eitaa logo
مخفیگاه شارلوت⭑
341 دنبال‌کننده
197 عکس
61 ویدیو
0 فایل
درخت، عاشق خورشید شد. خورشید اما عاشق همه بود. درخت سوختُ خاکستر شد، و در بهار بعد، جنگلی از نور رویید. [ https://abzarek.ir/service-p/msg/2642947 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها بنظرتون کتاب های کلاسیک رو از نشر افق بگیرم یا نی؟😭😭
channel اگر این تقدیمی با جانتان پیوند خورد، آن را به کانال‌هایی که در آنها خانه دارید، فوروارد کنید. در کانال به حتم عضو شوید؛ تا از پشتِ نگاه من، استایلی را بیابید که در تاروپودِ وجودتان ریشه دارد. کافیست نامتان را زمزمه کنید تا متنی شایسته‌ی نامتان، در خور روح لطیفتان، برایتان بنویسم. بی‌شک، نامتان را با من بگویید.⋆˚꩜。 _مخفیگاه شارلوت Tag | Limit
من که قرار بود دو ماه دیگه تقدیمی بدم:
مخفیگاه شارلوت⭑
"مردی به نام اوه" نمی‌دانم از کجا شروع کنم. از تهی شدنش یا از پر شدن دوباره قلبم؟ وقتی کتاب را دست گ
" چراغ هارا من خاموش میکنم " کتاب رو در اواخر شهریور به پایان رساندم کتابی با بوی برگ های نارنگی آب نخورده؛ کتاب در دهه ۴۰ شمسی آبادان داغ روایت میشود کلاریس یک مادر سی و چند ساله است که با همسرش و سه فرزندش زندگی میکند و سعی دارد مادر و همسری نمونه باشد، توقعات دیگران را از جمله مادرش و خواهرش برآورده کند اما با امدن همسایه های جدید همه چیز به هم می‌ریزد! داستان از زبان خود کلاریس روایت میشود و روزمرگی های او را به تصویر میکشد. و اما نظر من، آنقدر با خودم کلنجار رفتم تا برای این کتاب یک یادداشت بگزارم انگار سخت ترین کار دنیا باشد توصیفات کتاب عالی بودند و فضا کاملا زنانه و دلچسب بودُ روز های کلاریس بدون هیجان بدون اتفاقات غیرمنتظره از پی هم میگذشت . تک تک صفحات این احساس را به من میدادند که روی هره کلاریس نشستم گرمای جنوب به کف سرم برخورد می‌کند و اتفاقات را تماشا میکنم! در دوره ای که رسماً بله قربان گوی همه بودم کلاریس من را کشاند در زندگیش به من نشان داد وقتی زندگی ام پر آلیس ها میشود پر افرادی که از زندگی من خبر ندارند مرا قضاوت میکند و به تمسخرم میگیرند توقعات و خواهش های بی‌جا از من می‌کنند گاهی باید نه بگویم گاهی باید تعارف نکنم گاهی باید نشان بدهم حالم چیست هرچند بی حوصله گمشده ناراحت و یا خوشحال باشم این کتاب برای من مثل یک آب سرد در تابستان بود خنک و بیدارکننده یاد داد مراقب چراغ هایم باشم که ناگهان خاموش نشوند و من در تاریکی فرو نروم در تمام صفحات کتاب با کلاریس و دوقلو ها به دنبال عروسک ها میگشتم به عشق نونهالانه آرمن میخندیدم برای راه افتادن ماشین آرتوش دعا میکردم و به مادر کلاریس یاد اوردی میکردم لکه ی قهوه را از روی دماغش پاک کند بخوانید و لذت ببرید و مراقب چراغ هایتان باشید( :
هدایت شده از گربه طبقه وسط؛