چندوقت پیش با زهرا نشسته بودیم و یهو دلمون خواست که ترکیه رو ببینیم. قیمت تور های ترکیه رو که نگاه کردیم فهمیدیم که به این زودی ها احتمالا همچین اتفاقی نخواهد افتاد. پس رفتم کتابش رو خریدم.
من ترکیه رو دوست ندارم ببینم بخاطر خرید و خوشگذرانی هایی که اکثر ایرانی ها میرن. دوست دارم ببینم چون فرهنگ و تاریخ جالبی داره. مردم محلی قصه داری داره. کوچه پس کوچه هاش تاریخ داره. و البته احساس میکنم از قسمت اروپایی استانبول خوشم نخواهد اومد و به همون اندازه از قسمت آسیایی شهر خوشم خواهد اومد.
استانبول از اون شهرهایی نیست که صرفا یک سری جاهایی که سایت ها میگن رو ببینی و تموم شه. استانبول شهریه که باید توی کوچه پس کوچه های تنگش با آدمهای قدیمش صحبت کنی تا توی جانت جا باز کنن.
اما این کتاب فقط درمورد این شهر و این کشور نبود. بلکه درمورد هنر دیدن بود. اینکه چطور میشه از میان جزییات بی اهمیت روایتی ساخت که خواننده احساس
کنه خودش هم در اون سفر بوده.
نمیتونم بگم کتاب رو خیلییی دوست داشتم، نه. اما بدک نبود و برای منی که سفرنامه دوست دارم مناسب بود. حتی اگر جزو کتاب های محبوبم نشد.
*راستی دوستم که صوتی این کتاب رو گوش داده بود میگفت با صدای خود ضابطیان هست و بسیاررر جذابه.
#ریحانه_میخواند
گاهی فکر میکنم اگر ده تا زندگی هم داشتم باز برای همه چیزهایی که دلم میخواد بدونم کافی نبود.
دوست دارم شهرهای کوچیک ایران رو ببینم. دوست دارم با آدمهاش حرف بزنم و روایتهایی رو بشنوم که هیچوقت به کتابهای تاریخ راه پیدا نکردند. دوست دارم سفرنامه بخونم، موزه ببینم، کوچههای قدیمی رو گز کنم و بفهمم مردم هر گوشهی دنیا چطور زندگی میکنند.
بعضی وقتها احساس میکنم (که درست هم هست.) جهان خیلی بزرگتر از اونه که بشه در یک عمر شناختش، و همین هم قشنگه و هم غمانگیز.
انگار همیشه صدها درِ نیمهباز روبهروم هست و من دلم میخواد پشت همهشون رو ببینم.
بزرگترین نعمت زندگی من کنجکاویه. عامل زندگی کردن و خوشحال بودنم. البته گاهی اوقات این جستوجوگری که دارم اذیت کننده هم میشه. اونجایی که نمیتونم همه چیز رو ببینم و بدونم. اونجایی که وقت کمی دارم برای دیدن کشورها و شهر های مختلف، اونجایی که نمیتونم همرمان تاریخ و رمان و دین و سیاست بخونم. و این بعضی اوقات واقعا غمگینم میکنه.
هدایت شده از پیرمرد
نقطۀ انتقال از جوانی به بزرگسالی دقیقا همینجاست؛ اون لحظهای که میفهمی هرچند هدف زیبایی انتخاب کردی، ولی دنیا، دار تزاحم هاست و باید اولویتبندی کرد.
خداحافظی با عالم کودکی و جوانی غمگینه، ولی رهاییبخش هم هست. اینکه میتونی با خودِ ناکاملت کنار بیای، و قبول کنی محدودیت های خودت رو، و بپذیری که همۀ آدم ها ابنسینا نمیشن. آدم هایی که هدف های خوبی برای زندگی انتخاب میکنن، همیشه در معرض خطر وسواسی شدن در راه اون هدف ها هستن. مطالعه، برای من اینجوری بوده. از نظر خودم، مطالعه و تلاش برای دسترسی به حقیقت، یکی از بهترین هدف های دنیاست، ولی حتی توی همین هدف زیبا هم نباید اونقدری غرق شد که از زندگی غافل بشی. درسته که تاریخ و فلسفه و ادبیات لازم و قشنگن، ولی زندگی عادی توی همین لحظات عادی جریان داره و چه بخوای و چه نخوای، میگذره.
من با این حقیقت کنار اومدم که من احتمالا هیچوقت نمیتونم اون مقداری که میخوام مطالعه کنم، و اونقدری که میخوام سفر کنم. شاید ناراحتکننده باشه، ولی دنیا همینه. انقدر همهچیز پرفکت نیست.
