خسته و بیحال لباسم را روی راحتی انداختم. گوشی را برداشتم و با آجی سعیده تماس گرفتم.
بعد از احوالپرسی، راجع به دیدار امروز از من پرسید. برایش تعریف کردم.
یک ساعت و نیم آنجا بودیم و حرفهای زیادی شنیدیم؛ اما من قسمتهایی را گلچین کردم.
همین که جملههای همسر شهید را بازگو میکردم، انگار تازه داشتم با ضربهی سنگین و تکاندهندهی جملات روبرو میشدم.
آنجا که بودیم گروه بزرگی از دانشجویان هم حضور داشتند و من اصلا نمیتوانستم به خوبی شرایط را درک و تمرکز کنم.
برای من هیچ جملهای سوزندهتر از این نبود که همسر شهید گفت:
وقتی با شنیدن خبر شهادت همسرم از پا افتادم و همه دورم را گرفتند، نگاهم به دخترانم افتاد که با چشمان ترسیده به ما و اتفاقی که داشت میافتاد نگاه میکردند. آنجا فهمیدم من حتی نمیتوانم برای همسرم آنطور که باید عزاداری کنم، چون بچههایم الان همهی توجهشان به من است.
قلبم آتش میگرفت وقتی این جملات را دوباره مرور میکردم. از فشار چیزهایی که شنیده بودم و در محل خودش نتوانسته بودم واکنش نشان دهم سردرد گرفته بودم.
راضیه پرسید: آجی حالت بده؟
گفتم: نه خستهم.
گوشی را برداشتم.
امروز خبر شهادت حسین امیدوار، راوی دفاع مقدس را شنیدیم.
شهید را من دو، سه شب پیش در میدان شهدا در حال روایت دیده بودم و توی دلم غر میزدم: پدرآمرزیده بذار کلیپی که آماده کردی را ببینیم، بعد روایت کن.
گروه را چک کردم.
خانوم زهرا گفته بود شهید امیدوار علاوه بر دختر سه سالهش یک مسافر دو ماهه نیز دارد.
سنگینی این خبر با اتفاقات خانهی شهید وحید هاشمی بر سرم آوار شد.
تقریبا نیمی از حضورم در میدان را اشک ریختم و سردرد گرفتم و حالت تهوع.
بدتر از آنکه یک حس عذاب وجدان هم اضافه شده بود که:
الان برای چی داری گریه میکنی فاطمه؟
برای همسران شهدا و داغی که بر دل دارن؟
برای بچههاشون و پریماهِ شش سالهی شهید هاشمی که گفته بود من یه بابای واقعی میخوام که بغلم کنه؟
یا برای بیچارگی خودت؟
خانم معلم _ اراک
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#شهید_وحید_هاشمی
#شهید_حسین_امیدواری
*️⃣ روایت ۴۴
🏙 روایت من و تو، روایتِ مردم | @revayatt_mardom
دخترک با دست های حنا زده روی تکهای کارتن،کفِ پیاده رو نشسته است.
پیادهرو هزار و یکشب که پر شده از موکب و آدمهای عَلَم به دست...
یک ترازو و یک کیف مدرسه پارهپوره کنارش بود و از ظاهرش نمایان بود که دستفروش است(:
از جلویش که رد میشدم یک دستبند روبانی پرچم ایران به دست داشتم،نگاهش کردم...خیره شدم...
دلم داشت میسوخت که به دستبند اشاره کرد و با اشاره فهمیدم که دوست دارد یکی از اینها داشته باشد.
دستبند را به دخترک دادم.دستهای حنا زدهاش چهقدر سرد بود..
حالا دلم نمیسوخت فقط،چشمانم هم میسوخت که گریه نکنم.خوشبه حالِ ایران.برای داشتن تو..
فاطمه پورمحیآبادی
کرمان
۱۴۰۵/۱/۱۱
*️⃣ روایت ۴۵
🏙 روایت من و تو، روایتِ مردم | @revayatt_mardom
#روایت_ما_و_جنگ
آمدهایم دیدن والدین حاج آقا، به یک شهر کوچک آذری زبان در شمال غرب ایرانِ جان. والدین همسر که تمام این چند روزِ شروع جنگ تا امروز، هر روز جدا جدا زنگ می زدند و از حاج آقا اخبار جنگ را سراغ می گرفتند، حالا که حضوری پیششان هستیم، میخواهند تمام ماجراها را مفصلتر و با جزئیات بپرسند و سؤال جواب کنند.
