من در پناه شب
از انتهای هرچه نسیم است، میوزم
من در پناه شب
دیوانهوار فرو میریزم
با گیسوان سنگینم در دستهای تو.
با من بیا
با من به آن ستاره بیا
به آن ستاره كه هزاران هزار سال
از انجماد خاک و مقیاسهای پوچ زمین دور است
و هیچكس در آنجا
از روشنی نمیترسد.
من در جزیرههای شناور به روی آب نفس میكشم
من
در جستوجوی قطعهای
از آسمان پهناور هستم
كه از تراكم اندیشههای پست، تهی باشد.
_فروغ فرخزاد.