eitaa logo
مخفیگاه شارلوت⭑
249 دنبال‌کننده
85 عکس
32 ویدیو
0 فایل
دختر دائم مشغول کتاب بودهمون هم که روبه‌رویش رو صندلی بذاری شروع می‌کرد ورق زدن انگار دنیاش توی همون کاغذها بود یه مداد همیشه پشت گوشش بود و توی‌هر فرصتی چیزی می‌نوشت آفتاب پشت پنجره فقط براش ی همراهه https://daigo.ir/secret/32014689541 کپی؟نه آقاپسر نیا
مشاهده در ایتا
دانلود
همیشه شنیدن صدای اب و امواج برای انسان ها لذت‌بخش است؛ اما ساکنان سواحل دریا، ان را نمی‌شنود و چه تلخ است قصهٔ عادت _فقط بابا میتواند مرا از خواب بیدار کند
مخفیگاه شارلوت⭑
مگرچمدانت چقدر بود که تمام زندگی ام را با خود بُردی؟
مخفیگاه شارلوت⭑
در آینه‌ی جهان که همگان را شیفته‌ی سکوت شب و تاریکی‌ست، من عاشق طلوعم؛ شیفته‌ی همهمه و جنبش روشن صبح، عاشق مهر خورشید بر آوا و بر دستانم، بر آن قطعه فرش که پایگاه پرتوهای آفتاب است. همچون نیلوفر که هر صبح می‌شکفد در بوسه‌های نور، من در پی امیدم، در پی فریاد زندگی که می‌رقصد بر فرش این خاک، با هر تار آن، رگی از خورشید جاری است.
[ 🌞 ]
مخفیگاه شارلوت⭑
صبح شروعش کردم الان تموم شد ( :
نه. ساده و سرراست بگویم. آنطور که حس میکردم با پیژامه توش راه میرم. کتاب را خواندم. آنقدر ساده بود که حس کردم درونش راه رفتم. یک‌سری از جمله‌هایش تا همیشه توی ذهنم حک می‌شود. بعد از هفته‌ها که نمی‌توانستم کتابی را تمام کنم، این را شروع کردم و یک‌نفس خواندمش. نه هیجان داشت، نه "پلات تویست" تعریف‌شده. داستان را سه نفر روایت می‌کنند: بهنام که پدرش اسیر است، آرمان دوست نابینا و مسیحی‌اش، و یاسمین، دختر به ظاهر کم‌توان همسایه. همین چندصدایی باعث می‌شود همه چیز را از هر سه طرف ببینی و هیچ وقت یک‌طرفه به قاضی نروی. زیبایی کتاب در همین است. در آن جمله‌های ساده‌ای که آدم را می‌زند. مثل این که: «فقط بابا می‌تواند مرا از خواب بیدار کند.» کتابی ست برای خواندن، برای حس کردن، و برای ماندن. «هر خانه ای مثل دل ادم هایش می‌ماند. گاهی حتی دیوار های خانه برایت شیشه‌ای می‌شوند. و گاهی هم یک خانه‌ی ساده،پیچ در پیچ میشود و خودت را در آن گم می‌کنی. همان چند در ساده را هم پیدا نمی‌کنی! مثلا گاهی تو خانه‌ای هستی که هی دیوارها به تو نزدیک و نزدیک تر میشوند و تو دلت میخواهد زودتر خانه را ترک کنی. من هنوز غریبه‌ام. چون توی دلتان راه پیدا نکرده‌ام.»
ببخشید دیس اد کرد_ برمیگردم💗