لابد خیلی از عزیزانِ ایران که نمیتوانند کانالهای خبری را بخوانند، و فارسی هم متوجه نمیشوند که اخبار ببینند، در همین حال و احوال هستند.
مادرشوهر، که بعد از عمل دیسک کمر، نُه ماه است تختش را گذاشته کنار سالن نشیمن و همانجا زندگی میکند، شبکهٔ خبر را روشن میکند؛ زل میزند به تصاویری که پخش میشود و یکریز و بیامان نفرین میکند.
ترامپ اگر از هر چیزی در این دنیا جان سالم به در ببرد، از این حجم بیپایان نفرینهای ناهید خانم رها نخواهد شد. جملهها بهقدری متنوعاند که به ندرت تکرار می شوند. بیش از پیش به گستردگیِ گنجینهٔ واژگانی مادرشوهرم پی بردهام! بعضیهایشان را میفهمم و بعضیها در محدودهٔ دانشِ واژگانیِ من که هنوز در حال یادگیری این زبان هستم، نیستند.
بعد از چندین ساعت بد و بیراه و نفرین، دیدم کانال را عوض کرده و چیزهای جدیدی میگوید. رفتم جلوتر. دیدم تصویر تلویزیون، پاهای سربازی در حال راه رفتن است و سرود حماسی پخش میشود.
ناهید خانم داشت بلند بلند برای مادرِ آن نظامیِ توی تصویر دل می سوزاند و برای پاهای او که ساعتها در آن پوتینها خسته میشوند. بعد دوباره برگشت به نفرینِ دشمن و آخرش هم یک عالمه دعا و خواهش از خدا برای پیروزی.
جملهای که امروز خیلی زیاد از زبانش شنیدم این بود: «خدا رحم میکند. خدا طرف حق است. ما حتماً پیروز میشویم.»
نظیفهسادات مؤذّن
@mangenechi
*️⃣ روایت ۴۶
🏙 روایت من و تو، روایتِ مردم | @revayatt_mardom
📌شب سردی بود و راهپیمایی مثل همیشه شلوغ بود و پر از هیجان و تنوع.
بیشتر از همه، شبهایی که جمعیت بهم فشرده میشود و ناخودآگاه ساق پای طرف مقابل را لگد میکنیم یاد اربعین میافتم. خب هرکس یک جوری است، ما هم اینجور.
از خوبیهای زندگی در شهر کوچک این است که پس از سیواندی شب، دیگر با هم آشناهای نشناخته شدهایم. هر کس را با نشانهای میشناسیم:
اون آقای قدبلند با پرچم بزرگ و جذابش که خیلی محکم شعار میده، اون آقا کچله و دختر بچه خوشخندهاش، اون پیرزن که خط قرمزش عکس امام مجتبی است و هر شب نگرانه توی مسیر برگشت تنها نباشه، آقای قصاب چهار راه قلعهرئیسی که شال سبز سیدیاش ازش جدا نمیشه و...
دیگر موقع راهپیمایی باهم غریبی نمیکنیم، میخندیم، و مثل دوستهای قدیمی سلام و احوالپرسی میکنیم.
اما با این وجود هربار خدا یک غافلگیری جدید رقم میزند تا یادمان نرود که «و ما رمیت از رمیت ولکن الله رمی»، مخصوصا وقتهایی که دچار رکود شدهایم و به خیال دنیاییِ کوچکمان کار ممکن است گره بخورد. شب ۱۵ فروردین هم از آن شبها بود.
با گوهر خاطرات اربعین را مرور میکردیم. به خانم نابینایی برخوردیم که دستهایش را گرفته بودند، پا به پای ما راه طولانی فلکه تا میدان بسیج را آمد و شعار داد و حماسه آفرید؛ بهتر است بگویم خانم روشندل. نور چشمانش شب تاریکمان را مثل روز درخشان کرده بود و گوشه چشم بعضیها با تماشایش نمناک میشد. کاش حواسم بود بروم نزدیک و التماس دعا بگویم، اما مبهوت بودم و کمتوجه.
