و هنوز و همچنان شعر، خوردن. شعر، نوشیدن. شعر، بوییدن. شعر، گریستن. شعر، خندیدن. شعر، خوابیدن. و شعر، نفس کشیدن- تنها کسب و کار من اس
_شهیار قنبری
و من به خوبی میدانستم که انسان تا چه اندازه میتواند شبیه به هیولاهای افسانه هایش باشد چنان که بسیاری بگویند اینها که انسان نیستند!
چرند است،چه کسی گفته این اعمال از یک انسان بر نمی آید؟
اما دوست داشتم بگویم که چقدر شگفت انگیز است! آن روزنه از نوری که میخواهد دنیا را تغییر بدهد.
دوست داشتم ببینم که چه موجود شگفت آور چندین لایه و البته بی سر و ته هست.
چرا که من هم انسانم. میخواستم بگویم که چه کارهای بزرگی هم از من ساخته است!
نه، کور نبودم اما اگر چشمم را به روی اینها هم ببندم،در نهایت زیبایی و شگفتی چطور بر تیرگی پیروز می شود؟
اگر تنها از نابودگریم دهان باز میکردم در نهایت چه چیز از من،از تو و از ما میماند؟
گفت دوست داره همه همه مردم دنیا دختره رو دوست داشته باشند. گفت از این که فقط خودش دختره رو دوست داشته باشه احساس خفت و حقارت میکنه گفت پروین بزرگتر از اونه که تنها به نفر عاشقش باشه.
_من گنجشک نیستم،مصطفی مستور
هدایت شده از اردوگاه انجمن لاک پشتها؛
«نوشتن تو جیبم بود!»
~مصطفی مستور