«دچارِ درد نبودن» رو یادم رفته. وقتی درد خاصی توزندگیم نیست حس میکنم یه جای کار مشکل داره. همیشه باید در حال گلاویزبودن با یه رنج عضلهساز واسه روح لاغرمردنیم باشم.
حالا همش از هیتها هم نگیم.
یکی از جانبازان جنگِ اخیر بهم هفته پیش نامه داده بود. چقدر قلبم شفا گرفت باهاش.
چقدر شارژ شدم که یه رزمنده ی جنگ رمضان اینجوری داره بهم افتخار میکنه.
بذارید نشونش بدم بهتون
گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
حالا همش از هیتها هم نگیم. یکی از جانبازان جنگِ اخیر بهم هفته پیش نامه داده بود. چقدر قلبم شفا گرفت
مجروح سوختگی شده بودن تو جنگ...
قلبم بال درآورد وقتی دیدم نامه برام نوشتن. تموم زخمهای روحم موقعی که هفته پیش خوندمش ترمیم شد.
تمایز ما زمانی ایجاد میشه که اون چیزیو تاب بیاریم که دیگران حوصلهشو ندارن...
اون صحنه که دیدم بابای ماکان با تنها چیزی که از پسرش باقیمونده(کفشش) رفته زیارت امیرالمومنین شکستن چیزی رو در قلبم احساس کردم که هیچ وقت خوب نخواهد شد
وقتی به هیچ جات نیست که بقیه چه فکری میکنن اصلاً یه درخشش خاصی داری.