کمی جلوتر در یکی از کوچههای تاریک گلزار اما خدا خودِ خود اربعین را برایمان تدارک دیده بود. راستش شهرداری مثل همه کمکاریهای دیگرش برای محلههای فقیرنشین چراغ نگذاشته است و همه نگران بودند پایشان در یکی از چندین چاله این کوچه محقر پیچ بخورد که درِ یکی از خانههای کاهگلی باز شد. پسری با معلولیت ذهنی، چراغ قوه کوچکش را روشن کرد و بالا گرفت. هزار فرشته فرود آمدند و نور کمجانش را در هزار ضرب کردند تا تمام کوچه مثل شب چهارده بدرخشد. گوهر گفت دلم کربلا میخواهد، دل من هم. شهید تهرانی مقدم در گوشم فریاد میزد: خدایا، میدانیم قادر متعال تویی!
به میدان رسیدیم، همه جمع شدند، پرچمها در آسمان پیچوتاب میخوردند و الله اکبر تنها صدای مشخصی بود که به گوشم میرسید. عکاس داشت از یک زن و شوهر میانسال با پرچم و عکس امام شهید در دست عکس میگرفت که همدیگر را بغل نجیبانهای گرفته بودند. یاد آن روز بارانی دهلاویه سال ۹۳ افتادم، آخرین باری که همین قدر مشتاقانه آرزو کرده بودم پرواز میکردم و تا آنسوی ابدیت به این منظره دلانگیز خیره میشدم.
دل کندن سخت بود، اما بالاخره رفتیم.
مه غلیظی آسمان را گرفته بود که رسیدیم خانه.
ساعت دوازده و نیم بامداد، خانم دادنیا برای چاق سلامتی به کسی زنگ نمیزند. قلبم به تپش افتاد.
«سلام خانم دکتر! کوه سیاه، ۲۰ و اندی مجروح، میتونی بیای؟» تنها کلماتی که از آن مکالمه به خاطر دارم.
این که چطور خودم را به اورژانس رساندم بماند.
همه چیز عین فیلمهای سینمایی بود. وارد راهرو اورژانس شدم، همه جا را غبار و دود گرفته بود، دنبال نگاه آشنایی میگشتم؛ امام جمعه عزیزمان را دیدم، در حال گریه اما ایستاده در غبار.
بعد چشمم به دکتر شین، دکتر ب. و دکتر خ. افتاد؛ به خیال خودم از خدا بیخبرترین جراحهای آن بیمارستان، که سختترین کار دنیا، راضی کردنشان برای ویزیت حضوری نیمهشب بود. خب پی بدوبیراهها و پرخاشگریهایشان کم به تنم نخورده بود. حالا اما هر سه آماده و پراضطراب چشم به در دوخته و در انتظار رزمندهها بودند.
تقسیم کار شد و رزمندههای بدحال را به جراحان و خوشحالترها را به من و دکتر غلامی و دکتر فروزش سپردند. پرستارهای بسیجی هم آمده بودند برای کمک، نمیدانم من احساساتی شده بودم یا واقعا همه آن شب نور بالا میزدند، بیشتر از همه آقای تقوی نامی که ظاهرا کمی قبل هم در محل انفجار بود. دلم میخواست وقتی خلوت شد التماس دعا بگویم، اما در شلوغی مجروحان او را هم گم کردم، حیف.
بالاخره انتظار به پایان رسید و رزمندهها رسیدند.
بچههای ۱۱۵ با سرعت همه را آوردند و هرکسی به کاری مشغول شد.
قلبم خودش را به در و دیوار سینهام میکوبید و حنجرهام با یک بغض وقتناشناس در حال دعوا بود که آقای کاظمی اولین موج انفجاری را دستم داد.
حمیدرضا زینی، به زور ۲۰ سالش میشد، گریه میکرد و تمام تنش میلرزید، گوشهای ابوالفضل نمیشنید و خیس عرق بود، حبیب تنگی نفس شدید داشت و حدس زدم خونریزی ریوی داشته باشد و رضا گلویش را گرفته بود و فریاد میزد.
