eitaa logo
ریحان و قلم
474 دنبال‌کننده
328 عکس
180 ویدیو
7 فایل
ریحان🪴 نماد زن است و قلم🖋️ نماد تفکر. 💌کارشناس ارشد حقوق انرژی از UofC (کانادا) 😇مامان علی‌اکبر(۹۳)، مهدی(۹۵)، فاطمه(۹۶)، حسین(۹۸)، حیدر(۰۴) 😊خانه‌دار هستم، خانه‌نشین...اصلا ارتباط با من: @zrs_sheikh لطفا مطالب رو فقط با لینک کانال منتشر کنید‌😊
مشاهده در ایتا
دانلود
ریحان و قلم
1. چند روز پیش بود، قبل از دیدار حضرت آقا با بانوان، پیامی روی گوشی ام می آید و از طریقی به این مراس
۲. داخل صف کم کم جلو می رویم. از بازرسی‌های متفاوت و متعدد رد می‌شویم. با خانمی که قبلا گفتم، هم کلام شده و گپ می زنیم، اینطوری ثانیه‌ها زودتر می‌گذرند. حالا به جایی می رسیم که باید همه‌ی وسایلمان را داخل کمد بگذاریم. کار خوبی که اتفاق افتاده این است که کمدهای فراوانی در محوطه‌ای تدارک دیده شده و هر کس وسایلش را داخل یک می‌گذارد و کلیدش را برمی‌دارد. این طوری معطلی امانات را ندارد. از ابتدای صف تا حالا به هر خادمی که می‌رسم می‌پرسم: "خانم می‌شه من کاغذ و قلم همراهم ببرم؟ قراره روایتگری کنم و بهشون نیاز دارم." هر بار پاسخ می‌شنوم: "عزیزم هیچ چیز نمی‌تونید ببرید داخل. همه وسایل رو داخل کمد بذارید." ظاهرا باید فقط به حافظه‌ام متکی باشم. با وجود گوشی‌هایی که کوچکترین کارهایت را با آن ثبت می‌کنی و همه چیز را از حافظه خودت به حافظه‌ی آن منتقل می‌کنی، این تجربه کمی برایم غریب است. وسایل را داده ایم. مثل جوجه‌ها دنبال دوست جدیدم راه افتاده‌ام و هرجا او می‌رود من هم می‌روم. خادم های بشاش و مهربانِ روسری فیروزه‌ای، دائم در حال خوشامدگویی و راهنمایی هستند. پذیرایی مختصری از شیرینی و شیر کاکائو فراهم شده که از شدت استرس و ذوقِ زودتر رفتن، بی اعتنا از کنارشان می‌گذرم. دوستم شیرینی‌اش را نصف می‌کند و می‌گوید: "اِ! چرا هیچی برنداشتی؟ بیا اینو بخور، می‌دونی الان چقدر باید متظر باشیم؟" شیرینی را در دهانم می‌چپانم و از خادمی سربند/مچ‌بند مراسم را تحویل میگیرم. با دقت برندازش می‌کنم تا ببینم حاوی چه پیامی است. نوشته‌ی اصلی وسط سربند «بانوی عهد و ایمان» است. دو طرفش طرح‌ چفیه فلسطینی و پرچم‌های مقاومت است. عالی شد! روسری ‌ام با تم‌ مجلس هماهنگ درآمد. در این گیر و دار، هر از چندگاهی یادم می‌افتد که ای بابا، مثلا قرار است راوی باشم. پس با دقت بیشتری در و دیوار را نگاه می‌کنم و مردم و حس و حالشان را. سعی می کنم اینها را تبدیل به کلیدواژه کنم و به خاطرم بسپارم. به بازرسی آخر رسیده‌ایم. اینجا ازدحام بیشتر است. بعضی بچه‌ها از گرما و شلوغی کلافه شده‌اند و گریه می‌کنند. کم کم جمعیت مرا از همراهم جدا میکند. با او خداحافظی می‌کنم و خودم را به دل این دریای شوق و عشق می‌سپارم. چقدر این خانمهایی که بازرسی می‌کنند را دوست دارم، هر کدامشان علامت نزدیک‌تر شدن ما به محبوبمان هستند. از آخرین بازرسی رد می شوم و چند قدمی که می روم ناغافل می افتم در دل حسینیه. 🪴ریحان و قلم🖋 https://eitaa.com/joinchat/579404027Ceec5575434 ریحان نماد زن و قلم نماد تفکر: جایی برای تعمیق اندیشه‌ها، بیان تجربه‌های کمی تا قسمتی به درد بخور و رمزخوانی روزمرگی‌ها...
