290.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاد چالش اول اسمت رو بگو من نقاشی تقدیم کنم
https://eitaa.com/joinchat/196151031C5c8a36d980
عضو باش تا بزارم 🫳
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_reu6rqs&btn=نقاشی
ناشناس بگو 👩🏻🦰
290.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاد چالش اول اسمت رو بگو من نقاشی تقدیم کنم
https://eitaa.com/joinchat/196151031C5c8a36d980
عضو باش تا بزارم 🫳
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_reu6rqs&btn=نقاشی
ناشناس بگو 👩🏻🦰
پروفایل 🎀
بچه ها بیاد ✨๑ ⋆ ֢ 🦋🪼https://eitaa.com/joinchat/196151031C5c8a36d980
این چنل میخواهد حذف به شود سریع عضو شید
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناشناس بامن
هر سوالی بود در خدمتم ❤️
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_reu6rqs&btn=نقاشی
چنل، 2:✨๑
⋆ ֢ 🦋🪼https://eitaa.com/joinchat/196151031C5c8a36d980
چنل 1: 🤍 ᯓ 𝖩𝗈𝗂𝗇 𝗅𝖺𝖽𝗒 🧉𝄒𝗝𝗢i𝗻 T𝗵e Gi𝗥l'𝘀
https://eitaa.com/rftyuggvcu
با گریه * لاریس : آیکن . . . آیکن انقدر سرد نبود . اون فقط . . . اون فقط نمیخواست کسی بفهمه . ولی من میدونستم . من میدونستم که اون شبها بیدار میموند . وقتی همه خواب بودن . من میدیدم . اون هوای ما رو داشت . ولی هیچوقت نمیگفت .
یوکو کنار تختش نشسته بود. اون لبخند فیکش . . . حالا حتی فیک هم نبود. صورتش خالی بود.
با لحن خسته * یوکو : آیکن . . . آیکن تنها کسی بود که منطقی فکر میکرد . حالا ما . . . ما موندیم و یه عالمه دیوونه .
لاریس سرش رو چرخوند. به من نگاه کرد. به یوکو نگاه کرد. اشکهاش هنوز روی صورتش بود. ولی یه چیز دیگه هم توی چشماش بود. یه چیز . . . عزم.
با لحن محکم * لاریس : من . . . من میخوام از اینجا برم . نه فقط برای خودم . برای آیکن . برای همهی بچههایی که مردن .
من به لاریس نگاه کردم. به چشمهای اشکیش. به دستهای لرزونش. ولی صداش محکم بود. محکمتر از من. محکمتر از یوکو.
با خودش * توشی : این دختر . . . این دختر با اینکه گریه میکنه ، ولی از من قویتره . اون احساسش رو پنهون نمیکنه . و همین . . . همین باعث میشه قویتر باشه .
من بلند شدم. رفتم سمت پنجره. به بیرون نگاه کردم. به دیوارهای بلند چاه. به آسمون تاریک.
با خودش * توشی : فرار ؟ . . . آره . فرار . ولی نه فقط برای خودم . برای آیکن . برای لاریس . برای یوکو . برای همهی اونهایی که اینجا موندن . برای همهی اونهایی که مردن .
توشی یه نفس عمیق کشید. به آسمون نگاه کرد.
با خودش * توشی : من یه روز از اینجا میرم . و یه روز برمیگردم . و اون روز . . . اون روز هیچکس دیگه نمیتونه به من دست بزنه . هیچکس .
پایان پارت ۲
پارت ۱ و ادامه ی داستان تو چنل زیر هست
https://eitaa.com/T1O2S3H4I
(همسایه هفته ای یکبار فور میدم بزار زیاد بمونه)
𝙱𝚎𝚛𝚗𝚘𝚟𝚊:
نام اثر: #از_چاه_تا_تاج
نام نویسنده: آدریانا رادمان
چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I
پارت ۲ _ هم اتاقی
سه سال از شکنجه گذشته بود. سه سال از اون روزی که مرد پشت میز نشسته بود و مثل حیوون بهم نگاه کرد. سه سال از اون صبحی که زن پیر گفت فرار کن.
الان سیزده سالمه. و تازه فهمیدم که هیچچیز تموم نشده.
