نام تو زندگی من
#پارت_114
آهی کشیدم. که با صدای هیجان زده ای گفت:
- فکر کردم نفسم نمی کشی! خب بفرمایید. یک ساعته دارم الو الو می کنم.
پشت خطی پس حرف بزن.
سکوت کرد و حالت صداش رو تغییر داد.
- ببینم نکنه مزاحم تلفنی هستی؟
سیخ نشستم و گفتم:
- نه به خدا! نه من ...
ا، توکه دختری؟!
- بله ...
سکوت کردم. باید چی می گفتم؟ آهی کشیدم که باز گفت:
- مزاحم نیستی! پس کی هستی؟
موهای پریشونم رو پشت گوشم بردم. باید می گفتم. باید حقیقت رومی
گفتم.
- ببخشید آقای فرهودی من شماره شما رو از روزنامه برداشتم. همون آگهی
که دنبال منشی می گشتید. م ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت.
- بله بله. خوب شد زنگ زدید. شما فردامی تونید بیاید. سر ساعت هشت
شرکت باشید.
و بدون هیچ حرفی یا خداحافظی گوشی رو قطع کرد.
با تعجب نگاهی به موبایل کردم. این پسره دیوونه بود یا کلا کم داشت! آخه
مهلت می دادی حرف بزنم!
#ادامه_دارد...