eitaa logo
| رِیحٰانَةُ‌ الْزِینَبْ |
445 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
626 ویدیو
8 فایل
اینجا یک دورهمیه برای ما دخترای نوجوون 😊 برای ما ریحانه‌ های خدا 🌸 ما قراره کنار همدیگه کلی اتفاقای خوب رو رقم بزنیم 😎 کنارمون بمون🌱 لینک ناشناسمون😉👇🏻 https://gkite.ir/es/9484795 📩 ارتباط با ما: @Asgari_M
مشاهده در ایتا
دانلود
هنریا در چه حالن امحتاناتون و تا الان چطور دادین😉 الان چه هنری چه انسانی چه تجربی چه ریاضی همه‌مون هدفمون مشترکه🥰 منظورم از هدف مشترک درس خوندنه.. پس👇 ◇از ساعت ۴.۴۰ با هم می‌خونیم تا ساعت ۷.۴۰ فقط برای خسته نشدن و تمرکز بیشتر تو درس👇 ♡هر ۴۵ دقیقه درس ۱۵ دقیقه استراحت😍 ╭๛𝒋𝒐𝒊𝒏⃟   ╰┈➤@reyhanatozeynab
🔖 سفرنامه : 🔹 پرده دوم. شارع الرسول نجف اشرف دیگه کبوتر دل طاقت نداشت و عجیب بال و پر میزد .... انگار مثل کبوترای حرم دلش میخواست خودش رو به صحن و سرای حضرت برسونه و باری سبک کنه .... انقدر دلتنگ بودم که حد نداشت ... و حالا من بودم و خیابان شارع الرسول که انتهای آن تصویر چشم نواز صحن و سرای پدر خودنمايي میکرد .... تصویری که بالای آن با خط درشت نوشته بود: "السلام علیک یا اخا رسول الله" هر چه نزدیکتر ... بیتابتر .... یادم نمیاد اذن دخول خوندم یا نه .... یه وقت به خودم امدم که چسبیده بودم به ضریح و انگار دلم میخواست از لابلای مشبکهای ضریح ذوب بشم و برم بچسبم به قبر .... حس بچه ای رو داشتم که تو بغل پدر آروم گرفته .... تا اومم لب باز کنم به درد دل .... لب فرو بستم و آروم در گوش ضریح گفتم همه چی خوبه 😭😭😭 حس دختریم گل کرده بود و با وجودی که میدونستم عالم به اسرار و خفیات هست ولی دلم نیومد شکایتی کنم .... به خودم گفتم همیشه که نباید غر زد .... خندیدم و بیشتر خودم رو به ضریح فشردم .... انگار دلم میخواست بیشتر اغوش پدرانه امیرالمومنین رو احساس کنم .... ظاهرا صورت به ضریح میمالیدم و باطنا غرق در نور پدر و جرعه نوش از جام مستی .... مستی که با هیچ هوشیاری عالم دلم نمیخواست عوضش کنم. شروع زیارت با خودمان است ولی پایانش... دل کندن عجیبی می خواهد! آخه پدر و دختر که لطفشان انتها ندارد ☺️ چاره ای نبود جدا شدم از ضریح و اومدم کنار و به نظاره بسنده کردم. دوستانی که چند روز پیش حرکت کرده بودند رو دیدیم ... دعا کردم تو بهشت هم کنار امیرالمومنین ع همدیگر رو پیدا کنیم. حس بچه هایی رو داشتیم که تو خانه پدری دور هم جمع میشوند. وقتی میرفتیم سمت نماز جماعت یه نفر گفت شما مال کرج هستید؟! گفتم بله گفت مال زینبیه !! گفتم بله. گفت پس درست شناختمتون من از مخاطبان شما هستم 😊😊 او ابراز لطف میکرد و من در دل با حضرت زینب س نجوا میکردم و بخاطر ابرویی که بواسطه خادمی خانم پیدا کردیم تشکر میکردم. یاد گیت بازرسی سپاه تو فرودگاه افتادم. اونجا هم مامور سپاه ما رو به نام زینبیه میشناخت☺️☺️☺️ 🆔 https://eitaa.com/joinchat/589168647Cd580981c2f
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
کلیپ حال خوب کن😍 طبقه بالای حرم امام حسین علیه السلام در ایام امتحانات [🌸]@reyhanatozeynab
امروز قراره با شهید سپهبد درس بخونیم..☺️ شهید حاج قاسم سلیمانی + چه شود😉 🌸|@reyhanatozeynab|
🔖 سفرنامه سفر نور: 🔹 پرده سوم. وداع با امیرالمومنین علی علیه السلام تنها یک روز فرصت بود برای پیش پدر بودن. باید بین ثواب جمع کردن در مسجد کوفه و عشق بازی با پدر یکی رو انتخاب میکردم و عشق و دلتنگی پیروز شد. هر بار که به حرم میرفتم نفس عمیق میکشیدم تا پُر شوم از هوای مولا ... لحظات عاشقی با سرعت میگذشت. شب اخر رسید و زمان وداع تصمیم گرفتیم زودتر از شب قبل به حرم برویم تا فرصت بیشتری برای جرعه نوشی از دستان ساقی کوثر داشته باشیم☺️ من خیابان شارع الرسول رو دوست دارم چون از اول مسیر حرکت حضرت مولا دلبری میکند تا برسی به اغوش پر مهرش. در دو طرف خیابان انواع مغازه ها، خوردنی ها و پوشیدنی هاست این عروس هزار داماد به نقل مولا! خودش را جلوه میدهد برای منصرف کردن توجه از پدر حرم که رسیدم میدونستم پام رو که بیرون بگذارم معلوم نیست دوباره کی فرصت دیداری باشد... کمی حرم گردی کردیم و ایوان طلای زیبای آقامون رو نگاه کردیم و چند عکس به رسم یادگاری و شیطنتهای دخترانه ... جای همه دوستان بخصوص رفیقم را خالی کردم که برام بخونه ... باز هوای نجفم. نجفم ارزوست ... صحن و سرای نجفم. نجفم ارزوست پر به هوایت زده ام یا علی باز صدایت زده ام یا علی دست به دامن عطایت زده ام یا علی این بار از بالای سر وارد شدیم و خلوت تر از شب قبل بود. باز هم اغوش پدر و حرفهای در گوشی پدر و دختری .... وای که چقدر لذت بخش بود. کاش میشد توصیف کرد. نزدیکترین محل حرم جا برای نشستن داشت😍 انگار خدا همه چیز رو پیش بینی کرده بود و میدونست امشب مدام میخواهی بلند شوی از سر سجاده و یک اغوش دیگر و بوسه هایی که بر عتبه میزنی به نیت پای مولا یک لحظه نتوانستم خودم رو کنترل کنم و بلند گفتم قربونت برم و به سجده رفتم 😍😍 نمیدونم کسی متوجه شد یا نه ؟ ولی بروم نیاوردن 😁 و من در سجده کلمه و ذکر برای شکر پروردگار کم اورده بودم و نمیدانستم این همه لطف رو چگونه جبران کنم و چه بگویم‌‌‌... مشغول زیارت و نماز بودیم و ... جالب بود که به هر بهانه ای خنده مان میگرفت و ... گویا پدر با لذت به جمع شدن فرزندانش کنارش نگاه میکرد و لبخند میزد ... و ما غرق بودیم در این همه لذت غیر قابل وصف ...☺️ عجیب ساعت به سرعت میگذشت و صدای اذان من رو به خودم اورد بلند شدم که تا اذان تمام شود بروم و از مولی العارفین توشه دیگری بردارم برای این معراج مومن... سر که بر شبکه های ضریح گذاشتم مثل دخترکان لوس ... دلم خواست چیزی از پدر به یادگار داشته باشم اما حیا کردم به زبان بیاورم زائری التماس میکرد که بتواند نزدیک ضریح شود و من سر بلند کردم و او را کمک کردم تا در جای من قرار بگیرد. و باز نگاه و نجوا و .... در همین حین دردی که در شکم پیچید من را به خودم اورد و دیدم خادم کنار ضریح با چوبدستی مشغول تبرک کردن نوزادی است با اشاره از او خواستم که من رو هم تبرک کند راستش غبار ضریح هم برایم دوست داشتنی بود و او شروع کرد مالیدن چوبدستی به ضریح تا به زعم خود بیشتر تبرک بشوم یه دفعه یک پر از چوبدستی جدا شد و ارام لای مشبکهای ضریح جا گرفت خادم با ذوق و عجله اشاره کرد بردار ... گویا میترسید که یا زمین بیفتد و یا زائر دیگری بردارد اما هیچ کس گویا نمیدید و من دست دراز کردم و برداشتم این هم یادگاری پدرانه ...😊 و خادم با زبان عربی سعی داشت بفهماند که امام لطف کرده و این پر برایم افتاده ... و نمیدانست که ما رازهای یواشکی زیادی داریم😉😉 نماز و تعقیبات که تمام شد نهج البلاغه مولا رو باز کردم تا بخوانم همیشه قشنگترین نهج البلاغه خوانی من در حرم امیرالمومنین است و حالا وقت رفتن رسیده بود یکبار دیگر نزدیک ضریح رفتم و در گوش پدر گفتم ولا جعله الله اخرالعهد منی لزیارتکم ...عقب عقب از حرم خارج شدم و به نشانه خداحافظی دستم را بالا بردم و ....✋ 🆔 https://eitaa.com/joinchat/589168647Cd580981c2f
خدایا شکرت😍😊 (بفرست برای دوستات😁) [🌸]@reyhanatozeynab
شهید بابک نوری.. امروز با شهید نوری درس می‌خونیم🥰😉 🌸|@reyhanatozeynab|
