رفته بودیم شمال داشتیم والیبال بازی میکردیم بعد همسرم اومد یه اسپک بزنه وقتی پرید هوا چنان محکم زد اسپک رو صاف خورد پس کله بابام رفت هوا 😬
بعد من و مامانم و داداش بزرگم و کوچکه همینجور با تعجب و ترس داشتیم به شوهرم و بابام نگاه میکردیم که ببینیم چیزی شد یا نه 😅😬🤦🏻
ولی هنوزم همسرم با خنده زیاد تعریف میکنه و من نگاهش میکنم🚶🏻
انگار چه افتخاریه صاف زده تو سر بابام🙄🤦🏻
#مخاطب
#خاطرات_سمی
+مشخصه دلش خنک شده😂
@rohesabegh
سلام. ما توی اصفهان خورش ماست داریم
حتما همه شنیدن... یه جور دسره ، خیلی هم خوشمزه ست...
داماد عمه ام تهرانیه، اومده بود اینجا، پرسید اینا چیه، گفتیم خورش ماست...
ریخت روی برنج و خورد😶🌫🥴😵💫
فکر کرد واقعا خورش هست🤕
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
تو دوران نامزدی، از آقا خواسته بودم واسه نمای دانشگاه طرح بزنند و ایشون ساعت یک شب کار را تموم کرده بودن و زنگ میزنند. 🙂
منم بچه آخری و سن بابام بالا بود، توی اتاق خواب بودن و گوشی بیسیمی هم زیر بالشت بابا😁
بعد همسر جان محترم از اون جهت که کم نمیارن، گفته بودن حاج آقا منا به عنوان پسر کوچکتر خود قبول کنید. 😳
بابا هم گفته بودن، احمد آقا من ساعت یک نصف شب پسر میخوام چیکار😂😂😂😂😂
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
آخر جلسه آب خنک خواست، ما هم تاره ماهی گرفته بودیم و تو فریز گذاشتیم، آب یخ با بوی گند ماهی دادیم به بنده خدا، یه نفس سر کشید و بعدم همه رو تو لیوان آورد بالا🤢🤮.
بعد ۱۳ سال هنوز بنده خدا رو سوژه میکنیم😂
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
شب بله برون وقتی مامانم با منقل اسپند رفت طرف خانواده داماد برا خوش امد گویی شوهرم از هولش دسته گلا گداشت رو منقل 🙆♀️🤦♀️بعد اومد درستش کنه عوض اینکه گلا رو برداره سینی منقل و از مامانم گرفت گذاشت رو زمین🙄🤦♀️😂😂😂
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
همسرم تو جلسه اول خواستگاری خواستن سر صحبت رو باز کنن برگشتن به پدرم گفتن شما چندتا خواهر برادرین؟
پدرم گفتن فکر کنم شما اومدین خواستگاری نه من😂
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
من و همسرم بعد عقد. برای اولین بار که خواستیم بریم مشهد پدر و مادر همسرم هم باهامون بودن
اونجا یه روز همسرم گیر داد ک خودش غذا درست کنه. اونم املت.
در حین درست کردن خیلی داشت تعریف غذاشو میکرد.
ک ناگهان دید املت کف کرده.😳
و متوجه شدیم به جای روغن، مایع ظرفشویی ریخته تو املت😆
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
داییم نامزدش را آورده بود خانه مادربزرگم.
خواهرم خیلی خوشحال بوده ،می خواسته کاری واسشون کرده باشه،از ذوقش رفته سر یخچال بطری آب را برده و گفته :بخورید هوا خیلی گرم بوده خنک بشید.
غافل از آن که همین بطری را داخلش مادربزرگم ors درست کرده بوده واسه پدربزرگم🤣🤣🤣
خلاصه فکر کنم تو این ۲۷ سال دیگه گرما زده و اسهال و استفراغ نشدند😜😜
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabeg