eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از یــاســ♡مـیـن
دنیایِ‌من .1_9603391220.mp3
زمان: حجم: 747.2K
. ؛دنیا بی رحمه🖤🥀 هیچکس غیر از تو منو نمیفهمه🥺🍃
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- مذهبی ها اصلا شادی ندارن؛ +جدی میفرمایید پس ما اینارو از کجا آوردیم؟!❤️‍🩹🥹 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/romanFms
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شادی راه مینداختیم....:) ما چشممون نزدیک بینه🥺❤️‍🩹
سلام سلام امروز تولد داریم😉😉😉 اجی گلم کوثر جان تولدت مبارک عزیزم انشاالله به هر چی میخوای برسی و ۱۲۰ ساله بشی 🥺❤️🎂🎂🎂🎂
بریم سراغ پارت امروز😉😉
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۵۲ حامد:با صدای پرستار خیره شدم بهش .آروم لب زد. پرستار:خداروشکر بر
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ (فلش بک به گذشته) رسول: سه روز پیش تولد داوود بود .با بچه ها براش تولد گرفتیم اما من طوری وانمود کردم که انگار هواسم نبوده که تولدش بوده و هدیه بهش ندادم .البته براش هدیه رو خریدم اما چون مخصوص بود درست شدنش طول کشید و حالا میخوام با بچه ها و داوود بریم و هدیه رو هم همون موقع بگیرم و بهش بدم. آقا محمد بهمون مرخصی داد و ما هم به طرف پاساژ بزرگی که نزدیک خونه خودمون بود رفتیم. یادمه همیشه با مهدی میومدیم توی این پاساژ و خرید میکردیم .یادش بخیر .یه بار باهم اومدیم همینجا و برای مامان یه انگشتر یاس کبود خریدم .مهدی هم یه ادکلن و چادر نماز خیلی قشنگ خرید .هیچ وقت اون روز رو فراموش نمیکنم .وقتی رسیدیم خونه ،وقتی وارد خونه شدم ،ای کاش نمیشدم😭ای کاش وارد نمیشدم تا نبینم مامانم کف خونه افتاده .تا نبینم وقتی به طرفش دویدیم و مهدی نبضش رو گرفت مامانم نبض نداشت .تا نبینم مهدی داد میزد و از همسایه ها کمک میخواست .تا نبینم وقتی رفتیم بیمارستان دکتر از اتاق اومد بیرون و گفت متاسفانه مادرتون حدودا دو ساعت هست فوت شدن .تا نبینم و یادم نیوفته اون موقعی که من داشتم با داداشم میخندیدم مامانم رفت💔💔 از خاطرات گذشته بیرون اومدم .کی گریه کردم؟سریع اشکام رو پاک کردم و منتظر بچه ها موندم .قرار بود بچه های تیم اقا محسن هم از اون طرف بیان .ماهم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم .به پاساژ که رسیدم ماشین رو خاموش کردم .بچه ها با تعجب بهم نگاه کردن .رو بهشون گفتم:ببخشید باید برم یه لحظه پیش رفیقم .سریع میام . بچه ها:باشه . رسول:سریع از ماشین پیاده شدم و به طرف مغازه سجاد رفتم .داخل شدم و بعد از سلام و احوالپرسی انگشتر رو ازش گرفتم .در جعبه رو باز کردم و نگاهی به انگشتر کردم .انگشتر عقیق قشنگی که کلمه (یاحسین ) روش حکاکی شده بود .هدیه ای که قرار بود به داوود بدم به مناسبت تولدش .بعد از تشکر و پرداخت هزینه انگشتر سریع به طرف ماشین رفتم و سوار شدم .ماشین رو روشن کردم و به طرف محل قرارمون رفتم و در جواب بچه ها که می گفتن چیکار کردی توی پاساژ فقط به گفتن جمله(با رفیقم کار داشتم)اکتفا کردم و اونا هم دیگه حرفی نزدن.بالاخره رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم و به طرف کیان و معین و امیرعلی که زودتر از ما رسیده بودن رفتیم .بعد از سلام و احوالپرسی نشستیم. داوود دقیقا کنارم نشسته بود .آروم بلند شدم و رو به داوود گفتم:داوود میشه بلند بشی؟ داوود: با تعجب به رسول نگاه کردم .نیم نگاهی به بچه ها کردم .اونا هم متعجب بهمون نگاه میکردن. آروم از جام بلند شدم که توی آغوش گرمی فرو رفتم .لبخند بی اراده ای روی صورتم نقش بست. از آغوش رسول جدا شدم که جعبه چوبی زیبایی رو جلوم گرفت .با تعجب بهش نگاه کردم که با خنده گفت . رسول:خب باز کن ببین چیه به جای اینکه چشمات رو اینجوری کنی😁 داوود: لبخندی بهش زدم و جعبه رو ازش گرفتم. درش رو باز کردم که نگاهم زوم انگشتر عقیق بشدت قشنگی شد .لبخندی که زدم مطمئنا تا آخرین دندونم رو نشون داد .رسول دوباره کنار گوشم لب زد . رسول: تولدت مبارک داداشِ رسول . داوود: وای رسول عالیه .خیلی ممنونم ازت 🥺 رسول:خواهش میکنم .قابلت رو نداره .دستت بکن ببین اندازه اش چطوره. داوود :انگشتر رو از جعبه اش در آوردم و دستم کردم .توی دستم عالی تر از قبل شده بود .بعد از اینکه بچه ها هم دوباره بهم تبریک گفتن و یکم پیش هم موندیم خداحافظی کردیم و برگشتیم .باید سریع برمیگشتیم به سایت چون وقت مرخصی ای که آقا محمد داده بود داشت تموم میشد و اگر دیر میرسیدیم توبیخ میشدیم. (پایان فلش بک) حامد: از جام بلند شدم و خیره شدم به داوود که پرستار ها داشتن با برانکارد میبردنش.اقا محسن رو به معین گفت. محسن:معین تو و امیرعلی و سعید سریع برید سایت.باید گزارش عملیات رو بنویسید و بدید آقای عبدی .فرشید و کیان شما دو تا هم برید نمازخونه یکم استراحت کنید . من و حامد هم میریم بخش مراقبت های ویژه . بچه ها:چشم . حامد: به همراه آقا محسن به طرف بخش مراقبت های ویژه رفتیم .از پشت شیشه خیره شدم به داوودی که حالا خیلی خیلی مظلومانه خوابیده و بهش چند تا دستگاه مختلف وصل هست .صدای دستگاه ها توی فضا پیچیده و خدا میدونه وقتی یکی از این دستگاه ها نباشه و صداش توی فضا نپیچه یعنی چه اتفاقی افتاده ... محسن:نشستم روی صندلی .نمیدونم چجور باید به محمد بگم که داوود چه بلائی سرش اومده .اگر بفهمه یعنی واکنشش نسبت بهش چیه .با صدای زنگ گوشیم سرم رو بلند کردم .نگاهی به شماره کردم .خط سفید معراج بود .تماس رو وصل کردم که صدای آرامبخش محمد به گوشم خورد .نفسم ثانیه ای رفت و برگشت .همین رو کم داشتم که خودش بهم زنگ بزنه .بدبخت شدم 😩 ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن.خاطرات گذشته.... پ.ن. داوود💔 پ.ن‌.محمد با گوشی معراج تماس گرفت😱 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