🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶۵
#از_زبان_فاطمه
صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که دیدم حلقهای بود که کنار تخت گذاشته بودم.
چند لحظه خیره موندم.
دیشب حتی حوصله نداشتم دوباره دستم کنم.
از جام بلند شدم و آماده مدرسه شدم.
وقتی وارد آشپزخونه شدم، مامان و سامیار اونجا بودن.
سامیار تا منو دید گفت:
_صبح بخیر خانم عروس!
چشم غرهای بهش رفتم.
_صبح بخیر.
مامان لبخند زد.
_فاطمه جان، امروز بعد از مدرسه مستقیم بیا خونه.
متعجب پرسیدم:
_چرا؟
_فرزانه خانم زنگ زده. گفتن برای خرید عقد هماهنگ کنیم.
قلبم فرو ریخت.
_امروز؟
سامیار گفت:
_ظاهراً قراره بریم بازار.
آروم نشستم.
_من که چیزی لازم ندارم.
سامیار خندید.
_فکر کنم این تصمیم دیگه دست تو نیست!
نگاهش کردم.
_خیلی بامزهای.
مامان با مهربونی گفت:
_فقط بیا. هر چیزی رو خودت دوست داشتی انتخاب کن.
سرم رو تکون دادم.
_باشه.
اما تمام راه مدرسه فقط به یک چیز فکر میکردم.
چطور قرار بود برای عقدی خرید کنم که هنوز قلبم باهاش کنار نیومده؟
---
بعد از مدرسه که از در بیرون اومدم، ماشین سامیار منتظرم بود.
سوار شدم.
سامیار از آینه نگام کرد.
_آمادهای؟
_برای چی؟
_برای اینکه امروز یه عالمه مغازه رو زیر و رو کنیم.
لبخند کمرنگی زدم.
_نه.
مامان خندید.
_دخترم، فقط قراره لباس و چادر انتخاب کنی.
آهسته گفتم:
_همینها هم برای من خیلیه.
چند دقیقه بعد به بازار رسیدیم.
اول وارد یک فروشگاه لباس شدیم.
چند مدل لباس عقد روی رگال بود.
فروشنده یکی رو آورد.
_این مدل خیلی پرفروشه.
مامان گفت:
_فاطمه، خودت نگاه کن.
لباس رو لمس کردم.
اما هیچ حسی نداشتم.
فقط به خودم فکر میکردم.
دختری که قرار بود لباس عقد بپوشه...
ولی هنوز نمیدونست آیندهاش رو میخواد یا نه.
همون موقع گوشی مامان زنگ خورد.
فرزانه خانم بود.
مامان جواب داد.
_سلام فرزانه جان...
چند لحظه گوش داد.
بعد لبخند زد.
_حتماً، ما هم الان اینجاییم.
تماس که قطع شد، رو به من کرد.
_گفتن علی هم میاد.
قلبم یکدفعه تند زد.
نمیدونستم چرا.
شاید چون از دیشب هنوز جملهاش توی ذهنم مونده بود:
«امیدوارم یه روزی واقعاً از ته دلت همین حرف رو بزنی.»
چند دقیقه بعد، صدای سامیار از بیرون مغازه اومد:
_فاطمه! فکر کنم داماد رسید!
سرم رو بلند کردم.
و ناگهان...
علی وارد مغازه شد.
نگاهش مستقیم روی من افتاد.
اما این بار برخلاف همیشه، چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه نگاهم کرد.
انگار هنوز دنبال جواب همان سؤال بود:
آیا فاطمه واقعاً من را میخواهد؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶۶
#از_زبان_فاطمه
همین که علی وارد مغازه شد، فرزانه خانم لبخند زد.
_علی جان، بیا کنار فاطمه بشین، با هم انتخاب کنین.
سرم رو بلند کردم.
علی بدون حرف اضافه اومد کنارم نشست.
نه خیلی نزدیک، نه دور.
