مخفیگاه شارلوت⭑
کفشِ خاکیِ راه، رَوی رَگِ زمین دوخته شد... بندهایش از نخِ نسیم بافته شده بود و بر گرههای فرسودهاش، گلهای سفیدِ بینامی روییده بود که بالهای یک پروانهٔ آبی را میان خود جا داده بودند؛ کفشِ گِلی کنار پنجره خشک میشد. لای بندهایش دو گلبرگِ پژمرده و بالِ شکستهی یک پروانه مانده بود. بوی خاکِ تازه هنوز از کفِ آن بلند میشد..