eitaa logo
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
781 دنبال‌کننده
23 عکس
9 ویدیو
0 فایل
•﷽• . ..C᭄‌.. . رز مشکی : گل مرموز و جذابی که در طبیعت به طور کاملاً مشکی پیدا نمیشه . • مالک :↶ ¹• @Pv_Mina_86 ²• @Pv_Fari •---------------------------------• 🖤🧿 @Tabligat_Lilium
مشاهده در ایتا
دانلود
بیاید بیاید بالااا یه پارت ناز داریم🥵🍓
🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_7 اوکی گفت و منم رفتم تا با منشیه هماهنگ کنم . بعد هماهنگی با همون منشیهه از شرکت زدم بیرون . بیرون که اومدم یه نفر عمیقق کشیدم و راه افتادم طرف خونه . شاید یکم قدم زدن از تنشی که امروز داشتم شاید کم کنهه . به تصمیم عملی کردم و شروع به قدم زدن کردم . ایرپادم و از کولم برداشتم و آهنگ ملایمی پخش کردم . اونقد غرق آهنگ و فکر بودم که با حس درد پاهام تازه حواسم جمع شد که چقد راه رفتم . خسته تاکسی گرفتم و رفتم خونه . موقع برگشت چشمام از خستگیی دیگه نای باز شدن نداشتن . به سختی و هر ترفندی که بود سعی کردم تو تاکسی نخوابم و آبرومو نبرم . با رسیدن به خونه کرایشو حساب کردم و رفتم داخل . بابام طبق معمول مدرسه بود و مامانمم تو اشپزخونه . رفتم طرف آشپزخونه و بلند گفتم : + سلاام به مهرربوون ترریین ستاره دنیااا ⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱ ⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_8 کف گیر به دست برگشت طرفم و همونجور با حرص گفت : -مرض و ستاره . زهرمارو ستاره . آخه دخترر من مادرتمم چیه هی اینور و اونور میپری میگی ستاره ستاره ـ پناه بار آخره بجا مامان اسممو صدا میکنیااا .. به حرص خوردنش خندیدم و رفتم طرف اتاقم . از همونور بلند گفتم : + حرص نخور ستاره جون بابام ط.لاقت میده هااا . صدای دادش که بلند شد خنده منم بیشتر شد . رفتم تو اتاقم و بدون عوض کردن لباسام رو تخت خوابیدم . به ثانیه نکشید که چشمام گرم شد و به خواب رفتم ... تو خواب رویاییم بودم . عروسیم بود و شاهزاده سوار بر اسب سفید از رودی رد شد و اومد این طرف دنبالم منوببره قصر رویاهام . نزدیکم شد و اومد دستمو گرفت که سوار اسب بشم . تا پامو بالا بردم سوار شم با سر افتادم زمین و اهه از نهادم در اومد . دستمو رو سرم گذاشتم و بلند شدم . نگو از اسب نیوفتادم و از تختم بودهه . اخخ که حتی نمیتونم یه خواب کاملم با آرامش ببینم و حتی همون چند دقیقه رو خوش و خرم باشمم ⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱ ⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_9 همونجور که سرمو ماساژ میدادم رو تخت نشستم . به هفت جد و آباد همون شاهزادهه فوش میدادم که باعثش شد بیوفتم . همینجوری که زیر لـ‌.ب بد و بیراه میگفتم در اتاقم باز شد و ستاره جون وارد شد. همونجور که لباسامو برمیداشت بندازه ماشین گفت : ــ الهیی پیر شی دخترر . باز زدی خودتو ناقص کردی کهه . با حرف مامان دردم یادم رفت و خندیدم . رفتم طرفش و ب‌غ‌ل‌ش کردم و گفتم : + مامان خانوم . ناقص شم که بهتر از پیر شدنهه . منو از خودش جدا کرد و همونجور که میرفت طرف در گفت : ــ خوبه حالا نمیخواد تو به من درس اخلاق بدیی . بیا بیرون باباتم اومده ناهارو بکش . با شنیدن اینکه بابا خونس یادم اومد راجب شرکت باید بهش بگم . ولی استرس اینم گرفتم که نکنه مخالفت کنه . با استرس رو مامان گفتم : + مامانیی . به بابا چی بگمم ، اگه قبول نکنه چیی . مامان متعجب راه رفته رو برگشت و و کنارم وایستاد . ⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱ ⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
ـــ
آدما فکر میکنن میشه برگشت، میشه جبران کرد، میشه معذرت خواست، میشه توضیح داد، اما چیزی که آدما بهش فکر نمیکنن اینه که هرچیزی یه زمانی داره. از زمانش که گذشت دیگه بود و نبودش فرقی نداره. وقتی از زمان درستِ یه چیزی بگذره، دیگه هرکاری هم بکنی قابلِ جبران نیست. آدما همیشه اشتباه میکنن.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا