هدایت شده از هِزارویكشَب*
بعد از سلامی و سلیمانی،
سهمِ دلِ بیتابِ ما غم شد..
از هفتسینِ سفرهی ایران،
این مرتبه سیدعلی کم شد :)
ریحان؛
یادمه وقتی بچه بودم لحظه شماری میکردم برای اینکه عید بیایم روستامون
همیشه تو اتاق بزرگه سفره عید پهن بود با دختر و پسر عموهام میرفتیم از تو سفره شکلات و آجیل برمیداشتیم و میرفتیم تو باغ میخوردیم صبح ها زود پا مشدیم و تا وقتی هوا تاریک شه تو حیاط تاب بازی میکردیم و سر اینکه کی روی تاب بشینه بحث میکردیم
عاشق این بودم که دختر عمو بزرگمو راضی کنم قایم موشک بازی کنیم تو باغ
بهترین وقت روز اون موقعی بود که بابابزرگم میومد رو تاب میشستو به بازی کردن ما نگا میکرد یا اینکه بابام میومدو تابم میداد...
الان چند ساله که از فوت بابابزرگم گذشته دیگه هیچ ذوقی برای اومدن به روستا ندارم وقتی هم میام کل روزو با دختر عموم تو اتاق میگذروندیم
اما امسال تنها تر از همیشهام دختر عموهام یکی یکی ازدواج کردنو منم دیگه هیچ همصحبتی ندارم الان تنها رو تاب نشستمو دارم به باغ نگا میکنم خاطراتو مرور میکنم
دلم برای اون روزا به شدت تنگ شده
هدایت شده از نسل زد(:🇮🇷
بنظرم بهتره که آدم خوبی باشید؛
صادقانه عشق بورزید، صادقانه زندگی کنید،
صادقانه بنویسید، صادقانه حرف بزنید،
صادقانه بخندید، صادقانه گریه کنید،
صادقانه کار کنید حتی اگر بهتون بد کردن.