✅الان در چنل vip پارت 160 هستیم
✅در vip هفتهای بین21تا28 پارت قرار میگیره(بسته به آماده بودن پارت بین 21 تا 28 پارت قرار میگیره)
✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه
قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارتها افزایش قیمت خواهیم داشت✨
ظرفیت محدود ❌
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۹
#از_زبان_فاطمه
علی داشت از آشپزخونه بیرون میرفت که صدای خودم رو شنیدم:
_علی آقا...
ایستاد.
برگشت سمتم.
_بله؟
نمیدونم چی شد...
شاید از ترس بود.
شاید از فشار حرفهای بابا.
شاید هم فقط دلم میخواست برای چند لحظه، همهچیز آروم بشه.
جلو رفتم و دستش رو گرفتم.
علی با تعجب نگام کرد.
_فاطمه؟
نفس عمیقی کشیدم.
چشم توی چشمش دوختم و گفتم:
_من... دوستتون دارم.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
انگار انتظار شنیدن این جمله رو نداشت.
دستم هنوز توی دستش بود.
آروم ادامه دادم:
_اگه هیچکس هم اینجا نبود... باز همین حرف رو بهتون میزدم.
علی لبخند خیلی کمرنگی زد.
اما این بار توی نگاهش یه چیزی تغییر کرده بود.
انگار برای اولین بار، باور کرده بود که شاید واقعاً جایی در قلب من داره.
آرام گفت:
_مطمئنی؟
سرم رو تکون دادم.
_آره.
ولی درست همان لحظه، قلبم درد گرفت.
چون میدونستم حرفی که زدم، تمام حقیقت نبود.
من علی رو دوست نداشتم...
حداقل نه آنطور که رضا رو دوست داشتم.
اما علی نمیدونست.
و من هم جرئت نداشتم حقیقت رو بگم.
علی دستم رو رها کرد و با لبخند گفت:
_پس امیدوارم یه روزی واقعاً از ته دلت همین حرف رو بزنی.
خشکم زد.
چشمهاش رو ازم گرفت و از آشپزخونه بیرون رفت.
من به جای خالیاش خیره موندم.
زیر لب گفتم:
_کاش میتونستم راستش رو بگم...
اما هنوز نمیدونستم این دروغ کوچک...
قرار بود یک روز چه طوفانی به پا کنه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶۰
#از_زبان_فاطمه
کمکم مهمونا آماده رفتن شدن.
فرزانه خانم قبل از رفتن دوباره بغلم کرد.
_مبارکت باشه عروسم.
لبخند زدم.
_ممنونم.
اما همین که از بغلم جدا شد، نگاهم افتاد به حلقهای که توی دستم بود.
هنوز باورم نمیشد.
همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.
علی کنار پدرش ایستاده بود و با سامیار شوخی میکرد.
سامیار چیزی گفت که باعث شد علی بخنده.
بعد نگاهش برای چند ثانیه به من افتاد.
من هم ناخودآگاه لبخند زدم.
اما ته دلم سنگین بود.
آقای رسولی موقع خداحافظی رو به بابا گفت:
_پس برای خریدهای عقد هم هماهنگ میکنیم.
بابا سر تکون داد.
_حتماً.
فرزانه خانم با ذوق گفت:
_فاطمه جان، باید با هم بریم. لباس عقد، چادر، کفش، هرچی خودت دوست داری.
لبخندم کمی واقعیتر شد.
_باشه.
علی از کنارمون گفت:
_فقط این بار اجازه بدین خودش انتخاب کنه.
سامیار خندید.
_علی، بالاخره یاد گرفتی!
علی با خنده گفت:
_من از اول بلد بودم.
همه خندیدن.
من اما فقط به یک چیز فکر میکردم.
قرار بود برم خرید عقد...
با مردی که قرار بود همسرم بشه.
ولی قلبم هنوز جای دیگهای بود.
بعد از چند دقیقه، خانوادهی رسولی از در رفتن.
فرزانه خانم آخرین نفر بود.
دوباره برگشت سمتم و گفت:
_پس فردا برای خرید میریم، باشه عروسم؟
سرم رو تکون دادم.
_باشه.
در بسته شد.
صدای ماشینشون کمکم از جلوی خونه دور شد.
من همونجا ایستاده بودم.
سامیار کنارم اومد.
به حلقهام نگاه کرد.
_خب خانم متأهل!
با اخم نگاهش کردم.
_سامیار!
خندید.
_چیه؟ واقعیت رو گفتم.
آهسته گفتم:
_من هنوز نمیتونم باور کنم.
لبخندش محو شد.
_منم.
