eitaa logo
پروفایل 🎀
257 دنبال‌کننده
583 عکس
45 ویدیو
14 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام بچه ها
چنل عوض شده ✨๑ ⋆ ֢ 🦋🪼https://eitaa.com/joinchat/196151031C5c8a36d980
290.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاد چالش اول اسمت رو بگو من نقاشی تقدیم کنم https://eitaa.com/joinchat/196151031C5c8a36d980 عضو باش تا بزارم 🫳 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_reu6rqs&btn=نقاشی ناشناس بگو 👩🏻‍🦰
290.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاد چالش اول اسمت رو بگو من نقاشی تقدیم کنم https://eitaa.com/joinchat/196151031C5c8a36d980 عضو باش تا بزارم 🫳 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_reu6rqs&btn=نقاشی ناشناس بگو 👩🏻‍🦰
بچه ها بیاد ✨๑ ⋆ ֢ 🦋🪼https://eitaa.com/joinchat/196151031C5c8a36d980
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناشناس بامن هر سوالی بود در خدمتم ❤️ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_reu6rqs&btn=نقاشی چنل، 2:✨๑ ⋆ ֢ 🦋🪼https://eitaa.com/joinchat/196151031C5c8a36d980 چنل 1: 🤍 ᯓ 𝖩𝗈𝗂𝗇 𝗅𝖺𝖽𝗒 🧉𝄒𝗝𝗢i𝗻 T𝗵e Gi𝗥l'𝘀 https://eitaa.com/rftyuggvcu
با گریه * لاریس : آیکن . . . آیکن انقدر سرد نبود . اون فقط . . . اون فقط نمی‌خواست کسی بفهمه . ولی من می‌دونستم . من می‌دونستم که اون شب‌ها بیدار می‌موند . وقتی همه خواب بودن . من می‌دیدم . اون هوای ما رو داشت . ولی هیچ‌وقت نمی‌گفت . یوکو کنار تختش نشسته بود. اون لبخند فیکش . . . حالا حتی فیک هم نبود. صورتش خالی بود. با لحن خسته * یوکو : آیکن . . . آیکن تنها کسی بود که منطقی فکر می‌کرد . حالا ما . . . ما موندیم و یه عالمه دیوونه . لاریس سرش رو چرخوند. به من نگاه کرد. به یوکو نگاه کرد. اشک‌هاش هنوز روی صورتش بود. ولی یه چیز دیگه هم توی چشماش بود. یه چیز . . . عزم. با لحن محکم * لاریس : من . . . من می‌خوام از اینجا برم . نه فقط برای خودم . برای آیکن . برای همه‌ی بچه‌هایی که مردن . من به لاریس نگاه کردم. به چشم‌های اشکیش. به دست‌های لرزونش. ولی صداش محکم بود. محکم‌تر از من. محکم‌تر از یوکو. با خودش * توشی : این دختر . . . این دختر با اینکه گریه می‌کنه ، ولی از من قوی‌تره . اون احساسش رو پنهون نمی‌کنه . و همین . . . همین باعث می‌شه قوی‌تر باشه . من بلند شدم. رفتم سمت پنجره. به بیرون نگاه کردم. به دیوارهای بلند چاه. به آسمون تاریک. با خودش * توشی : فرار ؟ . . . آره . فرار . ولی نه فقط برای خودم . برای آیکن . برای لاریس . برای یوکو . برای همه‌ی اون‌هایی که این‌جا موندن . برای همه‌ی اون‌هایی که مردن . توشی یه نفس عمیق کشید. به آسمون نگاه کرد. با خودش * توشی : من یه روز از اینجا می‌رم . و یه روز برمی‌گردم . و اون روز . . . اون روز هیچ‌کس دیگه نمی‌تونه به من دست بزنه . هیچ‌کس . پایان پارت ۲ پارت ۱ و ادامه ی داستان تو چنل زیر هست https://eitaa.com/T1O2S3H4I (همسایه هفته ای یکبار فور میدم بزار زیاد بمونه)
𝙱𝚎𝚛𝚗𝚘𝚟𝚊: نام اثر: نام نویسنده: آدریانا رادمان چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I پارت ۲ _ هم اتاقی سه سال از شکنجه گذشته بود. سه سال از اون روزی که مرد پشت میز نشسته بود و مثل حیوون بهم نگاه کرد. سه سال از اون صبحی که زن پیر گفت فرار کن. الان سیزده سالمه. و تازه فهمیدم که هیچ‌چیز تموم نشده. — صبح بود. مثل هر صبح. آفتاب از پشت دیوارهای بلند چاه می‌تابید و سایه‌مون رو روی زمین می‌نداخت. ما توی حیاط صف بسته بودیم. بدن‌هامون باندپیچی بود. بعضی‌ها از دیشب زخم‌های عمیقی داشتن. بعضی‌ها هنوز خون از باندشون رد می‌شد. من هم بینشون بودم. دست چپم باند پیچی شده بود. دیشب یه مأمور با چوب محکم زد روی مچم. استخونم شکسته بود. ولی می‌دونستم که خودش خوب می‌شه. نژاد شیطان این‌طوری بود. زخم‌هامون خودش