مخفیگاه شارلوت⭑
همیشه شنیدن صدای اب و امواج برای انسان ها لذتبخش است؛ اما ساکنان سواحل دریا، ان را نمیشنود و چه تل
صبح شروعش کردم الان تموم شد ( :
مخفیگاه شارلوت⭑
صبح شروعش کردم الان تموم شد ( :
نه. ساده و سرراست بگویم. آنطور که
حس میکردم با پیژامه توش راه میرم.
کتاب را خواندم. آنقدر ساده بود که حس کردم درونش راه رفتم. یکسری از جملههایش تا همیشه توی ذهنم حک میشود.
بعد از هفتهها که نمیتوانستم کتابی را تمام کنم، این را شروع کردم و یکنفس خواندمش. نه هیجان داشت، نه "پلات تویست" تعریفشده.
داستان را سه نفر روایت میکنند: بهنام که پدرش اسیر است، آرمان دوست نابینا و مسیحیاش، و یاسمین، دختر به ظاهر کمتوان همسایه. همین چندصدایی باعث میشود همه چیز را از هر سه طرف ببینی و هیچ وقت یکطرفه به قاضی نروی.
زیبایی کتاب در همین است. در آن جملههای سادهای که آدم را میزند. مثل این که: «فقط بابا میتواند مرا از خواب بیدار کند.»
کتابی ست برای خواندن، برای حس کردن، و برای ماندن.
«هر خانه ای مثل دل ادم هایش میماند.
گاهی حتی دیوار های خانه برایت شیشهای میشوند. و گاهی هم یک خانهی ساده،پیچ در پیچ میشود و خودت را در آن گم میکنی.
همان چند در ساده را هم پیدا نمیکنی!
مثلا گاهی تو خانهای هستی که هی دیوارها به تو نزدیک و نزدیک تر میشوند و تو دلت میخواهد زودتر خانه را ترک کنی. من هنوز غریبهام.
چون توی دلتان راه پیدا نکردهام.»