ریحان و قلم
۲. داخل صف کم کم جلو می رویم. از بازرسی‌های متفاوت و متعدد رد می‌شویم. با خانمی که قبلا گفتم، هم کلا
۳. اینجا حسینیه است. همان‌جایی که بارها و بارها از قاب تلویزیون، گوشه گوشه‌اش را با چشم‌هایم کاویده‌ام. حسینیه‌ای که بارها خودم را در آن تصور کرده و جای نشستنم را انتخاب کرده‌ام. همان‌جایی که تصویر گلیم به گلیم، ستون به ستون و آجر به آجرش را نوشیده‌ام. راستی آن پرده‌ی پشت جایگاه را بگو! تا به حال هیچ پرده‌ای آنقدر مَنظَر چشم‌های منتظر و عاشق نبوده است... اینجا همان‌جاست. همان جایی که از آن سر دنیا برگشتم، تا هوایی که تنفس می‌کنم، بیشتر با هوای آن مخلوط باشد. نفس می‌کشم. چند نفس عمییییق! اکسیژن خالص! بعد از چند ثانیه بهت‌زدگی،به خودم می‌آیم. باید زودتر جایی برای نشستن پیدا کنم. همه جا تقریبا پر است به جز پشت ستونهای سمت چپ. اول با تردید و خجالت جلو می‌روم تا جایی بین جمعیت آن وسط پیدا کنم. اما خادمها به طرف چپ راهنمایی‌ام میکنند. مثل دختری دلشکسته اما مطیع به همان سمت می‌روم و سعی میکنم جایی پیدا کنم که زاویه‌ای برای دیدن جایگاه، از بین ستون‌ها داشته باشم. از داخل حسینیه همسفر یکی از بچه‌های دبیرستان شده‌ام که یکی دو سالی از من بزرگتر است. اول او مرا شناخت. راستی نمیدانم چرا اینجا همه‌ی خانم‌ها به نظرم آشنا هستند. خیلی برایم عجیب است. هر طرف را نگاه می‌کنم چند چهره‌ی آشنا می‌بینم. از یکی دو نفر پرسیدم: «من شما را کجا دیدم؟» بعد معلوم شد که یکی از کاشان است و دیگری از شهری که تا به حال پایم را به آنجا نگذاشته‌ام. فهمیدم قصه‌ی چهره‌های آشنا از قلبهای‌ ما شروع می‌شود. آنقدر که قلبهایمان اینجا یکی است، همه آشنای هم درآمده‌ایم. آخ حسینیه، حسینیه‌ی عزیزم، برخی عجایبت را هیچ وقت نمی‌توانستم از پشت قاب تلویزیون درک کنم. مراسم شروع شده و مهمان ها می‌آیند و می‌روند. هرجا لازم است دست می‌زنیم، شعار می‌دهیم، دست بالا می‌بریم و مجلس پدری‌مان را گرم می‌کنیم. در این مدت دکور رنگارنگ حسینیه که متناسب حال و هوای زیبای زنانه‌ی ماست، نوشته‌های نصب شده، ستون‌های گلکاری شده، مهمانها و ... را در خاطرم می‌سپارم تا جایی در روایتم از آنها استفاده کنم. با چند نفر از اطرافیانم حرف می‌زنم و حرف هایشان را در ذهنم مرور میکنم تا فراموش نکنم... همه سراپا چشم‌ و گوشیم و برنامه‌ها یکی یکی اجرا می‌شوند. زمان می‌گذرد و دل توی دلمان نیست. همه یک دلشوره‌ی مشترک داریم. جای خالیِ صندلیِ آقا روی سکو، دلشوره‌مان را بیشتر کرده است. آیا امروز آقا می‌آید؟ 🪴ریحان و قلم🖋 https://eitaa.com/joinchat/579404027Ceec5575434 ریحان نماد زن و قلم نماد تفکر: جایی برای تعمیق اندیشه‌ها، بیان تجربه‌های کمی تا قسمتی به درد بخور و رمزخوانی روزمرگی‌ها...