فروشنده چند مدل لباس آورد و جلوی ما گذاشت.
علی یکییکی نگاهشون کرد.
_فاطمه خانم، کدومش رو دوست دارین؟
شونه بالا انداختم.
_فرقی نداره.
ابروهاش رفت بالا.
_فرقی نداره؟
_آره.
لبخند کمرنگی زد.
_پس من انتخاب کنم؟
نگاهش کردم.
_باشه.
یکی از لباسها رو برداشت.
_این.
سامیار از اون طرف گفت:
_علی، تو از کجا میفهمی چی به فاطمه میاد؟
علی خندید.
_نمیفهمم، دارم شانسی انتخاب میکنم!
همه خندیدن.
حتی من یه لبخند کوچیک زدم.
علی همون لحظه نگاهم کرد.
_بالاخره خندیدین.
لبخندم محو شد.
_چی؟
_هیچی.
فروشنده لباس رو کنار گذاشت.
بعد نوبت چادر شد.
چند مدل چادر آوردند.
مشکی...
کرمی...
و چند مدل رنگی.
دستم رفت سمت یکی از چادرهای رنگی.
علی پرسید:
_این رو دوست دارین؟
آروم گفتم:
_آره.
_پس همین.
فرزانه خانم گفت:
_علی جان، یه مدل دیگه هم ببینین.
علی سرش رو تکون داد.
_نه مامان، وقتی خودش اینو دوست داره، همینه.
برای چند ثانیه چیزی نگفتم.
چقدر عجیب بود...
یکی بالاخره داشت از من میپرسید چی دوست دارم.
علی کنارم نشسته بود و هر چیزی که انتخاب میکردم، میگفت:
_همین خوبه.
بعد از مدتی سامیار اومد کنارمون.
نگاهی به من و علی انداخت و گفت:
_شما دوتا خیلی ساکت شدین.
علی گفت:
_داریم کار مهم انجام میدیم.
سامیار خندید.
_انتخاب چادر شده کار مهم؟
علی با خونسردی گفت:
_برای ایشون آره.
نگاهش کردم.
_ممنون.
آروم گفت:
_خواهش میکنم.
بعد دوباره مشغول نگاه کردن به وسایل شد.
اما من...
برای اولین بار از وقتی این ماجرا شروع شده بود، کنار علی احساس نکردم که کسی دارد برایم تصمیم میگیرد.
چون هر بار که چیزی را نگاه میکردم، علی فقط یک جمله میگفت:
_اگه دوستش دارین، بردارین.
و همین جمله ساده، بیشتر از چیزی که فکر میکردم به دلم نشست.
اما هنوز...
ته قلبم پر از سؤال بود.
چون من تازه داشتم میفهمیدم شاید علی آن آدمی نباشد که از اول تصور میکردم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶۷
#از_زبان_فاطمه
بعد از انتخاب چادر، نوبت لباس علی شد.
فروشنده چند دست کتوشلوار آورد و روی رگال گذاشت.
علی کنارم ایستاد و گفت:
_خب فاطمه خانم، حالا نوبت شماست.
متعجب نگاهش کردم.
_من؟
_بله، شما.
_برای چی؟
لبخند زد.
_مگه قرار نیست ست باشیم؟
خشکم زد.
_ست؟
با خنده گفت:
_خب بالاخره قراره کنار هم دیده بشیم دیگه!
سامیار از اون طرف گفت:
_اوه اوه! آقا علی از همین الان شروع کرد!
علی خندید.
_ساکت باش داداش!
فروشنده یک کتوشلوار کرم آورد.
علی جلوی آینه گرفت.
بعد به چادر کرمی که دست من بود نگاه کرد.
_این خوبه.
گفتم:
_چرا؟
_چون با چادرتون ست میشه.
فرزانه خانم ذوق کرد.
_منم همینو میگفتم!
علی رو به من کرد.