🔖 سفرنامه سفر نور: 🔹 پرده چهارم. زیارت حُر و ورود به کربلا چمدانها رو جمع کردیم و اومدیم برای صبحانه و حرکت به سمت کربلا ... سر صبحانه با همسفرها کلی خندیدیم 😂 همش میگفتیم مواظب باشید کاروان نره ما رو جا بزاره.. حکایت اخراجیا بشیم 😁 سر همین موضوع کلی خنده و شوخی کردیم و بالاخره بعد یک ساعت انتظار حرکت کردیم‌ قرار بود تو راه کربلا اول بریم مسجد سهله .... شب گذشته نخوابیده بودیم بنابراین مواظب همدیگه بودیم که خوابمون نره 😃 اونجا معطل وضو گرفتن نشیم. مسجد سهله با امید به دیدار امام زمان عج الله توام هست. کفشها را که در اوردم ... یادفاخلع نعلیک افتادم. بعد از سه بار نشستن و بلند شدن رفتیم کنار مقام صاحب زمان و اعمال مسجد رو انجام دادیم. نمیدونم چرا دلتنگی عجیبی پیدا کرده بودم .... رفتم یه گوشه و بدور از بقیه کمی بار دل رو سبک کردم. سوار ماشین که شدیم مدیر کاروان میخواست حرف بزنه ولی ما دیگه از خستگی طاقت نداشتیم. یه سخنرانی گذاشت و گفت ازش مسابقه میگیره ... باز اسباب خنده ما شروع شد ...😂😂 یاد کارهای خودمان تو زینبیه افتاده بودیم بااین تفاوت که مخاطب ما شب قبل رو بیدار نبود و الان گیج خواب مجبور باشه سخنرانی گوش کنه ... مدام هم میگفت هیچ کس حق نداره بخوابه 😜 ولی ما دیگه تو عالم هپروت بودیم. اتوبوس که ایستاد از خواب بیدار شدیم. رسیده بودیم به بارگاه حر ... یهو مدیر کاروان یه سوتی هم داد و گفت: خیلی توفیق شامل حر شده که ما اومدیم زیارتش ... دوباره خنده ما چتد نفر شروع شد 😂😂 وارد حیاط حر که شدیم دیدیم کاروان رو برده زیر ظل افتاب 😳😳 در حالیکه سایه هم بود و داشت میگفت هیچ کس حق نداره بره وضو بگیره! در حالیکه همه تو ماشین خواب بودند! نزدیک که رفتیم دیدیم میگه اول زیارت نامه بخونیم با معنی بعد برید وضو بگیرید و بیایید تو برای زیارت و نماز .... مثل بچه تنبلهایی که تنبیه شدن تو افتاب ایستاده بودیم ان هم ساعت ۱۲/۳۰ ظهر ... ریز ریز میگفتم اخه چرا ؟؟؟ که یهو دل خادم حرم حر برای ما سوخت و اشاره کرد بیارشون تو سایه 😀😀😀 با رودر بایستی اجازه داد بریم تو سایه ... منم از فرصت استفاده کردم و به دوستا گفتم فرار کنید بطرف دستشویی تا ما رو ندیده🏃‍♂🏃‍♂ رسیدیم دستشویی از شدت خنده داشتیم میترکیدیم 😂😂 یکی از بچه ها میگفت انگار میخواد شکنجه کنه ما رو ... اخه چرا😳😳 من هم مانده بودم که اخه بدون وضو چه زیارت نامه خوندنی .. بعد هم میخواهیم بریم نماز وضو گرفتیم که بقیه کاروان اومدن برای وضو . ما هم سریع رفتیم تو حرم برای زیارت و نماز ظهر و عصر ... مر قد حر در ۷ کیلومتری کربلاست. داشتم به قبر حر نگاه میکردم و ارزو میکردم مثل حر عاقبت بخیر باشم سوار ماشین که شدیم منتظر نوحه و روضه بودیم ولی گفت چون خوابیدید هیچی خبری نیست 😳 نمیدونستم خوابیدن تو ماشین جرم محسوب میشه 😐 به همراهان گفتم وارد کربلا شدیم. تو سکوت بود که یهو پرچم سرخ گنبد امام حسین علیه السلام را دیدیم. این اولین بار بود که این مدلی وارد کربلا شده بودیم ... تو دلم شروع به روضه خواندن کردم. و بالخره رسیدیم به هتل ... باز علیرغم همه زیارتها خبری از زیارت بدون غسل و سریع امام توسط کاروان نبود. من به دوستان گفتم اشکالی نداره. برید ساکها رو بزارید اتاق و تجدید وضو کنید و بیایید بریم حرم ... پنجشنبه بود و جمعیت زیادی از خود عراق به کربلا اومده بودند. اولین تصویر السلام علیک ایها الساقی العطاشا بود😭😭 از همان جلوی در سلامی به قمر بنی هاشم کردیم و رفتیم وارد بین الحرمین شدیم. همان جایی که انسان در زیباترین دو راهی عالم گیر میکنه. رفتیم بطرف حرم امام حسین علیه السلام و با قدم های ارام وارد شدیم. طپش قلب همه نشان از عاشقی میداد ... تا که پرسیدم ز قلبم عشق چیست در جوابم اینچنین گفت و گریست لیلی و مجنون فقط افسانه اند عشق در دست حسین بن علیست 🆔 https://eitaa.com/joinchat/589168647Cd580981c2f
خدا هیچ وقت برای بنده‌اش بد نمیخواد😊 [🌸]@reyhanatozeynab