نون پختن،از مزایای خوب روستاست.
واقعا حال و هوای اینجا باعث میشه بفهمم زندگی یعنی چی .
بابا داشت کبابا رو سیخ میکرد که فهمیدیم یه مهمون ناخونده از پشت بوم شروع کرد به میو میو، دلم نیومد،گوناه داشت،پس براش یکمی گوشت بردم ولی مگه ول میکرد؟
از سقف آویزون بود که داداشم رفت بالا اونم فرار کرد.
هنوزم صداش میاد،ولی نمیدونم کجاست!
دلم برای گربه خنگوله تنگ میشه،دیشب کلی باهم دوست شده بودیم و نشسته بودیم پیش هم اون به من نگاه میکرد و من به اون،نکته جالبه ماجرا اینه که هر جفتمون از هم میترسیدیم ولی اینکه کنار هم بودیمو دوست داشتیم،به محض کم شدن فاصله یک متریمون یا من میپریدم یا اون،خیلی با مزه بود.
دلم برات تنگ میشه میو کوچولو.