_شما چی میگین؟
چند لحظه نگاهش کردم.
_قشنگه.
لبخند زد.
_پس انتخاب شد.
بعد یک پیراهن سفید برداشت.
_اینم باهاش.
سامیار گفت:
_علی، داری برای عروسی لباس میخری یا مسابقه ستکردن؟
علی جواب داد:
_وقتی دامادم، باید حواسم باشه!
همه خندیدن.
من هم ناخواسته خندیدم.
علی سریع نگاهم کرد.
_بازم خندیدین.
صورتم رو جمع کردم.
_خب چی کار کنم؟
_هیچی... همین خوبه.
فروشنده چند مدل شال و اکسسوری هم آورد.
علی هر بار اول به من نگاه میکرد.
_این رو دوست دارین؟
_آره.
_پس همینه.
یه لحظه گفتم:
_شما خودتون چیزی انتخاب نمیکنین؟
لبخند زد.
_من؟
کت کرمی رو بالا گرفت.
_همین که با شما ست باشه، انتخاب خوبیه.
سرم رو پایین انداختم.
نمیدونستم چرا از این حرفش یه حس عجیب گرفتم.
نه اینکه قلبم مثل قبل...
اما یک آرامش کوچیک بود.
علی دوباره گفت:
_راستی...
_بله؟
_برای ساعت هم یه مدل میگیرم که بندش با رنگ لباس شما هماهنگ باشه.
با تعجب گفتم:
_ساعت هم باید ست باشه؟
خندید.
_بله خانم! ما روی ست بودن خیلی حساسیم!
سامیار از پشت سر گفت:
_خدا به داد فاطمه برسه!
این بار بلند خندیدم.
علی هم خندید.
و برای چند دقیقه...
فراموش کردم که این ازدواج چطور شروع شده بود.
اما ته دلم هنوز یک حقیقت سنگین وجود داشت.
من هنوز نمیدانستم...
آیا میتوانم واقعاً علی را دوست داشته باشم؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت واقعی
داخل خونهی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت:
ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه!
بابا با تعجب نگاش کرد.
علی ادامه داد:
ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقهای بهت نداشتم!
خشکم زد.
اشکهام سرازیر شد.
چه خوشخیال بودم...
چند روز بود میخواستم خبر بارداریمون رو به علی بدم.
فکر میکردم خوشحال میشه...
اما علی همهچیز رو خراب کرد.
با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم:
ـ علی! گم شو بیرون ......
🔥 اگه میخوای پارتهای جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده!
💰 قیمت VIP فقط ۱۰۰ تومنه! 💰
@montegha_zahra135
📩 برای تهیه VIP پیام بده
جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤
✅الان در چنل vip رمان به پایان رسیده
✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه
قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارتها افزایش قیمت خواهیم داشت✨
ظرفیت محدود ❌
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶۸
#از_زبان_فاطمه
بعد از انتخاب کتوشلوار علی، دوباره کنار هم راه افتادیم.
فرزانه خانم گفت:
_حالا بریم برای کفش.
علی سریع گفت:
_فقط خواهشاً کفش هم ست باشه!
سامیار زد زیر خنده.
_تو دیگه شورش رو درآوردی!
علی دستش رو بالا آورد.
_من فقط دارم به جزئیات اهمیت میدم!
نگاهش کردم.
_پس شما خیلی سختگیرین.
لبخند زد.
_فقط وقتی پای شما وسط باشه.
چیزی نگفتم.
نگاه کردم به ویترین کفشها.
فروشنده دو جفت کفش آورد.
یکی کرمی و یکی سفید.
علی کنارم ایستاد.
_کدوم؟
به کفش کرمی اشاره کردم.
_این.
علی هم بدون مکث گفت:
_پس منم همین رنگ.
سامیار گفت:
_واقعاً؟
علی شونه بالا انداخت.
_خب ست میشیم دیگه.
