همسرم تو جلسه اول خواستگاری خواستن سر صحبت رو باز کنن برگشتن به پدرم گفتن شما چندتا خواهر برادرین؟
پدرم گفتن فکر کنم شما اومدین خواستگاری نه من😂
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
من و همسرم بعد عقد. برای اولین بار که خواستیم بریم مشهد پدر و مادر همسرم هم باهامون بودن
اونجا یه روز همسرم گیر داد ک خودش غذا درست کنه. اونم املت.
در حین درست کردن خیلی داشت تعریف غذاشو میکرد.
ک ناگهان دید املت کف کرده.😳
و متوجه شدیم به جای روغن، مایع ظرفشویی ریخته تو املت😆
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
داییم نامزدش را آورده بود خانه مادربزرگم.
خواهرم خیلی خوشحال بوده ،می خواسته کاری واسشون کرده باشه،از ذوقش رفته سر یخچال بطری آب را برده و گفته :بخورید هوا خیلی گرم بوده خنک بشید.
غافل از آن که همین بطری را داخلش مادربزرگم ors درست کرده بوده واسه پدربزرگم🤣🤣🤣
خلاصه فکر کنم تو این ۲۷ سال دیگه گرما زده و اسهال و استفراغ نشدند😜😜
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabeg
https://eitaa.com/rohesabegh/6535
مردم استخوان مرغم قورت میدن
ایشون آبو قورت ندادن و ریختن تو لیوان
#مخاطب
#خاطرات_سمی
+حافظه اتو دستخوش😂
@rohesabegh
مادر من عاشق اسنک موتوری چیتوزه. هر وقت میرم خونه مامانم، شوهرم یه دونه میخره میگه بده مامانت🤣
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
اوایل عقدم با خانواده خودم و شوهرم رفتیم شمال.اونجا ما تصمیم گرفتیم دوتایی بریم تو جنگل یکم قدم بزنیم. خلاصه رفتیم و موقع برگشت یهو یه گاو بزرگ سر راهمون سبز شد، شوهرم از ترس پا به فرار گذاشت و منو با گاوه تنها گذاشت ، منم داد زدم کجا میری منو جا گذاشتی، همونجا بود که گاوه یه جوری نگام کرد که از انتخابم پشیمون شدم🤣🤣 🤣
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
اوایل عقد توخیابون هردفعه ای شوهرم دستمو تو دستش می گرفت،یه بار باشاگردمغازش بیرون بودن ،موقع ردشدن از خیابون دستشو میگیره رو عادت،می گفت یهو دیدم چقدر کلفت و مردونست اصلا بدم اومد
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
سلااامم ادمین
من قاچاقی اومدم توی این کانال واسه اینکه فانتزی هام بزرگ نشن🤭
#مخاطب
#خاطرات_سمی
+خوب جایی اومدی اینجا نه تنها فانتزی هات بزرگ نمیشه بلکه پودر میشه.