—
صبح بود. مثل هر صبح. آفتاب از پشت دیوارهای بلند چاه میتابید و سایهمون رو روی زمین مینداخت. ما توی حیاط صف بسته بودیم. بدنهامون باندپیچی بود. بعضیها از دیشب زخمهای عمیقی داشتن. بعضیها هنوز خون از باندشون رد میشد.
من هم بینشون بودم. دست چپم باند پیچی شده بود. دیشب یه مأمور با چوب محکم زد روی مچم. استخونم شکسته بود. ولی میدونستم که خودش خوب میشه. نژاد شیطان اینطوری بود. زخمهامون خودش خوب میشد. ولی جاشون میموند. و دردش هم. درد هیچوقت نمیرفت.
یه مأمور اومد جلو. یه کاغذ توی دستش بود. صورتش سرد. مثل همیشه.
با لحن خشک * مأمور : این دوازده نفر که اسمشون رو میخونم بیان جلو .
اسمها رو خوند. یکی یکی. من منتظر بودم. منتظر بودم که اسمم رو بشنوم. و شنیدم.
«توشی.»
یه لحظه خشکم زد. بعد از بین صف بیرون اومدم. یازده نفر دیگه هم بیرون اومدن. همه مثل من. زخمی. خسته. ولی زنده.
مأمور یه لبخند کوچیک زد. ولی توی چشماش چیزی نبود.
با لحن خشک * مأمور : تبریک میگم . شما ارتقا پیدا کردین . بخاطر قدرت و مهارتتون . از حالا وارد یه دوره ی آموزشی جدید میشین .
من به اطراف نگاه کردم. بچههای دیگه هم به هم نگاه میکردن. بعضیها ترسیده بودن. بعضیها خوشحال. من؟ نمیدونستم چی حس میکنم.
با خودش * توشی : ارتقا ؟ این یعنی چی ؟ یعنی بهتر میشه ؟ یا یعنی بدتر ؟
—
ما رو به یه ساختمون دیگه منتقل کردن. ساختمونی که سقف داشت. سقف نازک بود. ولی سقف بود. اتاقهامون کوچیک بود. ولی اتاق بود.
چهار نفر توی هر اتاق. چهار تا تخت. دو تا کمد. تختها پارهپاره بودن. ولی تخت بودن.
من با سه نفر دیگه هماتاق شدم.
آیکن — پسری با موهای سفید و پوست سیاه. یه زخم روی لبش داشت و یه زخم هم روی ابروش. ساکت بود. درونگرا. ولی توی چشماش خشم سرد نبود — منطق بود. یه منطق آروم. آیکن گریه نمیکرد. آیکن سرد هم نبود. فقط . . . هوای دوستاش رو داشت. ولی هیچوقت نمیگفت. فقط عمل میکرد. اگه کسی زخمی میشد، بیصدا باند و دارو میآورد. اگه کسی گشنه میشد، نصف سهمش رو میذاشت کنار. آیکن قوی بود. قویترین کسی که توی چاه دیده بودم.
لاریس — دختری با موها و چشمهای سیاه. پوستش سفید بود. زیبا بود. ولی برخلاف بقیه، توی چشماش گرمی بود. یه گرمی عجیب. مثل کسی که با وجود همهی دردها، هنوز قلبش کار میکرده. هنوز مهربون بود. لاریس احساساتش رو راحت بیان میکرد. اگه ناراحت بود، گریه میکرد. اگه خوشحال بود، میخندید. اگه میترسید، میگفت. لاریس احساس رو پنهون نمیکرد.
یوکو — پسری با موهای قرمز رو به بالا. پوستش سفید بود. و همیشه هم لبخند میزد. یه لبخند . . . فیک. یه لبخندی که هیچوقت به چشماش نمیرسید. یوکو همیشه شوخی میکرد. همیشه میخندید. ولی من میدونستم. من میدونستم که اون لبخند زره بود. یه زره که یوکو هر روز صبح میپوشید تا دق نکنه.
من بهشون نگاه کردم. اونها هم به من نگاه کردن.
با خودش * توشی : اینها . . . اینها هم مثل منن . اینها هم درد کشیدن . ولی . . . ولی هیچکدومشون عاقل نموندن . آیکن خودش رو توی منطق زندانی کرده . لاریس توی احساسش غرق شده . یوکو توی لبخندش پنهون شده . و من ؟ . . . من هم یه جوری خودم رو بیحس کردم . مگه توی این جهنم میشه عاقل موند ؟
لاریس اولین کسی بود که حرف زد.
با مهربونی * لاریس : حالت خوبه ؟ دستت . . . دستت خیلی باندپیچی شده .
من به دستم نگاه کردم. بعد به لاریس. توی چشماش نگرانی بود. واقعی.
با لحن خسته * توشی : آره . خوبم . خودش خوب میشه .
لاریس لبخند کوچیکی زد. یه لبخند واقعی.
با مهربونی * لاریس : من همیشه باند و دارو جمع میکنم . اگه چیزی لازم داشتی ، بگو . ما باید مراقب هم باشیم .
آیکن از گوشهی اتاق نگاه کرد. هیچی نگفت. ولی بعداً، وقتی همه حواسشون پرت بود، یه باند کوچیک گذاشت روی تخت من. بدون حرف. بدون نگاه.
با خودش * توشی : آیکن . . . تو هیچوقت حرف نمیزنی . ولی من میدونم . من میدونم که تو هوای ما رو داری .
غذا هم عوض شده بود. قبلاً روزی دو قرص نون و یه سیبزمینی بود. الان سه وعده غذا میدادن. هر وعده دو قرص نون. دو تا سیبزمینی. چهار برگ کاهو. و یه نصفه سوسیس.
من به سوسیس نگاه کردم. سه سال بود که سوسیس ندیده بودم. سه سال بود که گوشت ندیده بودم.
یه لحظه به خودم گفتم: «شاید اینجا بهتره.»
ولی بعد یادم اومد. هیچچیز توی این دنیا بهتر نمیشه. هیچچیز.
یوکو کنارم نشست. با اون لبخند فیکش. یه تیکه از سوسیسش رو گرفت سمت من.
با لبخند * یوکو : بخور . تو خیلی لاغری .
با تردید * توشی : ن _نه ممنون . تو خودت بخور .
یوکو شونههاش رو بالا انداخت. سوسیس رو گذاشت توی دهنش. جوید. قورت داد. بعد با همون لبخند فیک گفت *
با لبخند * یوکو : میدونی چیه ؟ من فکر میکنم اینها دارن ما رو پروار میکنن . مثل گوسفند . مثل مرغ . بعد که چاق شدیم . . . میکشنمون .
آیکن سرش رو بالا آورد. به یوکو نگاه کرد. نگاهش آروم بود.
با لحن آروم * آیکن : نه . اگه میخواستن بکشنمون ، همین الان میکشتن . اینا میخوان ازمون استفاده کنن . برای دروازه .
لاریس به آیکن نگاه کرد. توی چشماش ترس بود. ولی حرفی نزد.
من به هر سهشون نگاه کردم. به آیکن. به لاریس. به یوکو.
با خودش * توشی : اینها . . . اینها خانوادهم هستن . اینها تنها کساییان که دارم . ولی . . . ولی هیچکدوممون کامل نیستیم . اینجا . . . اینجا آدمها رو میشکنه . و بعد از تیکههاش استفاده میکنه .
—
استراحت تموم شد. دوازده نفر رو بردن توی یه سالن بزرگ. یه سالن سرد. سقفش بلند بود. دیوارهاش خاکستری. وسط سالن، دوازده تا صندلی چیده شده بود. هر صندلی یه جعبهی کوچیک کنارش داشت.
ما رو روی صندلیها نشوندن. دستهامون رو بستن. چشمهامون رو بستن.
با خودش * توشی : این چیه ؟ چرا چشممون رو بستن ؟
صدای سوزن اومد. یکی از بچهها جیغ کشید. بعد یکی دیگه.
نوبت من شد.
سوزن رو به بازوم فرو کردن. یه مایع سرد توی بدنم رفت. اولش چیزی حس نکردم. بعد . . . بعد درد اومد. یه درد وحشتناک. مثل اینکه یه چیزی داره توی سرم میجوشه. مثل اینکه مغزم داره آب میشه.
