eitaa logo
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
792 دنبال‌کننده
23 عکس
9 ویدیو
0 فایل
•﷽• . ..C᭄‌.. . رز مشکی : گل مرموز و جذابی که در طبیعت به طور کاملاً مشکی پیدا نمیشه . • مالک :↶ ¹• @Pv_Mina_86 ²• @Pv_Fari •---------------------------------• 🖤🧿 @Tabligat_Lilium
مشاهده در ایتا
دانلود
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
ــ
تهش بی حسیه دیگه‌، از یجا به بعد دیگه دلت نمیگیره، دیگه دلتنگ نمیشی، دیگه نه مرگ رو میخوای نه زندگی رو، نه شادی رو میشناسی نه غم رو، دیگه غروب‌های جمعه حس دل‌مردگی بهت نمیده، دیگه نه استرس میکشی نه ذوق کردن میدونی چیه، منتظر هیچی نمیمونی و همه چیز برات بی معنی میشه،دیگه غم میون دو تا چشم‌های قشنگت خونه نمیکنه.
https://eitaa.com/joinchat/2175993363Cb43dab47ce چنل اکسسوری هامونه عسلم🍂🔥
به نام خداوند یکتا"🐞🍃 شروع رمان جدید هیجانی و جذابمون: •• عَقدِ قُلاٰبـے🥂🖇 •• ژانر رمان: و .ممنوعه.. نویسندگـآن :[𝐌.𝐅] • خواندن این رمان به علت هیجان بالا و جذابیت زیاد خطر اعتیاد داره🤭‼️ • رمان انلاااین نوشته میشود و هرگونه کپی‌ پیگرد قانونی دارد❌! .خوش❤️‍🔥🍃
🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_1 به روزنامه داخل دستم نگاهی کردم. دور دوتا از آدرس هایی که مونده بود و خط کشیده و اونایی که رفته بودم و کامل خط خطی کردم. امروز هر جا میرفتم برای استخدام میگفتن یا سن باید بالای 24 سال باشه. یا مدک بالایی باید داشته باشی. یا تمام وقت داخل شرکت باشی. برا منی که دانشجو بودم هیچ جایی برام کار پیدا نمیشد . بالاخره به آخرین شرکت که آدرس زده بودن رسیدم . بعد حساب کردن کرایه تاکسی پیاده شدم . سرمو بالا اوردم و به ابهتی که ساختمون داشت نگاه کردم . خیلی شیک سنگ کاری شده بود و بزرگ . با بسم اللهی با پای راستم اولین قدمو داخل شرکت بزرگ مهر آرا گذاشتم . استرس بدی به جونم افتاده بود . اگه این دفه بازم استخدام نشم ... وایی فکرشم عذاب اورده . انقد این شرکت و اون شرکت بازم هیچییی ... با نفس عمیق سعی کردم به خودم امید بدم که شاید استخدامم کنن . از لابی رد شدم و به طرف نگهبانی رفتم . ⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱ ⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_2 جلو میز که رسیدم یه آقای هیکلی نشسته بود . جلوش وایسادم و گفتم : + سلام . برای استخدام اومدم ، کجا باید برم.؟ یه نگاه کامل بهم انداخت و با ابرو های در همش گفت : - طبقه پنجم ، بخش مدیریت . ممنونی گفتم و راه افتادم طرف آسانسور . دکمه طبقه پنجم و زدم. از آیینه دیواره آسانسور به خودم خیره شدم. کف دستام از استرس ،عرق کرده بود و به مانتوم کشیدم . قLبم ناجور میزد . با وایسادن آسانسور اومدم بیرون و به تابلو که زده بودن . < بخش مدیریت > نگاهی کردم و وارد شدم . اول از یه راهرو رد شدم و رفتم داخل . چند میز بود و پشتش یکی یا دو نفر نشسته بودن و هر کدوم مشغول کارشون . به طرف اولین میزی که نزدیکم بود رفتم . ⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱ ⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_3 یه دختر خانوم خوشگل و البته عمLے نشسته بود . با صدای کفشای من که بهش نزدیک شد سرشو بالا اورد . با ناز و اَدا که داشت گفت : - بفرمایید خانوم امری داشتین . اروم گفتم : + سلام . برای استخدام اومدم . ابرویی بالا پایین کرد و خیرم شد . موندم اینا چرا بجای کارای استخدام اول سر تا پای آدمو رصد میکنن.. بعد کامل چک کردنم یه برگه گرفت طرفم . با صدای تو دماغیش گفت : - اینو کامل پر کن و منتظر بمون اونی که داخله بیاد بیرون بعد صدات میکنم . باشه گفتم و رو مبلای انتظار نشستم . چند نفر غیر منم اونجا بودن برای استخدام . خودکار و زیر دستی از کولم در اوردم و مشغول پر کردن برگهه شدمم .. هر چی بیشتر پر میکردم بیشتر تعجب میکردم .. ⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱ ⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
#عَقدِ‌_قُلٰابے🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_3 یه دختر خانوم خوشگل و البته عمLے نشسته بود . با صدای کفشای من که بهش نزدی
3 پــارت اول رمــانمون 🧸🎈 بمونید امشب بازم پارت داریم😈💜🌱 ‼️: تا اینجا رمانمون چطور بود!؟
آدمی ام که بارها میبخشم میگذرم فرصت میدم ولی کافیه یکجا تصمیم به رها کردن بگیرم ‌ هم تنفر و هم عشق رو رها میکنم میزارمت یجای کور بین خاطرات فراموش شدم