چند ثانیه سکوت کردیم.
بعد آروم گفت:
_فاطمه... هنوزم رضا رو دوست داری؟
چشمهام پر از اشک شد.
سرم رو پایین انداختم.
_آره.
سامیار آهی کشید.
_پس این خرید عقد قراره برات خیلی سخت باشه.
به حلقه نگاه کردم.
_خیلی...
بعد دستم رو مشت کردم.
زیر لب گفتم:
_ولی دیگه نمیدونم باید چی کار کنم.
سامیار چیزی نگفت.
فقط کنارم ایستاد.
و من برای اولین بار به روزی فکر کردم که قرار بود برای عقد...
لباسی انتخاب کنم که شاید اصلاً دلم نمیخواست بپوشمش.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶۱
#از_زبان_فاطمه
نمیدونستم چرا...
اما فردای اون شب، دلم خواست برم مسجد.
انگار چیزی از درونم میگفت:
«برو... شاید هنوز یه راهی مونده باشه.»
صبح تا ظهر مدام به رفتن فکر کردم.
بالاخره بعد از مدرسه، به بهانهای از خونه بیرون زدم و خودم رو به مسجد رسوندم.
همون حیاط آشنا...
همون بوی عطر و گلاب...
همون جایی که روزهای زیادی رو با امید گذرونده بودم.
چشمم که به رضا افتاد، قلبم تند زد.
چند قدم جلو رفتم.
رضا منو دید و گفت:
_سلام خانم فرهمند.
_سلام...
صدای خودم میلرزید.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد بالاخره گفتم:
_آقا رضا... من یه چیزی باید بهتون بگم.
با تعجب نگام کرد.
_بفرمایید.
نفسم رو حبس کردم.
_من... به شما علاقه دارم.
همین که جمله از دهنم بیرون اومد، حس کردم سرم به دیوار خورده!
خودم هم باورم نمیشد این حرف رو زده باشم.
رضا چند ثانیه ساکت موند.
بعد آرام از جاش بلند شد.
نگاهش جدی شده بود.
_ببخشید خانم فرهمند...
قلبم فرو ریخت.
_اما من به شما علاقهای ندارم.
انگار تمام صداهای اطرافم قطع شد.
فقط به لبهای رضا خیره مونده بودم.
بعد ادامه داد:
_و...
مکث کرد.
_قراره با زهرا خانم، دوستون، ازدواج کنم.
چشمهام گرد شد.
_زهرا...؟
سرش رو پایین انداخت.
_بله.
دیگه چیزی نشنیدم.
نه صدای آدمهای مسجد...
نه صدای رفتوآمد...
نه حتی صدای خودم.
فقط یک جمله توی سرم تکرار میشد:
«قرار است با زهرا ازدواج کند.»
لبخند زورکی زدم.
_مبارک باشه...
رضا گفت:
_ممنونم.
سرم رو تکون دادم.
_من... باید برم.
قبل از اینکه اشکم جلویش بریزه، برگشتم.
قدمهام سنگین شده بود.
از در مسجد بیرون اومدم.
اما این بار...
جایی که همیشه برام آرامش داشت، انگار سنگینترین جای دنیا شده بود.
دستم رو روی قلبم گذاشتم.
با بغض گفتم:
_خدایا...
من که فکر میکردم...
چشمهام پر از اشک شد.
_فکر میکردم شاید اون هم منو دوست داشته باشه...
اما حالا...
هم رضا رو از دست داده بودم...
هم آیندهای که بابا برام انتخاب کرده بود، هر روز نزدیکتر میشد.
و من مانده بودم...
با قلبی که دیگر نمیدانست باید برای چه کسی بتپد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت واقعی
داخل خونهی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت:
ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه!
بابا با تعجب نگاش کرد.
علی ادامه داد:
ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقهای بهت نداشتم!
خشکم زد.
اشکهام سرازیر شد.
چه خوشخیال بودم...
چند روز بود میخواستم خبر بارداریمون رو به علی بدم.
فکر میکردم خوشحال میشه...
اما علی همهچیز رو خراب کرد.
با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم:
ـ علی! گم شو بیرون ......
🔥 اگه میخوای پارتهای جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده!
💰 قیمت VIP فقط 75 تومنه! 💰
@montegha_zahra135
📩 برای تهیه VIP پیام بده
جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤
✅الان در چنل vip پارت 160 هستیم
✅در vip هفتهای بین21تا28 پارت قرار میگیره(بسته به آماده بودن پارت بین 21 تا 28 پارت قرار میگیره)
✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه
قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارتها افزایش قیمت خواهیم داشت✨
ظرفیت محدود ❌