لبخند زدم.
_شما خیلی روی ست بودن تأکید دارین.
_چون خوشگل میشه.
مکث کرد و با شیطنت اضافه کرد:
_البته شما هرچی بپوشین...
سامیار سریع گفت:
_آقا علی!
علی خندید.
_چی؟ داشتم جملهم رو کامل میکردم!
فرزانه خانم هم خندید.
من صورتم گرم شده بود.
سرم رو پایین انداختم.
بعد از خرید کفش، رفتیم سمت قسمت کیف و وسایل.
علی یک کیف ساده کرمی برداشت.
_این چطوره؟
نگاهش کردم.
_قشنگه.
_پس برای شما.
_ولی من...
_اعتراض وارد نیست.
با تعجب نگاهش کردم.
_چرا؟
لبخند زد.
_چون امروز من مسئول ست کردنم!
سامیار دوباره خندید.
_فاطمه، تسلیم شو. امروز دست این آدمی!
من هم خندیدم.
اما وسط خنده، چشمم افتاد به انگشت خودم.
همون حلقهای که دیشب بهم داده بودند.
لبخندم کمرنگ شد.
علی متوجه شد.
نگاهش روی صورتم موند.
_خوبین؟
سرم رو بلند کردم.
_بله.
_مطمئنید؟
آروم گفتم:
_آره.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد بدون اینکه چیزی بیشتر بپرسه، گفت:
_باشه.
و دوباره راه افتاد.
همین که چند قدم رفتیم، آرام گفت:
_هر وقت خواستین چیزی رو خودتون انتخاب کنین، به من بگین.
نگاهش کردم.
_چرا؟
لبخند کوچیکی زد.
_چون فکر میکنم بعضی انتخابها باید دست خود آدم باشه.
حرفش ساده بود...
ولی عجیب به دلم نشست.
شاید برای اولین بار، کسی کنارم بود که میگفت:
«انتخاب کن.»
نه اینکه بگوید:
«من انتخاب کردم.»
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶۹
#از_زبان_فاطمه
هنوز چند مغازه بیشتر نرفته بودیم که علی ایستاد.
_یه لحظه صبر کنین.
نگاهش کردم.
_چی شده؟
با دست به ویترین روبهرو اشاره کرد.
_ساعت.
خندیدم.
_باز هم ست؟
لبخند زد.
_صددرصد!
سامیار از پشت سر گفت:
_علی، تو اگه بتونی نفس کشیدنتون رو هم ست میکنی!
علی برگشت سمتش.
_تو حسودیت میشه؟
سامیار خندید.
_نه، فقط دارم نگران آیندهی خواهرم میشم!
فرزانه خانم گفت:
_بچهها، بیاین داخل.
وارد مغازه شدیم.
علی مستقیم رفت سمت ساعتها.
یک ساعت با بند چرمی کرمی برداشت.
بعد یکی دیگه برداشت و به من داد.
_این رو ببینین.
نگاهش کردم.
ساده و ظریف بود.
_قشنگه.
_پس این برای شما.
گفتم:
_ولی لازم نیست...
_چرا لازم نیست؟
_همینطوری...
علی با خنده گفت:
_فاطمه خانم، امروز هرچی میگین «لازم نیست»!
چیزی نگفتم.
فرزانه خانم لبخند زد.
_علی از صبح دنبال چیزهاییه که با وسایل فاطمه ست بشه.
علی گفت:
_خب مامان، مگه بده؟
_نه، اتفاقاً خیلی هم خوبه.
سامیار با شیطنت گفت:
_فقط مونده گوشیهاتونم ست کنه!
علی یکدفعه برگشت سمتش.
_ایدهی خوبیه!
_نههههه!
هر سهمون زدیم زیر خنده.
حتی خودم.
بعد از خرید ساعت، علی رو به من کرد.
_خب، یه چیز دیگه مونده.
_چی؟
_دستهگل.
