مخفیگاه شارلوت⭑
باران به جنگل وارد میشود، نه چون میهمان، که چون معشوقهای دیرآشنا. اولین قطره که بر پهنهی سبزِ بزرگبرگ میخورد، طبل آغاز سمفونی است. صدای شرشر، نه از آسمان، که از دل خاک برمیخیزد؛ نجوای ریشههاست که تشنگی دیرینهی خود را با آهی مرطوب پاسخ میگویند. برگها، سربازان سبزِ خمیده در باد، زرههای ابریشمین خود را میگشایند و عطر کهنهی خاک و خزه را چون بخور مقدسی به آسمان بازمیگردانند.