حال مرا پرسیدی؟
راستش نمیدانم کجای این خانه ایستاده ام.
شاید درست وسط سکوت.
سکوتی که از دیوارها هم گذشته، از پنجره هم، از تلفن خاموش هم.
هیچکس سراغم را نمیگیرد و من دیگر حتی یادم نیست صدایم مال کیست.
با خودم گفتگو میکنم دعوا میکنم. چای میریزم و نگاهش میکنم که سرد میشود. کتاب باز میکنم، اما چشمهایم روی خطها میلغزند و هیچ نمیفهمند. خودم برای خودم شده ام یک غریبه.
اما عجیبتر این است که هرچه میگویم: برو، برو، خودت را ول کن، رهایم کن… نمیرود. انگار پایم را به خودم گره زده اند. توی آینه که نگاه میکنم، کسی را میبینم که موهایش پریشان است، زیر چشمهایش قبری کنده شده، و لبخند هم چاره اش نیستُ صبحها سنگینتر از شب بلند میشود.
نمیدانم این نامه را برای چه کسی مینویسم. شاید برای تو، شاید برای خودم. شاید برای کسی که قرار بود سراغی بگیرد، حرفی بزند، نگاهم کند. اما نمیدانم کجاست.
فقط خواستم بگویم هستم. هنوز. میان همین چایهای سرد و کتابهای ناخوانده و موهای پریشانم، هستم.
اگر روزی خواستی پیدایم کنی،
پشت همین سکوت نشستهام.
_ channel _
گاه آدمی در میان این همه هیاهو، دلش میخواهد آینهای باشد در برابر کسی که او را دیده است.
نه برای دیده شدن، که برای فهمیده شدن.
این پیام را در چنلهایتان بگذارید تا کلمات بچرخند، شبیه بوی باران در کوچههای خلوت.
و شما که این متن را میخوانید، چهار چیز بنویسید_چهار نشانه، که به گمانتان خودتان را روایت میکند.
با تگ خودتان.
تا من هم بنشینم به تماشای شما، و برای تان متنی بنویسم با عکسی که مانند روحتان باشد.
این نه تنها یک تقدیمی که یک مکاشفهست.
[ به این مخفیگاه بپیوندید ]
Tag _ Limit