4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⛈🌧 هم
برای آمدنت گریه میکند...🥺😢
اللّهمعجللولیکالفرج🤲❤️
#قرار_بی_قراریامون
🔸 @roberahi | روبهراه
یه دورهمی خاص مادر، دختری🙃✨
با چاشنی:
چایی و شیرینی
آقا و خانم جعفری
و...
اهدای جوایز به فعالهای هیئتمون
پ.ن:مادر و دخترای ما عین موبایل و شارژر ان همیشه بهم وصلن 😅🌸
#هیئت_هفتگی
#گزارش_هیئت
#هیئت_دخترانه_بنات_الحیدر
🔸 @roberahi | روبهراه
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💪💪بزرگت کیه..
🔸 @roberahi | روبهراه
🌱 #پارت_هفتم
(احساس جدید مریم)
راحله با حالتی استوار و بدون هیچ تردیدی،نگاهم کرد وگفت:
من کی باشم که بتونم چنین مشکلی رو حل کنم!!
ولی الان میخوام مثل خودت یک نفس و تند تند برات یه چیزایی رو بگم،آماده ای؟؟
و حتی امان نداد به خاطر حرفی که زده بود،کمی لبخند نثارش کنم وشروع کرد..
ببین،هیچ نوزادی نمیتونه مدل تولد خودش و انتخاب کنه،اصلا این حرف،مسخره است...
اما آدما می تونن نوع مرگ شون رو انتخاب کنند و براش دعا کنن!!
وقتی کسی از ته قلب آرزوی شهادت میکنه،در واقع خیلی هوشمندانه،نوع مرگ خودش و انتخاب میکنه...
پس آرزوی زودتر مردن رو نمیکنه،بلکه نوع مرگش رو از خدا طلب میکنه.
ماها که قراره آخرش بمیریم،خب این مردن، برای خدا باشه..
گمون نکن،اگه شهادت خواستی یا کسی برات خواست،یعنی داره دستی دستی برات دعای مرگ میکنه..
تازه این انتخاب،مسیر زندگی کردن آدم رو هم عوض میکنه..
مگه نشنیدی که میگن تا شهید زندگی نکنی،شهید نمی میری..
همینجوری نیست که هر طور دلت خواست زندگی کنی،بعد آخرشم بگی خب شهادت میخوام..
نخیرم،در واقع آرزوی شهادت،قبلتر از مرگ،نوع زندگی آدم و مشخص میکنه..
و بعد سکوت کرد و انگار نه انگار که داشتیم راجع موضوع مهمی حرف می زدیم،درحالیکه سینی چای را بر میداشت گفت:انگاری تو چایی،داروی خواب آور ریختیا،خوابم گرفت..🥱
و بلند شد و جدی جدی رفت..
فقط دم در ورودی راهرو،برگشت و گفت:شب بخیر مریم بانو..
و مرا تنها گذاشت..
بهترین کار ممکن را انتخاب کرد..
حرفهای راحله مرا حسابی به فکر انداخت،حرفهایش کوتاه بود اما عمیق..
چادر گلدارم را تکانی دادم و زانوهایم را بالا آوردم و دستهایم را دورشان حلقه کردم..
مثل کودکی آرام ومظلوم..
نگاهم را به سمت آسمان انداختم..
چندتا ستاره بافاصله ای کم،کنار هم خودنمایی میکردند و ماهی که انگار ماه تر از همیشه برایم دلربایی می کرد..
همیشه از هرآنچه من را یاد مرگ می انداخت فراری بودم..
اما حالا نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که گمان میکردم دوست دارم مدتی بنشینم و به کسانی فکر کنم که نوع مرگشان را انتخاب کرده بودند..
زیبا بود...
چرا تا به حال به این زیبایی فکر نکرده بودم...
راستی نکند در چایی ام داروی آرام بخش ریخته بودم که حالا اینقدر آرامم...
احساس جدیدی داشتم از نوع قشنگش..
دلم میخواست تا خود نمازصبح،همین جا بنشینم و به آسمان نگاه کنم..🌌
✍نویسنده: شمس
(یک عدد بنات الحیدری طراز😉)
📣 نشر داستان بدون ذکر آی دی کانال شرعا حرام است👈 نشربدید خوشحال میشیم البته با لینک 😁
#هیئت_دخترانه_بنات_الحیدر
▶️پارت_۱▶️پارت_۲▶️پارت_۳▶️پارت_۴
▶️پارت_۵▶️پارت_۶
🔸 @roberahi | روبهراه
میبینم که
حسااااابی مشغول تدارکات فردا شبیداااا🤩
در کنار خوشمزه هایی که درست میکنید😋
دست بوسی بزرگ ترها
فراموشی کدورتها
فراموشتون نشه دخترای باباحیدر😘
🔸 @roberahi | روبهراه