ریحان و قلم
۳. اینجا حسینیه است. همان‌جایی که بارها و بارها از قاب تلویزیون، گوشه گوشه‌اش را با چشم‌هایم کاویده‌
۴. من و همه‌ی کسانی که اطرافم نشسته‌اند، همه دیدار اولی هستیم. آرام با هم حرف می‌زنیم و هر کدام نظریه‌ای داریم. از اینکه آیا نبودن صندلی، علامت نیامدن است یا لزوما این طور نیست. کسی ابراز ناراحتی می‌کند و می‌گوید: "اگر آقا را نبینم واقعا ناراحت می‌شوم." خانم دیگری که با دختر نوجوانش آمده می‌گوید: "چون شرایط جنگی است، اگر هم نیایند این بار را می‌بخشم." دیگری می‌گوید: "ما که ندیده عاشقش شدیم. این بار هم رویش. با این تفاوت که حالا دلتنگ‌تر هم می‌شویم." حالا قرار است تئاتری اجرا شود. برایم جالب است بدانم چگونه تئاتری در حسینیه اجرا می‌شود. بازیگران می‌آیند و جلوی صف‌ها می‌ایستند. موسیقی بسیار آرامی شروع به نواختن می‌کند که به یک باره پرده ی پشت سکو تکانی می‌خورد. همین تکان کوچک کافی است تا نیروی هسته‌ای درون جمعیت منفجر شود. نمی‌دانم چه شد و آن چند صدم ثانیه چه اتفاقی افتاد. فقط اینکه می‌بینم همه روی پا هستیم و به پهنای صورت اشک می‌ریزیم و جیغ می‌کشیم و فریاد می‌زنیم و شعار می‌دهیم. همه به سمت جلوی حسینیه هجوم برده‌ایم. تن‌هایمان حالا مثل قلب‌هایمان به هم نزدیک‌تر شده. به هم فشرده شده‌ایم اما چرا انگار آزاد شده‌ایم؟ یک دیگر را هل می‌دهیم اما چرا آزرده نمی‌شویم؟ ما که هستیم و چه شده؟ فقط می‌دانم که در جذبه‌ی عشقش ذوب شده‌ایم. حالا موج‌ها یک صدا شده‌اند و خروش حیدر حیدرمان ستون‌های کفر را به لرزه درآورده. پرده باز می‌شود و چند آقا، صندلی پدرمان را می‌آورند. سرپا چشم و انتظاریم اما انگار این اتفاق، همان نسیم بشارت دهنده‌ی ابرهای بارانی است. اما هنوز باران نیامده. خادمانی که خودشان هم دست کمی از ما ندارند، سعی می‌کنند ما را آرام کنند. جمعیت آرام نمی‌شود مگر با یک حربه: خادم‌ها با دست به نشستن دعوتمان می‌کنند و می‌گویند تا مجلس آرام نشود آقا تشریف نمی‌آورند. حالا همه می‌نشینیم. شاید یک سوم عقب حسینیه خالی شده و آن جمعیت، داخل جمعیت دو سوم جلویی شده که خودشان از قبل به اندازه‌ی کافی فشرده بودند. حالا می‌فهمم چرا از تلویزیون که حسینیه را که می‌بینم همیشه آن عقب خالی است و حسرتش به دلم می ماند که: اگر جا بود پس چرا جمعیت بیشتری داخل نرفتند. من که جایی برای نشستن گیرم نمی‌آید، جایی نزدیک دیوار، روی یک پا ایستاده ام و پای دیگرم را روی همین پایم می‌گذارم. حتی جا نیست پای دیگرم را روی زمین بگذارم. با دستم دیوار را گرفته‌ام که روی مردم نیفتم. خانم‌ها تقریبا روی پای همدیگر نشسته‌اند.