با خودش * توشی : چ _چی داری بهم میزنی ؟
نتونستم حرف بزنم. فقط جیغ کشیدم. مثل بقیه.
بعد سوزنهای داغ شده رو زیر ناخنهای دستم فرو کردن. یه درد سوزشی. یه درد بیرحم. من دستم رو مشت کردم. ناخنهام توی گوشتم فرو رفت. ولی درد زیر ناخن از همه بدتر بود.
بعد چکش رو آوردن. روی پام کوبیدن. یکی. دو تا. سه تا. استخونهام خرد شدن. جیغ کشیدم. ولی کسی اهمیت نداد.
و بعد دوباره یه تزریق دیگه. و دوباره سوزن زیر ناخن. و دوباره چکش روی پا.
همینطور ادامه پیدا کرد. ساعتها. یا شاید روزها. نمیدونم. زمان توی اون سالن معنی نداشت. فقط درد بود. و صدای جیغ.
—
بالاخره چشمهامون رو باز کردن.
نور مثل نیزه توی چشمم فرو رفت. سرم میسوخت. دستهام میلرزید. پاهام بیحس بود.
نگاه کردم. به اطراف. به بقیه. یازده نفر دیگه. همه زخمی. همه خسته. ولی زنده.
بعد نگاهم به وسط سالن افتاد.
یه میز بود. روی میز . . . جسد. جسد شکافته شدهی یکی از ما. یکی از همون دوازده نفر.
شکمش باز بود. رودههاش بیرون ریخته بود. چشمهاش هنوز باز بود. صورتش . . . صورتش آشنا بود.
آیکن.
همون پسر با موهای سفید و پوست سیاه. همون که زخم روی لبش داشت. همون که هوای ما رو داشت. همون که بیصدا باند میآورد. همون که قویترین بود.
من به جسد نگاه کردم. به چشمهای بازش. به شکم شکافتهش. یه چیزی توی گلوم گیر کرد.
و بعد . . . بعد جیغ کشیدم.
یه جیغ دلخراش. یه جیغ که از اعماق وجودم اومد. یه جیغ که کل سالن رو پر کرد. یه جیغ که هیچوقت توی عمرم نکشیده بودم.
—
یکی از نگهبانها خندید.
با لذت. با کیف. مثل کسی که یه جوک خندهدار شنیده باشه.
نگهبان آروم از جاش بلند شد. راه افتاد سمت میز. با قدمهای آروم. با لبخند. با رضایت.
جلوی میز ایستاد. به جسد آیکن نگاه کرد. بعد دستهاش رو گذاشت زیر بدن آیکن. بلندش کرد. جسد رو گذاشت روی یه میز دیگه که گوشهی سالن بود.
بعد پاش رو گذاشت روی جسد آیکن.
روی سینش. روی همون سینهای که هنوز گرم بود. و با صدای بلند خندید.
با خنده * نگهبان : دوست دارم بدونم فردا نوبته کیه !
خندهش توی کل سالن پیچید. یکی از نگهبانهای دیگه هم خندید.
من به نگهبان نگاه کردم. به پاش. به جسد آیکن. به اون صورت بیجان.
و یه چیزی توی دلم شکست. یه چیزی که تا اون روز نگهش داشته بودم. یه امید کوچیک. یه باور کوچیک که شاید . . . شاید این دنیا انسانیت داره.
نه. نداشت.
با خودش * توشی : اینها . . . اینها دارن ما رو میکشن . و بهش میگن آموزش . اینها . . . اینها هیولا هستن . نه . . . نه . هیولا هم انسانتر از اینهاست .
من به نگهبان نگاه کردم. به اون خنده. به اون پا. به اون بیاحترامی.
و یه چیزی توی من مُرد. یه چیزی که دیگه هیچوقت برنمیگرده.
امید به انسانیت.
—
اون شب، توی اتاقم، روی تخت پارهپاره دراز کشیدم. سقف نازک بالای سرم بود. نور ماه از شکافهای سقف میتابید.
تخت آیکن خالی بود. هیچکس جرات نمیکرد بهش نگاه کنه.