خوب می‌شد. ولی جاشون می‌موند. و دردش هم. درد هیچ‌وقت نمی‌رفت. یه مأمور اومد جلو. یه کاغذ توی دستش بود. صورتش سرد. مثل همیشه. با لحن خشک * مأمور : این دوازده نفر که اسمشون رو می‌خونم بیان جلو . اسم‌ها رو خوند. یکی یکی. من منتظر بودم. منتظر بودم که اسمم رو بشنوم. و شنیدم. «توشی.» یه لحظه خشکم زد. بعد از بین صف بیرون اومدم. یازده نفر دیگه هم بیرون اومدن. همه مثل من. زخمی. خسته. ولی زنده. مأمور یه لبخند کوچیک زد. ولی توی چشماش چیزی نبود. با لحن خشک * مأمور : تبریک می‌گم . شما ارتقا پیدا کردین . بخاطر قدرت و مهارتتون . از حالا وارد یه دوره ی آموزشی جدید می‌شین . من به اطراف نگاه کردم. بچه‌های دیگه هم به هم نگاه می‌کردن. بعضی‌ها ترسیده بودن. بعضی‌ها خوشحال. من؟ نمی‌دونستم چی حس می‌کنم. با خودش * توشی : ارتقا ؟ این یعنی چی ؟ یعنی بهتر می‌شه ؟ یا یعنی بدتر ؟ — ما رو به یه ساختمون دیگه منتقل کردن. ساختمونی که سقف داشت. سقف نازک بود. ولی سقف بود. اتاق‌هامون کوچیک بود. ولی اتاق بود. چهار نفر توی هر اتاق. چهار تا تخت. دو تا کمد. تخت‌ها پاره‌پاره بودن. ولی تخت بودن. من با سه نفر دیگه هم‌اتاق شدم. آیکن — پسری با موهای سفید و پوست سیاه. یه زخم روی لبش داشت و یه زخم هم روی ابروش. ساکت بود. درون‌گرا. ولی توی چشماش خشم سرد نبود — منطق بود. یه منطق آروم. آیکن گریه نمی‌کرد. آیکن سرد هم نبود. فقط . . . هوای دوستاش رو داشت. ولی هیچ‌وقت نمی‌گفت. فقط عمل می‌کرد. اگه کسی زخمی می‌شد، بی‌صدا باند و دارو می‌آورد. اگه کسی گشنه می‌شد، نصف سهمش رو می‌ذاشت کنار. آیکن قوی بود. قوی‌ترین کسی که توی چاه دیده بودم. لاریس — دختری با موها و چشم‌های سیاه. پوستش سفید بود. زیبا بود. ولی برخلاف بقیه، توی چشماش گرمی بود. یه گرمی عجیب. مثل کسی که با وجود همه‌ی دردها، هنوز قلبش کار می‌کرده. هنوز مهربون بود. لاریس احساساتش رو راحت بیان می‌کرد. اگه ناراحت بود، گریه می‌کرد. اگه خوشحال بود، می‌خندید. اگه می‌ترسید، می‌گفت. لاریس احساس رو پنهون نمی‌کرد. یوکو — پسری با موهای قرمز رو به بالا. پوستش سفید بود. و همیشه هم لبخند می‌زد. یه لبخند . . . فیک. یه لبخندی که هیچ‌وقت به چشماش نمی‌رسید. یوکو همیشه شوخی می‌کرد. همیشه می‌خندید. ولی من می‌دونستم. من می‌دونستم که اون لبخند زره بود. یه زره که یوکو هر روز صبح می‌پوشید تا دق نکنه. من بهشون نگاه کردم. اون‌ها هم به من نگاه کردن. با خودش * توشی : این‌ها . . . این‌ها هم مثل منن . این‌ها هم درد کشیدن . ولی . . . ولی هیچ‌کدومشون عاقل نموندن . آیکن خودش رو توی منطق زندانی کرده . لاریس توی احساسش غرق شده . یوکو توی لبخندش پنهون شده . و من ؟ . . . من هم یه جوری خودم رو بی‌حس کردم . مگه توی این جهنم می‌شه عاقل موند ؟ لاریس اولین کسی بود که حرف زد. با مهربونی * لاریس : حالت خوبه ؟ دستت . . . دستت خیلی باندپیچی شده . من به دستم نگاه کردم. بعد به لاریس. توی چشماش نگرانی بود. واقعی. با لحن خسته * توشی : آره . خوبم . خودش خوب می‌شه . لاریس لبخند کوچیکی زد. یه لبخند واقعی. با مهربونی * لاریس : من همیشه باند و دارو جمع می‌کنم . اگه چیزی لازم داشتی ، بگو . ما باید مراقب هم باشیم . آیکن از گوشه‌ی اتاق نگاه کرد. هیچی نگفت. ولی بعداً، وقتی همه حواسشون پرت بود، یه باند کوچیک گذاشت روی تخت من. بدون حرف. بدون نگاه. با خودش * توشی : آیکن . . . تو هیچ‌وقت حرف نمی‌زنی . ولی من می‌دونم . من می‌دونم که تو هوای ما رو داری . غذا هم عوض شده بود. قبلاً روزی دو قرص نون و یه سیب‌زمینی بود. الان سه وعده غذا می‌دادن. هر وعده دو قرص نون. دو تا سیب‌زمینی. چهار برگ کاهو. و یه نصفه سوسیس. من به سوسیس نگاه کردم. سه سال بود که سوسیس ندیده بودم. سه سال بود که گوشت ندیده بودم. یه لحظه به خودم گفتم: «شاید این‌جا بهتره.» ولی بعد یادم اومد. هیچ‌چیز توی این دنیا بهتر نمی‌شه. هیچ‌چیز.