تنگ و گرم. خانمی که نزدیک من است می‌گوید: "وقتی آقا آمد، به محض اینکه خادم‌ها گفتند، هرجایی هستی بنشین وگرنه جا گیرت نمی آید." معلوم است او دیدار اولی نیست، تجربه دارد. 🪴ریحان و قلم🖋 https://eitaa.com/joinchat/579404027Ceec5575434 ریحان نماد زن و قلم نماد تفکر: جایی برای تعمیق اندیشه‌ها، بیان تجربه‌های کمی تا قسمتی به درد بخور و رمزخوانی روزمرگی‌ها...
ریحان و قلم
۴. من و همه‌ی کسانی که اطرافم نشسته‌اند، همه دیدار اولی هستیم. آرام با هم حرف می‌زنیم و هر کدام نظری
۵. حالا تئاتر دوباره شروع شده. اینکه چه می‌گویند و چه می‌کنند؟ خیلی سعی می‌کنم تمرکز کنم اما نمی‌شود. نمایش تمام می‌شود. نگاهمان به پرده است که دوباره رقص مستانه‌ای بر تن آن می‌افتد. پرده‌ها کنار می‌روند و قامت آن سرو رعنا در قاب چشم‌هایمان نقش می‌بندد. این دوباره ماییم که بال می‌گشاییم و موج در موج، آغوش در آغوش و نفس به نفس آمدنش را اشک می‌شویم و می‌باریم. اشک‌ها آب روانی است که چشم‌هایمان را طهارت می‌دهند برای دیدن خورشید. بدترین وضع برای ماست که ستون قطور حسینیه «جام بلایمان» را بیشتر کرده است. سرک می‌کشیم و به هم کمک می‌کنیم تا هیچ‌کس از دیدار یار محروم نشود. بعد از گریه‌ها و شعارهای پراکنده، بالاخره جمعیت در شعار «ابوالفضل علمدار خامنه ای نگهدار» یک صدا می‌شوند. شما نبودید و ندیدید، این یک شعار عادی نیست، دعای خالصانه‌ی ما بود که آن قرص قمر را از چشم بد دور نگه دارد. بعد از اینکه آن بهت اولیه از دیدارش می‌گذرد و به خودمان می‌آییم، همه بدون هماهنگی احساس می‌کنیم باید چیزی بگوییم که آقایمان چشم‌ نخورد؛ آنقدر که چهره‌ی زیبایش، نورانیتش، ابهتش، وقارش و همه‌چیزش رشک برانگیز و چشمگیر است. دعا می‌کنیم و آن قد و بالای رعنا را به دستان عباس می‌سپاریم تا از چشم بد در امان باشد. دوست دبیرستانم به آنی از بین موج خوردن جمعیت عقب رفت و از دیدم محو شد. می‌دانم که در ذهنش حساب و کتاب کرده کجا بنشیند که بهتر آن قرص قمر را ببیند. من اما جلوتر می روم، می‌خواهم به آن وجود درخشان نزدیک تر باشم. حالا به قدر کفایت