دو نفر شده بودم، یکی به اینها میرسید و یکی به اتاق CPR (اتاق مخصوص مریضهای با حال وخیم که محل تجمع پزشکان جراح بود) نیمنگاهی داشت.
داشتم در باتلاق اضطراب و بغض فرو میروفتم که شهید پیمان را با پیکری غرق خون آوردند.
روی این تختها و در همین اتاق CPR مریض غرق خون کم ندیده بودم. بدترینشان مثلا پوریا جبیره مرحوم که تابستان گذشته تصادف کرد. برای نجاتش با همین دکتر شین دعوای بدی داشتم و وقتی زور بزرگتر بودنش را به تقلاهایم چرباند و پوریا از دنیا رفت روی همین صندلی تریاژ گریه کرده بودم. همیشه میگفتم من هیچوقت به دیدن جوانهای خونین و پارهپاره روی این تخت عادت نمیکنم. تکتکشان را دقیقا به خاطر دارم. اما حکایت شهید پیمان که هنوز البته زنده بود حکایت غریبی بود.
آبی بود که روی آتش قلبم ریخت، بغض گلویم راهش را گرفت و رفت و قلبم خجالت کشید و مثل بچهای مودب سرجایش نشست. اولین بار بود که از تماشای چنین بیماری آرامش میگرفتم و لذت میبردم. جوانان بوشهری در گوشم سنج و دمادم میزدند، زنان همشهریام کل میکشیدند و مردان عشایر برنو به دست به استقبال این قهرمان ۱۷ ساله آمده بودند. پاهایم مثل درخت سحرآمیز بلند و بلندتر شده بود و سرم داشت به سقف آسمان میخورد. دوست داشتم تکتک دوستان و عزیزانم را در آن لحظه شریک میکردم. در آن لحظهای که پیکر شهید مثل خورشید میدرخشد و نور میتاباند، نسیم محبت میوزد، چشمه آرامش را میجوشاند و قدرت خدا را به رخ بندههای در خوابرفتهاش میکشد. به خدا قسم که شما راست میگفتید بانو! حتی منی که همیشه به یک تار موی تختهای CPR بند بودم هم چیزی جز زیبایی ندیدم!
این سومین طلوع خورشید شب ۱۵ فروردین بود، و چه طلوعی.
شاید هم دعاهای بچههای اراک و صادقه کارش را کرده بود. دست به زانو گرفتم و سراغ بیمارانم رفتم. چقدر بچههای اورژانس آن شب مهربانتر شده بودند، جانم و چشم و نگران نباش از دهنها نمیافتاد. از حیاط بیمارستان صدای مرگ بر آمریکا و الله اکبر میآمد و خون درون رگهایم را به جوش میآورد.
دو سه ساعتی که طی شد فضا آرام گرفت. همه باهم از جزئیاتی که گذشت حرف میزدند. سینههایمان سنگین بود، سینه همه جز شهدا که در آرامش به خواب رفته بودند.
نزدیکهای اذان صبح رفتم خانه و بالاخره فرصت پیدا کردم که با تمام وجودم گریه کنم؛ نمیدانم دقیقا برای چه چیزی.
شاید از دیدن اشکهای امام جمعه برای اولین بار، یا شاید برای این که جراحهایمان نتوانسته بودند شهید پیمان را به زندگی پابند کنند، یا برای دود غلیظ آسمان. اما بیشتر از همه برای خودم گریه کردم، برای کوچکی و تاریکی و حقارتم در برابر نورهایی که خدا به نمایش گذاشته بود و به خاطر بارهای روی دوش امام زمان که برای دستهای ضعیف من زیادی بزرگاند، به شهدا غبطه میخوردم و از خودم خسته شده بودم.
با سینه سنگین خوابیدم و با سینه سنگین بیدار شدم و با سینه سنگین به تشییع شهدای عزیزمان رفتم؛ خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد.
امام جمعه را دیدم که اشکهایش را پاک کرده بود و مثل همیشه رجز میخواند، مادران شهدا ما را دلداری دادند و صوت شهید پخش شد که از پرچم جمهوری اسلامی میگفت و خونهایی که برای استوار ماندنش به زمین ریخته بود.
باد تندی میوزید. به پرچم توی دستم زل زدم که بدون کوچکترین تلاش من در آسمان میرقصید و زیر نور شهدا میدرخشید.
صدای آقا جانمان در گوشم پخش شد:
يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ.
آقای اندرزیان روضه علیاکبر میخواند و من از حضرت زهرا خواستم که این شبها کمی شلخته دستچین کند.
زینتالشریعه سادات فروزان _ دهدشت
*️⃣ روایت ۴۷
🏙 روایت من و تو، روایتِ مردم | @revayatt_mardom
💌دیشب جمهوری اسلامی را دیدم:
«ایرانِ هوشمند»
دور میدان فلسطین ایستاده بودم. پرچم را تکان و مشتِ گره کرده نشان میدادم. خانمی از جلویم رد شد که روسری بر سرش نداشت. سنش پنجاه به بالا میخورد و پرچمگردان از خیابان رد شد. پرچم تکان میدادم و زیر لب دعا میخواندم با خود گفتم:« برم باهاش صحبت کنم. احتمالا حرفایی برای گفتن داره.»
آن طرف خیابان رفتم. جلوی موکب ایستادم. در هوایِ سردِ استخوانسوز دستانم را گرم میکردم. دنبال سوژه میگشتم که آن خانم را دوباره دیدم. با روی گشاده درحالی که سوالات در ذهنم میچرخیدند، پرسیدم:« به جمهوری اسلامی، آری یا خیر؟»
خواستم ادامه بدهم که نویسنده هستم و روایتنویسم تا بابتِ سوالم نگران نشود. گفت:« آری. وقتی داشتی بااون خانم حرف میزدی، متوجه شدم. بیا این کنار. کلی حرف دارم برات بزنم!» خوشحال شدم. از بابت اینکه به جوابم بله گفت و خودش مشتاق بود تا برایم صحبت کند.
از رشتهاش شروع کرد:« رشته من روانشناسیه. بعد از سی و خوردهای سال خوندن این درس و تدریس تو دانشگاه، وارد حوزهٔ بیزینس شدم. میدونی چیه؟» پرسیدم:« چی؟» از اولین باری که #مرگ_بر_امریکا و #مرگ_بر_اسرائیل گفته بود، حدوداً چهل سال میگذشت. تعجب کردم که چرا این شبها بلند داد میزد و شعار میدهد. خودش زودتر از اینکه بپرسم گفت:« من نه فقط تو ایران با خیلی کشورا ارتباط دارم. با تاجیکستان، ارمنستان، عراق، دبی، بحرین و دوبی. تو این مدت خروجی اون کشورا رو دیدم. با ایران مقایسه کردم و دیدم بله!» از هوشمندی ایران گفت. به جای اینکه در کشور خودمان جنگ کنیم، در بیرون مرزها جنگ کردیم و نگذاشتیم جنگ به ایران کشیده شود! برای همین، این شبها در خیابان #مرگ_بر_امریکا و #مرگ_بر_اسرائیل میگفت.
ادامه داد:« من نه مذهبگرا و نه مذهب گریزم! برام فرق نمیکنه آخوند باشه یا نباشه! برام ایران مهمه!»
از دقتش صحبت کرد. قبلا به دستاوردهای کشورش نگاه نمیکرد و حالا برایش از قبل اهمیت بیشتری داشت. برایم این مثال را زد:« ببین. شما برای ساختن یه خونه، باید دیوارشو بسازی. باید چارچوب اولیهشو قرار بدی! اون وقت میتونی خونه رو بدون نگرانی بسازی. کشورمون همین کار رو کرد!» به چشمانم خیره شد و گفت:« میدونی چیه ؟ دوستای من که خارج ایرانن بهم میگن دوست دارن برگردن ایران! چون بهترین جا ایرانه!»
جالب بود. به این جمله رسیدم:« وطن، مادر است و بس!»
آخر صحبتش گفت:« جهل باعث میشه حب و بغضِ زیادی آدم پیدا کنه!»
