هدایت شده از KHAMENEI.IR
🎨 مثل فرعون
🌷 پوستر جدید KHAMENEI.IR
✏️ رهبر انقلاب: آن بابایی که با نخوت و غرور نشسته آنجا راجع به همهی دنیا قضاوت میکند، او هم بداند که معمولاً مستبدّین و مستکبران عالم،
✏️ از قبیل فرعون و نمرود و رضاخان و محمّدرضا و امثال اینها، وقتی که در اوج غرور بودند سرنگون شدند،
👈 این هم سرنگون خواهد شد. ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
📥 نسخه قابل چاپ | سایز پست | استوری
💻 Farsi.Khamenei.ir
🌱داستان کوتاه
_پاشو پدرجان، پاشو، اینجا ورهم شور بشه هزارتا حرف درمیارن.
شانه های پیرمرد که لرزید، سرباز خم شد و دست روی شانهاش گذاشت. بند اسلحه را روی شانهاش جابهجا کرد و قنداقهاش را محکم توی دست گرفت: پاشو پدرجان، الان یکی فیلم ازت بگیره پخش کنه فکر میکنن اون تو دارن باهاشون چکار میکنن. والله جاش بهتر از منه که تو سرما تو این کیوسک فلزی وایمیستم. این چند روزم باید تن و بدنم بلرزه که یه وقت دست این بیهمهچیزا به این اسلحه نرسه. خودم به ...
هق هق پیرمرد که بلند شد، سرباز روی دوپا نشست: ولله قصدی نداشتم. خستم، نمیفهمم چی به زبون میارم. خدا سرشاهده دوشبه نخوابیدم. هرشب شلوغ میکنن تن و بدن زن و بچه مردم رو میلرزونن. پسر شمارو نمیگما. اونم جوونی مثل من. گاهی اینقدر مشکلات به گُردمون فشار میاره نمیفهمیم چیکار میکنیم. تهش اینجوری میشه. هاولله. من میفهمم. خودم جوونم
_بچه کجایی پسرم؟
سرباز لبه ی جدول نشست. به مردی که با کت چرمی قهوهای بهطرف کلانتری میرفت نگاه کرد و بدون اینکه نگاهش را از مرد بردارد گفت: روستای عیش آباد، رفسنجان، اونجا هم شلوغ شده، خواهرم خونهاش نزدیک بلوار طالقانیه، جمعه صبح قسمش دادم بره روستا پیش مادرم. گفتم آواجی اینا حلال نخوردن که زن و بچه سرشون بشه. برو پیش ننه بذار خیالم از بابت تو راحت باشه.
مرد کت چرمی پوش که از در کلانتری وارد شد و در پشت سرش بسته شد، رویش را برگرداند. چشمان پیرمرد را که دید گفت: لال شم اینجوری گفتم، منظورم پسر شما نبود. اینا که توی این کلانترین، کارهای نیستند. جوگیر شدن. جوونن. منظورم اون اصل کاریها بود. باور کن دو روز پلک رو هم نذاشتم.
پیرمرد اشکهایش را پاک کرد:خدا حفظت کنه جوون، چرا نخوابیدی؟ مگه نوبتی شیفت نمیدید؟
_چرا حاجی، دوتاییم، من و حسین، یه شب اون یه شب من، ولی حسین زن وبچهداره، دومیش هم تو راهه. خانوادهاش دلواپسشن. بهش گفتم نمیخواد این دو روز نگهبانی بده. بههرحال تو کلانتری امنتره
و دوباره نگاهش چرخید به مرد کت چرمی پوش که از در بیرون آمد و به طرف ماشین شاسی بلندش رفت. اسلحه را با دوتا دست گرفت. خواست بلند شود که صدای پیرمرد نگهش داشت.
_خودت چی؟ اگر چاقو بخوری؟
_من حاجی؟ من فقط یه مادر پیری دارم. خواهر برادر دارم اونم چار تا اما سر خونه زندگیشونم. من هنوز بختم وا نشده و خندید.
صدایش آرام شد: من تیر و چاقویی هم بخورم فقط مادرم سیاه پوشم میشه. نه زن دارم نه بچهای. بچه مهمه حاجی، یتیم شه تا عمر داره... من خودم یتیم بزرگ شدم، میفهمم، خدا ننم رو حفظ کنه.
