پرچم ایران بالاست🇮🇷😎
هنوز، ما رو نشناختن...😉💪
۹دی؛ روز بصیرت
بر همه شما؛
دخترانِ ایرانیِ باباحیدر
مبارک باشه👏🏻💐😍
#ایرانمونه
🔸 @roberahi | روبهراه
اگه مسافر اعتکافی🕌
این کوله🎒حتماً نیازت میشه😉
پیش بسوی🏃♂..یک تجربه خاص👌🤩
🔸 @roberahi | روبهراه
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باب المرادُ.... باب الجوادُ...❤️
آقای مهربون،
مبارک باشه💐👏🏻
این عید قشنگ آسمانی😍
#میلاد_امام_جواد
🔸 @roberahi | روبهراه
دقت کردین🤔
🌙ماه چقدر خوش سلیقه است😉‼️
گردشش رو جوری تنظیم کرده🌖
که
برسه؛ میلاد پسر
به
روز زیارتی؛ پدر😍
#میلاد_امام_جواد
#چهارشنبههایامامرضایی
🔸 @roberahi | روبهراه
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو برکت زندگیمی و...🥺🥰
#چهارشنبههایامامرضایی
🔸 @roberahi | روبهراه
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرزویی که برامون خاطره شد...🤔☺️✍
اجازه بدید بگم
آرزویی که افتخار شد...😲😉
پیشنهاد دانلود👆👆
#ایرانمونه
#ایرانِقوی🇮🇷💪
🔸 @roberahi | روبهراه
🇮🇷✨.♡.رو ب راه.♡.✨🇵🇸
اگه اهل ✈️سیر و سفر🚘 در دنیای قصههایی✍☺️ 💌دعوتت میکنم به داستانی از جنس دخترانه🧕از نوع بنات ال
.
.
کیا منتظرن قسمت نهم رو باهم بخونیم؟🤔
🦋 #پارت_نهم
(دیوانه شدن مریم🤯)
چشمانم را که باز کردم،مثل فنر از جا پریدم،
نفهمیدم کی خوابم برد.
ساعت را نگاه میکنم،الان است که صدایم کنند که برویم خانه خاله،
ولی من هنوز لباس انتخاب نکرده ام،
میروم سراغ کمدم و پروژه انتخاب لباس و مهیا شدن برای مهمانی.
با خودم درگیرم که چرا خوابم برد.
خب خسته بودم،بعد از مدرسه،یک راست رفتم سراغ کمک به مامان و بعد هم بساط ناهارخوران،
البته زحمت ظرفها را راحله کشید ولی بعدش خانمها نشستیم به صحبت و دیدن خریدهای زندایی و راحله،
بعد هم عصر شده بود و وقت رفتن به کوه خضر،
البته فقط مردها از کوه بالا رفتند،ما خانمها هم اطراف مقبره شهدای گمنام فرش انداخته بودیم و بساط چای و صحبت.
گرچه دلم میخواست برای راحله ازاتفاق امروزمیگفتم و ببینم میداند آن آیه ای که از رهبر شنیدم کدام آیه بوده،ولی فرصتی پیش نیامده بود،
کوه خضر و کنار شهدای گمنام هم گرچه فکر میکردم شاید راحله سر صحبت را باز کند اما نکرد،
من هم ترجیح دادم به جای حرف زدن با او،از آرامش کنار شهدا وفضای کوه استفاده کنم.
دستم را گذاشتم بر روی خنکای قبر مطهرشان،و فاتحه ای خواندم،
بارها آمده بودم،اما همیشه با تمام حال خوبی که داشت من را یاد مرگ می انداخت مثل وقتی پنجشنبه ها میروی سر اموات،
اما اینبار بیشتر فکرم مشغول چگونه زندگی کردنشان و نوع زندگی کردنشان بود🤔
...
بلاخره لباسهایم را انتخاب کردم و پوشیدم.
جوراب ضخیم مشکی با گلهای کوچک قرمز،مانتوی بلند مشکی که از کمر کمی چین میخورد و جلیقه ی نیمه بلند روی مانتو که ترکیب مشکی و قرمز دارد،
مهمتر از همه روسری قواره بلندی با ترکیب مشکی و قرمز،عجب ترکیب جذابی.