با تعجب نگاهش کردم.
_دستهگل هم ست؟
خندید.
_این یکی رو دیگه نمیشه ست کرد.
سامیار گفت:
_خداروشکر!
از مغازه بیرون اومدیم.
هوا خنک شده بود.
علی کنارم راه میرفت.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
_فاطمه خانم؟
_بله؟
_امروز... خوش گذشت؟
به فکر فرو رفتم.
بعد آرام گفتم:
_نمیدونم.
_چرا؟
نگاهش نکردم.
_چون هنوز نمیدونم دارم برای چی آماده میشم.
علی قدمهاش رو آهسته کرد.
دیگه شوخی نکرد.
فقط گفت:
_میفهمم.
بعد چند ثانیه مکث کرد.
_ولی حداقل یه چیز رو مطمئن باشین.
نگاهش کردم.
_چی؟
آرام گفت:
_من نمیخوام کنار من مجبور باشین چیزی رو بازی کنین.
حرفش توی دلم موند.
چون دقیقاً همان کاری بود که از اول انجام داده بودم.
لبخند زدم.
این بار واقعیتر.
_ممنون، علی آقا.
علی هم لبخند زد.
و برای اولین بار...
وقتی کنار هم راه میرفتیم، حس نکردم فقط دو نفر هستیم که خانوادهها تصمیم گرفتهاند کنار هم قرار بگیرند.
شاید...
داشتیم کمکم خودمان همدیگر را میشناختیم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷۰
#از_زبان_فاطمه
خریدها که تموم شد، همه برگشتیم سمت ماشین.
دستهام پر از کیسه بود.
علی هم چندتا کیسه دستش گرفته بود.
سامیار به محض اینکه رسیدیم کنار ماشین، گفت:
_علی، تو چرا اینهمه خرید کردی؟
علی خندید.
_برای اینکه خانم فرهمند کم نیاره!
گفتم:
_من که چیزی نخواستم.
علی یکی از کیسهها رو بالا گرفت.
_دقیقاً مشکل همینه.
_چه مشکلی؟
_شما هیچچیزی نمیخواین، منم مجبورم خودم تصمیم بگیرم!
سامیار زد زیر خنده.
_علی، خدا به دادت برسه!
سوار ماشین شدیم.
من کنار پنجره نشستم.
علی روبهروی من بود و هر چند دقیقه یکبار به کیسهها نگاه میکرد.
گفتم:
_علی آقا؟
_جانم؟
_این همه وسیله برای چیه؟
لبخند زد.
_بعضیاش برای امشب، بعضیاش برای بعد.
_بعد؟
_خب... بالاخره یک ماه فرصت داریم همدیگه رو بشناسیم.
ساکت شدم.
یک ماه.
همین جمله باعث شد دوباره به همهچیز فکر کنم.
به صیغهای که خوانده شده بود...
به حلقهای که توی دستم بود...
به رضا...
و به اینکه چطور همهچیز یکدفعه تغییر کرده بود.
علی متوجه سکوت من شد.
_باز رفتین تو فکر؟
لبخند زورکی زدم.
_نه.
_دروغ نگین.
با تعجب نگاهش کردم.
_از کجا میفهمین؟
شونه بالا انداخت.
_نمیدونم... شاید چون وقتی فکرتون مشغوله، ناخودآگاه انگشتتون رو روی حلقه میکشین.
نگاهم افتاد روی دستم.
واقعاً داشتم همین کار رو میکردم!
دستم رو سریع پایین آوردم.
علی لبخند کوتاهی زد.
_نگران نباشین.
_من نگران نیستم.
_باشه.
بعد از چند ثانیه گفت:
_ولی اگه یه روزی بودین، هرچی توی ذهنتونه بگین.
_به شما؟
_آره.
مکث کرد.
_من قرار نیست ازتون جواب آماده بخوام.
نگاهش کردم.