دست دادم و خداقوت گفتم. جالب بود که حتی به حجابش اشاره نکرد. انگار که ایران و دوست داشتنش ربطی به حجاب و نوع تفکرِ سیاسی ندارد. غرق جملهٔ آخرش شدم. مواقعی شده بابت تعصب به اتفاقاتِ اطراف نگاه کنم. آن موقع گره ذهنم را به دست میگیرم و میپرسم:« تو این اتفاق تونستی با زوایای مختلف نگاه کنی؟ تونستی ریشه این حالتو پیدا کنی و بفهمی چی شده که با نگاه واقعبینی نگاه نکردی ؟»
به خودم نهیب زدم و تکرار کردم:« حواست باشه، تعصب مقدمه جهله. نشه کشورت رو نبینی و بخوای اجنبی تو کشورِت بیاد!»
پ.ن: صحبتها گفتهٔ خودم مردم هست. کلمهای اضافه یا حذف نشده!
شبهای انقلاب/ دوازدهم فروردین/ میان مردم
مائده اصغری، مشهد
*️⃣ روایت ۴۸
🏙 روایت من و تو، روایتِ مردم | @revayatt_mardom
روی یک کارتن نوشته:
دست خدا بالاتر از همه دست ها.
شاید ظاهر این دست نوشته، کم کیفیت باشد ولی این جوان اهوازی از درک و حضور حقیقی خود نسبت به حمایت خدا از ایران اشاره دارد
این ارتباط، از سطح استدلال و برهان و منطق کلامی سخت فراتر رفته است و به عمق باطن و باور او رخنه کرده است.
او باور دارد نه تنها خدا بزرگ است، بلکه از همه قدرت های عالم بزرگتر است.
اهواز_کیانپارس
نوشته های سعید آتشبار
https://eitaa.com/eslamenab_1357
*️⃣ روایت ۴۹
🏙 روایت من و تو، روایتِ مردم | @revayatt_mardom
ما هستیم
پرسیدم: «چرا با لباس مدرسه اومدی؟»
چشمهای روشنش، برق زد و بلند گفت: «به خاطر بچههای میناب.»
لبخند زدم و سربند ایرانش را از روی ابروهایش دادم بالاتر: «بچههای میناب چرا؟»
با هیجان گفت: «همون مدرسه که آمریکا زد و بچهها شهید شدن. همونا که به خاطر ما شهید شدن.»
آهانی گفتم. بلندتر گفت: «حالا من اومدم به اونا بگم، ما مواظب ایران هستیم.»
#جنگ_رمضان
#فرشته_عسگری
https://ble.ir/alachighkalame
*️⃣ روایت ۵۰
🏙 روایت من و تو، روایتِ مردم | @revayatt_mardom
آن شب حالِ چندان مساعدی نداشتم مسیر راهپیمایی از همه شب ها زیاد تر بود هر طور شده بود خودم را به جمعیت رساندم. عکس های رهبری و پرچم ایران نمای زیبایی به جمعیت میداد،نماهنگ بزن که خوب میزنی تو ذهنم پلی شد و آن را با خودم تکرار میکردم. مادری میگفت؛ زانو هایم از شدت درد ورم کرده اگر پاهایم هم قطع شود باز هم می آیم دیگری میگفت،اگر یک شب اینجا نباشم میمیرم.به راستی که عشق به وطن در قلب های این مردم میتپد)))
و وای بر حال وطن فروشان کسانی که خود را برده شیاطین کرده اند و وطن خود را فروخته اند! بارون نم نمک بر روی گونه هایم می بارید مسیر که تمام شد روی فلکه نشستم، هنوز هم مردم ایستاده بودنند و شعار سر می دادند مواکب از مردم پذیرایی می کرنند بچه ها کفش ها را واکس می زدنند هر کس به نحوی خدمت می کرد. با یک لیوان چای خودم را گرم کردم پرچم ایرانم را سفت در آغوشِ خود گرفتم و مسیر خانه را پیمودم....
سیده زینب محمودی _ دهدشت
*️⃣ روایت ۵۱
🏙 روایت من و تو، روایتِ مردم | @revayatt_mardom
➕️آقا علیرضا!
این تصویر رویایی، آنچه بود که من از مزار زیبای تو دیدم. مادرت میگفت که شوق زندگی داشتی و حالا زندگی در کنار تو در جریان است. کنار مزار تو و دو دختر زیبایت، هیدا و آیما، که نخواستند و نتوانستند از تو جدا بمانند. زندگیِ بدون تو برای آنها هم زندگی نبود.