ساعتم را که میبندم،چک میکنم و میبینم که نیازی به ساق دست ندارم چون آستین مانتو ام مچ دوزی هست و دستم معلوم نمیشود
کیف کوچک و مشکی ام را هم می اندازم و قبلش از کشو،دنبال آویز قلبی قرمزی برایش میگردم و آن را وصل میکنم.
چادر عربی ام را سرم میکنم.
خانم خانما تشریف نمیاری؟ همه رفتن.
صدای پدر است.چندمین بار است که مرا صدا میکنند.
اومدم اومدم چشم.
از اتاقم بیرون می آیم.
مادر روی زانوهایش نشسته و دماغ محمدحسین را با دستمال پاک، شاید هم چک میکند،
بابا هم دم در ورودی ایستاده،نگاهم میکند و میگوید: بعله،خانم حسابی تیپ زده و لبخندی میزند،
این نوع حرف زدن بابا برایم آشناست، کوتاه و غیر مستقیم،
بابا میگوید:زود باشید دایی اینا منتظرن تو کوچه و میرود.
مامان چادرش را از روی دست مبل برمیدارد و محمدحسین را بغل میکند،
نگاهی مادرانه می اندازد و میگوید:مریم مامان،زیادی لباست جذاب نیست؟
فوری خیلی فوری میگویم:نه مامان معمولیه دیگه!!
و باهم میرویم سمت حیاط
از اینکه همه معطل من شده اند خجالت میکشم
سه تا ماشین هستیم،ما،خانواده دایی و راحله اینها
دایی با آمدن من بوقی میزند و لبخند زنان،استارت ماشینش را میزند.
محمدحسین را از مادر میگیرم و عقب مینشینم،خوابش می اید،
برایش آرام لالایی میخوانم و دستهای کوچکش را نوازش میدهم.
لباسم جذاب است!؟ نخیرم!
جورابم که ضخیم است،مچ دستم حتی پیدا نیست،روسری ام را هم طوری بسته ام که فقط گردی صورتم معلوم باشد،تازه از آن همه لوازم آرایشی قشنگم،صرف نظر کرده ام و از هیچکدامشان برای بیرون استفاده نمیکنم،و مهمتر اینکه چادر هم دارم.
نفس عمیقی میکشم و خوشحال از دختر خوب وبنده خوب بودن،سعی میکنم لالایی ام را برای داداش کوچلو زمزمه کنم.
هرسه ماشین باهم میرسیم.
شوهر خاله سمانه در کار فرش است و اوضاع مالی شان خیلی خوب است.
خاله سمانه گرچه فرزند اول است و مامان و خاله راضیه و دایی رسول از او کوچکترند ولی جمعیت خانواده شان از همه کمتر است.
فقط یک پسر دارد که آن هم شنیده ام بعد از کلی نذر و نیاز خدا بهشان عنایت کرده.
پسرخاله هم چند سالی است ازدواج کرده یک بچه دارد.
وارد خانه که میشویم،سلام و احوالپرسی ها شروع میشود.
اوههه،خاله جان،چقدر مهمان دعوت کرده ای..
خانواده خاله راضیه،خانواده خواهر بزرگه ی شوهر خاله،
و خانواده زندایی شوهر خاله😳
همگی قبل از ما آمده اند و قسمت سخت ماجرا تحمل این همه نگاه هایی است که سرتاپا براندازت میکنند.
قبلا یکبار زندایی شوهر خاله را دیده بودم،
ازاول ورودم،حسابی براندازم کرد و بعد ماشاالله گویان،یواشکی دم گوش عروس خاله سمانه چیزی گفت،گمانم سنم را پرسید.
همگی مینشینند،مامان هم میرود سمت اتاق تا محمدحسین را بخواباند.
...
به معنای واقعی مهمانی شروع شده بود و هرکسی دوتا دوتا یا چند چندتا مشغول صحبت و البته خوردن بودند