صدای در کلانتری که پیچید، پسر جوان دست پاچه بلند شد: پاشو حاجی، اینا که اینجا هستن رو زود ول میکنن، چهارصد و یک هم همین بود. سرگرد میگفت اون موقع هم گرفتیم و چند روز بعد آزاد کردیم. دلشون نمیاد جوون فریب خورده رو نگه دارن. میگن یه غلطی کرده نباید بذاریم ننگ این غلط تا آخر عمر دامنشونو بگیره. حالا البته بعضیا میگن همینا، چهارصد و یک عفو خوردن، چُم... پسرت زود درمیاد، منم میگم این چند روز مراعاتش کنن. مارو دستکم نگیری حاجی و به سینهاش کوبید.
پیرمرد دست به زانو گرفت و خواست بلند شود، اما نتوانست. کلاه بافتنی را روی سرش جابهجا کرد و دستش را بهطرف سرباز گرفت. سرباز یاعلی گفت و بلندش کرد. پیرمرد نگاهی به کلانتری انداخت: پسرم اینجا نیست.
_پس کجاست حاجی؟ دو ساعته اینجا نشستی فکر کردم پسرت تویه. نکنه زبونم لال پدر شهیدی؟
_میگن فرستادنش پاسگاه چهل و یک
صدای سرباز آرام شد: پاسگاه چهل و یک؟ حاجی شاید...
صدای هقهق پیرمرد بلند شد: میگن خودش اعتراف کرده .با چاقو زده لامروت. سه بار زده سینه جوون مردم رو پاره کرده تا جون داده. ای خدا... میخواستی بزنی به پاش میزدی بیپدر نمک به حروم
دست های استخوانی جوان، دستهای پیرمرد را گرفت: دستامو ببین. با نون کارگری بزرگش کردم. حلال بود. به خدا حلال بود. کجای راهو غلط رفتم. کجای راه...
_ سرباز آقاخانی، سرباز آقاخانی، با کدوم اجازه ای تو این شرایط پستت رو ول کردی؟ بیا داخل تا تکلیفت رو معلوم کنم.
جوان نگران نگاهی به در کلانتری انداخت: من باید برم حاجی، خدا بزرگه ،شاید رضایت بدن، خانواده شهدا دلا بزرگی دارن، خدا نگهدارت
و بهطرف کلانتری دوید. پیرمرد کلاه بافتنی را از سرش درآورد و راه افتاد: رضایت برای بی شرفی مثل پسر خودم ؟کجای کاری جوون؟ بچه یتیم کرده. میگن دوتا بچه داشته .یتیم شدن. پسر من...پسرمن دوتا بچه یتیم کرده. بچه مهمه .یتیم شه تا عمر داره...
✍ زینب جلالی
🍃🍃🍃🍃
#روایت_ایران
#آنچه_شد
#کاش_نباید_از_غم_وطن_مینوشتیم
#سلام_بر_آنان_که_غم_وطن_دارند
🦋🦋🦋
@rojkaa
شاید بهترین رمانی است که این روزها میشود دست گرفت و خواند.
مطمئنم اگر چهار سال پیش کتاب را دستم میدادند، میگفتم کتابیست تخیلی و حتی گاهی به نوشتههایش میخندیدم.
اما امسال نه
کتاب برایم بوی واقعیت میداد.
بی وقفه خواندم.
پر بودم از حس های متناقض.
میخواستم بخوانم و نخوانم
بعضی فصل ها برایم درد بود.
و بعضی پر از غرور.
کتاب، داستان زلزله ی ده ریشتری تهران در سال ۱۴۰۹ است. زلزله ای ویرانگر در تهران، تجاوز کشورهای همسایه به ایران و سرانجام حمله ی اتمی اسرائیل...
ماجرای ققنوس بودن ایران و ایرانی
حالا بیست و پنج سال از زلزله گذشته و عضوی از مجمع حقیقت یاب سازمان ملل به دنبال نوشتن و ثبت تمام ماجرا از زبان بازمانده هاست.
بعد از خواندن کتاب، آدم قبلی نیستید. لطفاً دنبالش نگردید🙏
کتاب زلزله ده ریشتری
نویسنده: نیما اکبرخانی
انتشارات: کتابستان معرفت
🍃🍃🍃🍃
#معرفی_کتاب
#چهل_و_هفت_سال_مرگ_بر_اسراییل_گفتیم
#چرا_داستان_و_رمان_در_موردش_برای_نوجوون_و_جوونمون_نداریم؟
#بازم_مرگ_بر_اسراییل
#بلند_بگو_مرگ_بر_آمریکا
🦋🦋🦋
@rojkaa