مخفیگاه شارلوت⭑
باران به جنگل وارد میشود، نه چون میهمان، که چون معشوقهای دیرآشنا. اولین قطره که بر پهنهی سبزِ بزرگبرگ میخورد، طبل آغاز سمفونی است. صدای شرشر، نه از آسمان، که از دل خاک برمیخیزد؛ نجوای ریشههاست که تشنگی دیرینهی خود را با آهی مرطوب پاسخ میگویند. برگها، سربازان سبزِ خمیده در باد، زرههای ابریشمین خود را میگشایند و عطر کهنهی خاک و خزه را چون بخور مقدسی به آسمان بازمیگردانند.
ی چالش⭐️:
برید و شما هم مثل من ی مود برد از وایبی که بنظرتون میدی/دوست دارید بدید درست کنید 🙏✨.
مخفیگاه شارلوت⭑
[ گفتم میخوام پنج قدم فاصله رو بخونم؟😭]
افسردگی افسردگی در راه شارلوت
میدانم که همه مان اندوهی در سینه داریم؛ دلواپس و نگرانِ آنچه بر کشور و زندگیمان میگذرد. اما اینهمه یأس و آتشی که درونمان شعله میکشد، از کدامین تاریکی میجوشد؟
زندگی، حتی با همهٔ لکههای مشکیش، چه نگارینهٔ رنگین و شگرفی است: از فصلهای که زمین را به جامههای هزاررنگ میپوشانند، تا قهقهههای بیریایی که در گذر کوچهها و کلاسها میپیچد… از معلمی که خنده، گُلگونههایش را به کناری میفشارد، تا سکوتِ ستبر شبهایی که آسمان را با مهتاب میدوزند.
از آهنگهایی که ناگهان، چون نسیم امید، از پنجرههای روح میوزند… از ترنجهای طلایی، از خُنکای آبِ روان که میان انگشتان پا جاری میشود و رازِ جاری بودن را زمزمه میکند… از شکفتنِ غنچههایی که بی صبرانه دل به بهارمیسپارند.
زندگی ــ با همهٔ دشواریهایش ــ هنوز زیباست. هنوز میتوان در منشورِ این لحظههای کوچک، رنگینکمانِ شادی را جست. شاید رسالتِ ما نه انکارِ درد، که یافتنِ نور در همان شکافهایی است که غم، در دیوارِ هستی میگشاید.