چیزی نگفتم.
ماشین جلوی خانه ایستاد.
پیاده شدیم.
سامیار چند کیسه رو برداشت.
علی هم چندتای دیگه رو گرفت.
من خواستم کیسهها رو بردارم که علی گفت:
_ولش کنین.
_خودم میبرم.
_نه.
_علی آقا!
خندید.
_این یکی رو دیگه اجازه بدین من ببرم.
سامیار از پشت سر گفت:
_بذار ببره فاطمه، امروز از صبح دنبال ستکردن بوده!
خندیدم.
علی هم گفت:
_تو فقط حسودیت میشه.
وارد خانه شدیم.
مامان با دیدن این همه خرید چشمهاش گرد شد.
_اینا همه چیه؟!
فرزانه خانم خندید.
_بخشی از خریدهاست.
مامان رو به من کرد.
_فاطمه، خستهای؟
آرام گفتم:
_یکم.
علی کیسهها رو روی میز گذاشت.
بعد یک جعبه کوچیک از بین خریدها بیرون آورد.
به من نگاه کرد.
_این یکی رو خودم انتخاب کردم.
متعجب پرسیدم:
_چیه؟
لبخند مرموزی زد.
_بعداً میفهمین.
و قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بپرسم، جعبه رو کنار بقیه وسایل گذاشت.
همون لحظه فهمیدم...
علی هنوز یک سورپرایز برای من داشت.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷۱
#از_زبان_فاطمه
چشمم هنوز روی جعبهی کوچیکی بود که علی روی میز گذاشته بود.
مامان متوجه نگاهم شد.
_فاطمه جان، اون چیه؟
قبل از اینکه جواب بدم، علی گفت:
_یه چیز کوچیک.
سامیار سریع جلو اومد.
_باز چی خریدی؟
علی جعبه رو برداشت و عقب کشید.
_به تو ربطی نداره!
سامیار خندید.
_پس حتماً چیز مهمیه!
علی رو به من کرد.
_فاطمه خانم، خودتون بازش کنین.
با تعجب گفتم:
_الان؟
_بله.
جعبه رو ازش گرفتم.
چند لحظه دستم روی در جعبه موند.
بعد آروم بازش کردم.
داخلش یک ساعت مچی ظریف بود؛ با بند چرمی ساده و رنگی نزدیک به وسایلی که همان روز انتخاب کرده بودیم.
چشمم گرد شد.
_این...
علی لبخند زد.
_دیدمش، گفتم با وسایلتون ست میشه.
سامیار گفت:
_باز هم ست!
همه خندیدن.
من هم نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم.
_خیلی قشنگه.
علی گفت:
_پس خوشتون اومد؟
_آره.
_خوبه.
بعد با شیطنت اضافه کرد:
_حداقل یکی از انتخابهای من رد نشد!
گفتم:
_مگه چندتا انتخاب کردین؟
_تقریباً همهچیز!
سامیار گفت:
_علی، اعتراف کن از صبح فقط دنبال بهونه بودی کنار فاطمه باشی!
علی سریع گفت:
_تو زیادی فیلم میبینی!
سامیار خندید.
من چیزی نگفتم.
اما برای اولین بار...
حضور علی کنارم آنقدر سنگین نبود.
مامان ساعت رو برداشت و گفت:
_خیلی قشنگه.
فرزانه خانم هم لبخند زد.
_علی از قبل گفته بود دوست داره خودش انتخابش کنه.
به علی نگاه کردم.
_ممنون.
آروم گفت:
_خواهش میکنم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد سامیار با شیطنت گفت:
_خب حالا که ساعت هم ست شد، قدم بعدی چیه آقای داماد؟
علی بدون مکث گفت:
_هیچی.
سامیار:
_هیچی؟!
علی:
_فعلاً باید خانم فرهمند رو راضی کنم از دست من فرار نکنه!
چشمهام گرد شد.