ایستاده‌ایم و موج خورده‌ایم و خادم‌ها باید آراممان کنند، وگرنه احساسات دخترانه‌مان مجلس را می‌بلعد. به توصیه‌ی آن خواهر غریبه‌ام عمل می‌کنم و خیلی سریع در بهترین جایی که ممکن است می‌نشینم. قسمتم شده اگر روی دو زانو بنشینم و کاملا به چپ متمایل شوم می‌بینمش. آنچه از میان همه‌ی ویژگی‌های نابش مرا مجذوب کرده و هر بار بیش از قبل شگفت زده‌ام می‌کند، شدت نورانیت این وجود است. نه اینکه بگویم در نور غوطه می‌خورد، نه اینکه بگویم او نورانی شده، نه اینکه بگویم نور بر او می‌تابد، نه! بلکه او خود منشاء نور است. اغراق نمی‌کنم و انشا نویسی نمی‌کنم. حقیقتا وجودش نور تولید می‌کند، نوری غلیظ و گرم و مجذوب کننده. آنچه از دریای نور شنیده بودم به چشمم دیدم، آنچه از کوه نور شنیده بودم، به چشم دیدم. از خورشید زیباتر و گرم‌تر را دیدم. در طول سخنرانی من هم مثل بقیه می بارم و دائم اشکهایم را پاک میکنم تا از فیض دیدارش کمتر محروم شوم. نشسته‌ایم و هیجانمان را در قربان صدقه‌های گاه و بیگاهمان خلاصه می‌کنیم. هر کس، بدون اغراق، حداکثر به اندازه‌ی نصف جایی که یک نفر به سختی بتواند بنشیند جا دارد. اما تحمل می‌کنیم. همینطور که همه با دقت به صحبت‌های آقا گوش می دهیم، به یکدیگر کمک می‌کنیم تا یکی یکی جابجا شویم و از این پا به آن پا تا درد خواب رفتگی پاهایمان ما را نکشد. چندین باز از خانم پشت سری که کمی روی پایش نشسته بودم عذرخواهی می‌کنم و سعی می کنم بیشتر وزنم را روی پای در حال فلج شدنم بیندازم. او هم هر بار با لبخندی جوابم را می دهد. کنارم مادری مشتاق نشسته که پسری ریزه و بانمک دارد. آنها دیدی به سکو ندارند. از پسرک میپرسم: "میخوای بغلت کنم آقا رو ببینی؟" خنده‌ی بانمکی تحویلم می‌دهد و آره‌ای می‌گوید. مادرش او را به آغوشم می‌سپارد. بلندش می‌کنم. بچه گیج شده و نمی‌داند کجا را نگاه کند. به صفحه نمایشی که روبروی ما، یعنی گوشه‌ی سمت چپ حسینیه قرار دارد و چهره‌ی آقا را بزرگ و زنده نشان می‌دهد چشم دوخته. با مادرش به هزار زحمت حالی‌اش می‌کنیم که کجا را نگاه کند. می‌گردد و آخر نگاهش یک جا قفل می‌شود و لبخند می زند، بالاخره آقا را دیده. 🪴ریحان و قلم🖋 https://eitaa.com/joinchat/579404027Ceec5575434 ریحان نماد زن و قلم نماد تفکر: جایی برای تعمیق اندیشه‌ها، بیان تجربه‌های کمی تا قسمتی به درد بخور و رمزخوانی روزمرگی‌ها...
ریحان و قلم
۵. حالا تئاتر دوباره شروع شده. اینکه چه می‌گویند و چه می‌کنند؟ خیلی سعی می‌کنم تمرکز کنم اما نمی‌شود
۶. صحبتهای حضرت آقا در حال انجام است. با دقت گوش می‌کنم. اشکم‌هایم همچنان جاری است. حال و هوای خانم‌ها هم دیدن دارد. سرک کشیدن‌ها، اشک ریختن‌ها، قربان صدقه رفتن‌ها، دست زدن‌ها و شعار دادن‌ها. با خودم فکر می کنم اگر وجود ما اینگونه با دیدن نائب امام زمان متلاطم شده، روزی که مولا و سروران صاحب‌الزمان ظهور کند چه حالی خواهیم داشت؟ اگر رهبر ما اینقدر نورانی است، امام ما چگونه خواهد درخشید و چگونه عالم را روشن خواهد کرد؟ سرک می‌کشم و باز آقا را نگاه می‌کنم. باز در درونم غوغایی به پا می‌شود. از خودم میپرسم اگر امام زمان را میدیدی چه؟ قطعا جان می‌دادم، باید جان میدادم، مگر اینکه دستی از غیب روح را به کالبدم گره بزند که جان ندهم. در سایه‌ی این دیدار چقدر ظهور برایم ملموس‌تر و خواستنی‌تر می‌شود. تصور کن ما باشیم و مولایمان، ثمره‌ی خلقت، میوه‌ی قلب زهرا😭😭😭وقتی وارد شود هزار بار جان بدهیم و گوش دنیا را از فریادهای شوق و شعارها و دعاهایمان پر کنیم. رودها را از اشک‌هایمان جاری کنیم😭😭😭 او صحبت کند و ما سراپا گوش باشیم و مدهوش از لذت دیدارش😭😭😭 عطر نفس‌هایش در ریه هامان جا بگیرد و گلستانمان کند... نگاه اشکبارمان در نگاه عاشق کُش او گره بخورد. بچه‌ها را دست به دست کنیم تا آن شگفتی خلقت را ببینند. یکدیگر را در آغوش بگیریم و رسیدن همه‌کَسمان را تبریک بگوییم... آه که چقدر آن حال را خریدارم... متی ترانا و نراک یا صاحب‌الزمان 😭😭😭 متی ترانا و نراک😭😭😭 🪴ریحان و قلم🖋 https://eitaa.com/joinchat/579404027Ceec5575434 ریحان نماد زن و قلم نماد تفکر: جایی برای تعمیق اندیشه‌ها، بیان تجربه‌های کمی تا قسمتی به درد بخور و رمزخوانی روزمرگی‌ها...
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مختصر و کاربردی در مورد بچه هامون. گاهی چطور بدون توجه، با دست خودمون بچه ها رو تو خطر میندازیم. چی کار کنیم که اینطوری نشه؟ 🪴ریحان و قلم🖋 https://eitaa.com/joinchat/579404027Ceec5575434 ریحان نماد زن و قلم نماد تفکر
فاطمه اومده می‌گه: «مامان یه خواب خیلی خوب دیدم. خواب دیدم همگی با هم رفته بودیم دیدار آقا. خیلی شلوغ بود. بعد یه دفعه صندلی آقا رو آوردند و ما شروع کردیم شعار دادن.» با اشتیاق میپرسم: «خب بعدش چی شد؟» میگه: « بقیه شو خواب بودم نفهمیدم.» من: 😳😳 خواب:🤣🤣 فاطمه:🤭🤭 🪴ریحان و قلم🖋 https://eitaa.com/joinchat/579404027Ceec5575434 ریحان نماد زن و قلم نماد تفکر
خبر این اومد که فردا مدارس دو ساعت دیر شروع میشن، چنان شعفی در من ایجاد شد که گفتم این یلدا بدون شب نشینی نمیشه😄 خیلی وقت بود حوصله‌ی این کارها رو نداشتم. اما امشب بساط رو‌جور کردم که دور هم باشیم و خوش بگذره. البته بگذریم که بچه ها یک بند دارن سر جای پاهاشون زیر کرسی دعوا می‌کنند🤪 مفاتیح آوردیم به علی اکبر گفتم برامون فضائل ماه رجب رو بخونه. از دیوان پروین هم دو تا شعر خوندم برای بچه‌ها، خیلی حوصله‌ی گوش دادن نداشتن ولی بِه از هیچ بود. چه شعرهای روان و زیبایی داره. از قرآن هم چند صفحه قرائت کردیم و آیات مربوط به گاو بنی‌اسرائیل رو خوندیم. اینم شد قصه گویی امشبمون. فقط مونده فال حافظ 😃 ماه رجبتون مبارک. میلاد عزیز دل زهرا، امام محمد باقر بر شما مبارک 🌸🌸🌸 🪴ریحان و قلم🖋 https://eitaa.com/joinchat/579404027Ceec5575434 ریحان نماد زن و قلم نماد تفکر: جایی برای تعمیق اندیشه‌ها، بیان تجربه‌های کمی تا قسمتی به درد بخور و رمزخوانی روزمرگی‌ها...