و ضمنا، همیشه باید به خاطر داشت که چیزهای خیلی مهم تری هم توی زندگی هست، که شاید خودم تا چند سال پیش نمیدونستم. مثل خانواده، مثل ایمان، و متاسفانه مثل پول. درسته... من شاید هیچوقت مراکش رو نبینم، ولی آیا این باید مانع حرکت من و مانع لذت بردن من از زندگی بشه؟ اکثر آدم های زمین مراکش رو ندیدن، که چی؟ شاید اونجا خیلی زیبا باشه، ولی گیلان هم زیباست، کردستان هم زیباست، اصفهان و شیراز هم زیبان.
امروز توی دفترم نوشتم که «دوست ندارم توی مادیات غرق، توی زندگی روزمره گُم، و توی بقا خلاصه بشم.»، و این جز نگرانی های خودم هم هست. دوست ندارم توی شصت سالگی به خودم بیام و ببینم که کل عمرم صرف همین دنیای خاکی شده. دوست دارم چیزی از من بمونه. ولی درعینحال، باید با حقایقِ شاید نهچندان شیرین هم کنار اومد. تنها چیزهایی که ارزش حرص خوردن دارن دو چیزن: خانواده، و ایمان. بقیه زندگی رو نباید سخت گرفت. چون وقتی یک چیز کمارزش رو خیلی سفت میگیری، برای نگه داشتن چیزهای مهم اصلی دستت خسته میشه. اصل رو باید چسبید و از مابقی زیبایی های جهان چشم پوشید، هرچند سخت و ناخوشایند...
امروز به قدری شلوغ بودم که حدودا سر جمع فکر کنم یک ساعت از اتاق اومدم بیرون. از اون طرف خاله سعیده هم واقعا سرشون شلوغ بود و اینجوری شد که نشد بریم هیئت. یکم که سرم خلوت شد گفتم برم موکب سر کوچه چای بگیرم و بیام. حداقل رزق چای داشته باشیم. هی تا اونجا حس میکردم سخت دارم راه میرم و دمپاییا یجوریه ها، اونجا که رسیدم دیدم تا به تا پوشیدم.
این روزا انقدر درگیرم که اسکرین تایمم به زیر یک ساعت رسیده. درسته که نمیرسم کتاب بخونم، سریال ببینم یا درست و حسابی با دوستام صحبت کنم. اما واقعا اینکه مدام کاری دارم برای انجام دادن و ذهنم درگیر چیزی که نباید، درگیر گذشته، درگیر آینده و درگیر ترسهام نمیشه واقعا خوشحالم میکنه.
امروز جلسه اول کارگاه دکتر صادقی بود. مدت ها بود دنبال شرکت تو یکی از کارگاههاشون بودم و کل تایمی که سرکلاس بودم فهمیدم آخیش چقدر دلم برای درس خوندن و یاد گرفتن تنگ شده بودا.
هرکجا عکس شما رو میبینم چند دقیقهای میایستم و ناباورانه نگاه میکنم. هنوز هم وقتی کنار اسمتون شهید میاد باورم نمیشه. من هنوز امید دارم به دیدنتون. باورم نمیشه که دیگه قرار نیست همچین اتفاقی بیوفته. دلم میخواد یه نفر بیاد و بگه که تمام این صد و اندی روز دروغ بوده.
هرچی که روزها میگذرند نبود شما نه تنها واقعی تر نمیشه بلکه باورش هم آسون تر نمیشه. مگه میشه، کسی اینهمه روز نباشه و انقدر زیاد حضورش حس بشه؟
هدایت شده از Komiter
سلام
ما داریم یه مجموعه کار میسازیم برای روز تشییع آقا که قراره از شبکهافق پخش بشه برای ساختنش قراره از صدای شما عزیزان استفاده کنیم.
برید تو نرمافزار رکوردر(ضبطکنندهی صدا)دکمهی ضبط رو بزنید و هرچی تو دلتونه به آقای شهید بگید، درد دل کنید، حرفاتونو بگید و صوتتون رو برام بفرستید.
(اگه مقدور بود اسم و فامیل و شغلتون هم بگید ممنون میشم)
پ.ن: اگه تونستید این صوت رو از اعضای خانوادهتون و دوستانتون هم بگیرید ممنون میشم، هرچی بیشتر صدا باشه بهتره.❤️
پ.ن۲: محدودیت خاصی نداره، بچه، جوان، پیر، زن، مرد، از ۱۰ ثانیه تا ۱۰ دقیقه.
پ.ن۳: تا شب جمعه بفرستید لطفا.
@Komiiter