همه باید بدانند تو قربانی اولین شلیک دشمن صهیونیستی_ آمریکایی به خاک ایران شدی. اولین موشکی که در اولین جنگ مستقیم ایران و اسراییل سکوت تهران را شکافت به خانهی تو و همسایگانت خورد و تو و دخترانت را آسمانی کرد.
تو پسری ساده بودی از شهری کوچک در استانی که خیلیها نامش را هم نشنیدهاند، که روزگار خواست تو را تا وزارت دفاع و سوخت موشکهای ایران بکشاند.
تو و دخترانت، اولین قربانی این نبرد عظیم بودید. تو سوخت موشکها را مدیریت کردی تا ما دستمان در مقابل دشمن خالی نباشد، در حالی که میتوانستی با حقوقی بسیار بالاتر در کنج شرکت خصوصی بنشینی و کارت را بکنی، شاید بارها هم به آن اندیشیدی ولی در نهایت همانجا ماندی.
مادرت واقعا راست میگفت؛ تو شوق زندگی کردن داشتی، تو زندگی کردن را بلد بودی.
مثل همان شب آخر که پدر دختری در هال خانه کنار دخترانت خوابیدی و تا ابد در آغوششان گرفتی...
#شهید_علیرضا_زینلی
زینب سرآبادانی _ تفرش
*️⃣ روایت ۵۲
🏙 روایت من و تو، روایتِ مردم | @revayatt_mardom
روایتِ مردم
➕️آقا علیرضا! این تصویر رویایی، آنچه بود که من از مزار زیبای تو دیدم. مادرت میگفت که شوق زندگی داشت
تو آیما و هیدا را در آغوش گرفتهای. اگر وسط نبودی، حتما آن یکی حسودیاش میشد.
هر که شود صید عشق، کِی شود او صید مرگ آقا علیرضا؟
به مادرت هم گفتم. هنوز هم به این میاندیشم که تو واقعا چه کسی بودی که بعد از سالها پیکر پاک خودت و دختران معصومت، این شهر را تکان داد؟ شهری که سالها نه شهید مدافع حرم داشت، نه مدافع امنیت و نه شهید دیگری. من از این فکر بیرون نمیروم...
اگر روزی برسد که به هیچ چیز اعتقاد نداشته باشم هم باز به قدرتِ خون شهید اعتقاد خواهم داشت. خون شهید تاریخ را عوض میکند، جانها را تکان میدهد، گرهها را باز میکند، قفلها را میشکند، خوابها را بیدار میکند...
#شهید_علیرضا_زینلی
زینب سرآبادانی _ تفرش
@heyraaan
*️⃣ روایت ۵۳
🏙 روایت من و تو، روایتِ مردم | @revayatt_mardom
پیرمرد و همسرش وقتی آمدند،هردو به سختی راه میرفتند.
پیرمرد پرسید:اینجا بهمون پرچم میدن؟
گفتم بله و بعد نگاهی به دستانِ پر چین و چروکش انداختم..
حاجخانوم گفت:من کمرم درد میکند،همینجا مینشینم.
پیرمرد هم رفت جلوی موکب و پرچم گرفت.آنقدرها نمیتوانست بچرخاندش.
کم کم برایشان صندلی آوردند و دوتایی روی صندلی نشستند.
یک سمت من آقای پیرمرد ایستاده بود و سمت دیگرم؛یک جوان که از ظاهرش مشخص بود کند ذهن و عقب مانده است.
پدر و مادرش یک گوشه ایستاده بودند و او سمت دیگرم با ذوق پرچم میچرخاند.
این وسط من بودم.
وسط یک پیرمرد و یک جوانِ عقبماندهی ذهنی>>
البته محبتشان بیشتر از منِ به ظاهر توانمند و سالم بود.
این وسط من بودم.
و عشقی که این مردم به وطنداشتند و اشک مرا درآورد..
فاطمه پورمحیآبادی| کرمان
*️⃣ روایت ۵۴
🏙 روایت من و تو، روایتِ مردم | @revayatt_mardom