آقای پزشکیان به نظرم یه آخر هفته بچه ها رو دعوت کن، خودت یه سر برو بیرون خرید کن برا مهمونی، ببین اوضاع قیمتا چه جوریه. به نظرم خییییییلیییییی از قیمتا بی اطلاعی!!! @reyhanvaghalam
برای سوپ نوزاد، چون وقت ندارم روزانه گوشت و مرغ بپزم، یه دفعه مقدار چند وعده مرغ یا گوشت میپزم، به همراه آبش حسابی له‌ و نرم میکنم ( با گوشتکوب برقی). بعد توی ظرف نسبتا پهنی میریزم و میذارم فریزر تا نیمه منجمد بشه. یه حالت ژله ای پیدا می‌کنه. تو این مرحله به قطعات کوچک تقسیمش میکنم و میریزمشون توی کیسه و میذارم فریزر. بعد هر روز که می‌خوام سوپ‌درست کنم، یه تکه اش رو میندازم‌ توی سوپ و تاماااام! 🪴ریحان و قلم🖋 https://eitaa.com/joinchat/579404027Ceec5575434 ریحان نماد زن و قلم نماد تفکر: جایی برای تعمیق اندیشه‌ها، بیان تجربه‌های کمی تا قسمتی به درد بخور و رمزخوانی روزمرگی‌ها...
nody-عکس-دختر-باحجاب-با-گل-نرگس-1669359908.jpg
حجم: 22.5K
بنویسید باحجاب، بخوانید عاشق اگر بخواهید محیط امن و امان [در خانه] به وجود بیاید، راهش این است که زن و شوهر این محیط را محیط محبت کنند؛ یعنی به هم محبت و عشق بورزند. چه طور؟ عشق ورزیدن که زورکی نیست... بایستی محبت در یک دل، مثل گلی که از زمین میروید، بروید. شما چه کار میکنید که گل محبت در دل همسرتان بروید؟ این دست شما خانم و دست شما آقاست. راهش چیست؟ راهش این است که شما به او وفادار باشید و محبت بورزید. این کار، محبت را در دل او زنده میکند. او هم که به شما محبت کند، در دل شما هم محبت زنده میشود؛ چون به هم وابسته اید. اگر نگوییم که این خیل عظیم احکام مربوط به زن و مرد و محرم و نامحرم و حجاب، برای همین است، صدی هشتاد نود درصدش برای این است که شما دوتا با هم در خانه با محبت زندگی کنید. اگر شما که در کوچه راه میروید، این را ملاحظه نکردید، صد جا دلت مشغول میشود و دیگر خانه برایت رنگی ندارد؛ او هم همینطور است. اگر شما آقا، محرم و نامحرم را رعایت نکردید... اگر با همه گرم گرفتید، اگر حجاب رعایت نشد، اگر صد جور زن با آرایشهای گوناگون در مقابل شما رژه رفتند؛ و نیز اگر شما خانم، هرجا یک مرد چنین و چنانی را دیدید و به او خیره شدید و نگاه کردید و چه و چه کردید، نتیجه چه میشود؟ نتیجه این میشود که همسر خودت از نظر تو دیگر آن جاذبه یی را که محبت ایجاد کند، نخواهد داشت... حواستان جمع باشد، اسرار هم را محکم نگهدارید و حفظ کنید؛ ظاهر را هم حفظ کنید. با این، زندگی شیرین خواهد شد. بیانات حضرت ماه در مراسم عقد 24/1/78 @reyhanvaghalam