_من که فرار نمیکنم!
علی خندید.
_پس خیالم راحت شد.
همه خندیدن.
اما من...
وسط خنده، برای یک لحظه یاد رضا افتادم.
لبخندم کمرنگ شد.
علی این تغییر رو دید.
ولی چیزی نپرسید.
فقط آرام گفت:
_خستهاین. برین استراحت کنین.
سرم رو تکون دادم.
_باشه.
وقتی داشتم به سمت اتاقم میرفتم، یک لحظه برگشتم و نگاهش کردم.
علی داشت با سامیار شوخی میکرد.
اما انگار...
حتی وقتی حواسش به من نبود، باز هم مراقب بود.
و من نمیدانستم این توجه ساده...
قرار است یک روز چقدر برایم مهم شود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷۲
#از_زبان_فاطمه
شب شده بود.
همهی خریدها گوشهی پذیرایی چیده شده بود و هر بار چشمم به اون همه جعبه و روبان میافتاد، باورم نمیشد این اتفاقها برای من افتاده.
سامیار روی مبل لم داده بود و با گوشی کار میکرد.
مامان هم مشغول مرتب کردن وسایل بود.
من کنار پنجره ایستاده بودم.
صدای زنگ در اومد.
سامیار سرش رو بلند کرد.
_فاطمه، فکر کنم علی باشه.
با تعجب برگشتم.
_علی آقا؟
همون لحظه در باز شد.
علی وارد شد.
_سلام به همه.
مامان جواب سلامش رو داد.
علی یک پاکت کوچیک دستش بود.
سامیار گفت:
_باز چی خریدی؟
علی خندید.
_هیچی.
_دروغ نگو.
علی پاکت رو پشتش قایم کرد.
_این یکی شخصیه!
سامیار با خنده گفت:
_پس حتماً برای فاطمهست!
علی نگاهش کرد.
_تو چرا اینقدر فضولی؟
من ناخودآگاه خندیدم.
علی نگاهش افتاد به من.
_خوبین؟
_بله.
چند لحظه مکث کرد.
بعد گفت:
_فاطمه خانم، میشه چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟
قلبم کمی تند زد.
_الان؟
_اگه خسته نیستین.
سرم رو تکون دادم.
_باشه.
رفتیم سمت تراس.
در باز بود و صدای شهر میاومد.
علی کمی فاصله گرفت و گفت:
_میخواستم یه چیزی رو روشن کنم.
نگاهش کردم.
_چی؟
_من امروز توی خرید دیدم هر چیزی رو که دوست داشتین، انتخاب کردین.
_خب...
_ولی هنوز حس میکنم یه چیزی اذیتتون میکنه.
ساکت شدم.
چطور میتوانستم بگویم؟
چطور میتوانستم بگویم قلبم هنوز جای دیگری گیر کرده؟
علی ادامه داد:
_نمیخوام ازتون بازجویی کنم.
لبخند خیلی کوتاهی زد.
_فقط میخوام بدونین مجبور نیستین جلوی من نقش بازی کنین.
آروم گفتم:
_من نقشی بازی نمیکنم.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد گفت:
_امیدوارم.
سرم رو پایین انداختم.
علی ادامه داد:
_این یک ماه رو میتونیم فقط صرف شناختن همدیگه کنیم.
متعجب نگاهش کردم.
_یعنی چی؟
_یعنی عجلهای برای هیچ تصمیمی ندارم.
مکث کرد.
_نه جشن، نه چیز دیگهای.
نفسم رو آهسته بیرون دادم.
_ممنون.
علی لبخند زد.
_خواهش میکنم.
بعد پاکت کوچیک رو از پشتش آورد بیرون.
_اینم برای شما.
با تعجب گفتم:
_بازم؟
خندید.
_قول میدم این آخریشه!
پاکت رو گرفتم.
_چی هست؟
_وقتی رفتین اتاق بازش کنین.
_چرا؟
_چون اگه همینجا بازش کنین، سامیار تا صبح مسخرهم میکنه!
از داخل خانه صدای سامیار اومد:
_من همهچی رو میشنوما!
علی زد زیر خنده.
من هم خندیدم.
برای چند لحظه...
فضای سنگینی که از روزهای قبل روی قلبم بود، کمی سبک شد.
اما هنوز یک سؤال توی ذهنم بود:
این یک ماه قرار بود من و علی رو به هم نزدیک کنه... یا فقط حقیقتی رو که از هم پنهان کرده بودیم، آشکارتر کنه؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷۳
#از_زبان_فاطمه
وقتی برگشتم داخل، پاکت هنوز توی دستم بود.
سامیار تا منو دید، سریع گفت:
_خب؟ چی توشه؟
پاکت رو پشت سرم قایم کردم.
_نمیدونم.
_بازش کن ببینیم!
_علی آقا گفت توی اتاق بازش کنم.
سامیار با خنده گفت:
_اوه! پس خیلی محرمانهست!
علی از پشت سرش گفت:
_دقیقاً.
سامیار برگشت.
_تو هنوز اینجایی؟
علی خندید.
_متأسفانه بله.
_پس بیا بریم تا خانم فرهمند پاکتش رو باز کنه.
علی گفت:
_نه داداش، تو بمون. میخوام واکنشت رو ببینم!
سامیار با تعجب نگاهش کرد.
_واکنش من؟!
من خندیدم.
_ولش کن سامیار.
رفتم سمت اتاقم.
در رو بستم و روی تخت نشستم.
پاکت رو گذاشتم جلوی خودم.
آروم بازش کردم.
داخلش یک دفترچهی کوچک و ساده بود.
جلدش کرمی بود و روی گوشهاش یک طرح خیلی ظریف داشت.
اول فکر کردم فقط یک دفتر یادداشت معمولیه.
بازش کردم.
صفحهی اولش یک جمله نوشته شده بود:
«برای چیزهایی که دوست داری خودت انتخاب کنی.»
چند لحظه به جمله خیره شدم.
پشت صفحه، یک خودکار ظریف هم قرار داشت.
همین.
نه هدیهی عجیب و گرونی بود، نه چیزی که بخواد منو تحت تأثیر قرار بده.
فقط یک دفتر ساده.
اما عجیب بود که چرا همین چیز کوچک اینقدر به دلم نشست.
دفتر رو بستم و چند لحظه فکر کردم.
صدای در اومد.
_فاطمه؟
صدای علی بود.
_بله؟
_بازش کردین؟
_آره.
_خوشتون اومد؟
لبخند زدم.
_آره... خیلی.
از پشت در گفت:
_خوبه.
_چرا دفتر؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
_چون امروز حس کردم خیلیها برای شما تصمیم میگیرن.
مکث کرد.
_گفتم حداقل یه جا داشته باشین که هرچی میخواین، خودتون بنویسین.
دلم گرفت.
دقیقاً زده بود به نقطهای که همیشه درد میکرد.
آروم گفتم:
_ممنون، علی آقا.
_خواهش میکنم.
صدای قدمهاش دور شد.
دفتر رو باز کردم.
خودکار رو برداشتم.
چند ثانیه نوک خودکار رو روی صفحه نگه داشتم.
بعد نوشتم:
«من فاطمهام.»
مکث کردم.
خط بعدی:
«هجده سالمه.»
دوباره مکث کردم.
و آخر صفحه نوشتم:
«و هنوز نمیدونم آیندهم قراره چی بشه.»
خودکار رو کنار گذاشتم.
چشمم افتاد به حلقه.
بعد به دفتر.
برای اولین بار احساس کردم شاید...
در میان تمام تصمیمهایی که دیگران برایم گرفته بودند،
هنوز چند انتخاب کوچک باقی مانده که فقط مال خودم است.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...