🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۵۵ حامد: لبخند خجلی زدم و صورتم رو به طرف اتاقی که حالا صاحبش داوو
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۵۶
داوود: درد؟نه .تمام بدنم از درون می سوخت . نفس میکشیدم اما با هر نفس تکه تکه ام درد عجیبی توی شکمم می پیچید .دهنم خشک شده بود و قدرت تکلم نداشتم .صدای محو شخصی رو حس میکردم اما نمیتونستم بفهمم اون کی هست .چشمام رو به سختی باز کردم .با برخورد نور سفید به چشمم سریع بستمشون .با صدای کسی که گفت چشمام رو باز کنم ،پلک هام رو از هم جدا کردم.دکتر بود .دستش رو بالای سرم گرفته بود و جلوی نور رو گرفته بود .ماسک اکسیژنی که روی صورتم بود باعث شده بود نتونم حرف بزنم .چند ثانیه گذشت تا دکتر اروم اروم دستش رو عقب برد و من چشمم به نور عادت کرد . نمیدونم چقدر گذشت اما دکتر بالاخره دست از سرم برداشت و بیرون رفت .سرم رو به طرف پنجره کوچیکی که طرف راستم بود چرخوندم. با دیدن بچه ها که پشت شیشه بودن لبخند محوی روی صورتم نقش بست .خواستم تکون ریزی بخورم که درد وحشتناکی توی بدنم پیچید و صورتم از درد جمع شد و لبم رو به دندون گرفتم تا صدام در نیاد. به زور چشمام رو باز کردم که نگاه ترسیده بچه ها رو حس کردم .آروم لبخندی زدم تا نگران نباشن .خستگی توی بدنم بود .تاثیر سرم و دارو ها هم بیشتر باعث خستگی شده بود و در آخر اجازه دیدن بچه هارو بهم نداد و چشمام روی هم رفت و به خواب رفتم .
حامد: با دکتر حرف زدیم و بعد از گفتن یه سری نکات و اینکه نباید خیلی تکون بخوره مارو ترک کرد .داوود هم که خوابیده بود و الان فقط من که از شدت استرس نتونستم چشم رو هم بزارم و فقط اشک ریختم چشمام میسوزه .روی صندلی نشستم و سرم رو روی شونه ی امیرعلی که کنارم بود گذاشتم و خوابیدم .
کیان:رو به آقا محسن لب زدم:آقا نمیخواید به خانواده داوود خبر بدید؟
محسن:فعلا نه .حالا که خداروشکر خطر رفع شده بهتره اونا توی این وضعیت نبیننش.هر وقت خودش خواست به خانواده اش خبر میدیم.
کیان:درسته .🙂
(مکان:عربستان _اردوگاه داعشی ها )
رسول:از وقتی آقا محمد بعد کلی اصرار برام تعریف کرد چه اتفاقی افتاده تپش قلبم شروع شد. حال خرابم باعث شده بود یه گوشه بشینم و مثل دیوونه ها زل بزنم به دیوار و تَرَک های روی دیوار رو دونه دونه شمارش کنم .استرس حال داوود اعصابم رو به هم ریخته بود و هر چند دقیقه یکبار دستم رو محکم توی موهام فرو میکردم اما هر دفعه به خاطر موهای فرم دستم درونش گیر میکرد و صد بار به خودم لعنت می فرستادم که چرا اینجور میکنم اما وقتی دستم آزاد میشد هنوز چند دقیقه نگذشته دوباره همون کار رو تکرار میکردم .با استرس دوباره گوشی رو برداشتم و شماره ی آقا محسن رو گرفتم. گوشی رو کنار گوشم گذاشتم .صدای بوق های تماس توی گوشم پیچید .بعد از چند بوق بالاخره تلفن وصل شد و صدای آقا محسن توی گوشم پیچید. با ترس و نگرانی لب زدم:سلام آقا. چیشد؟ داوود بهوش اومد؟؟
محسن: سلام رسول جان .آره نگران نباش .تازه بهوش اومده
رسول: واقعا؟میشه گوشی رو بدید بهش؟
محسن: راستش الان تازه اثر مسکن و داروهای توی سرمش تاثیر گذاشته .خوابیده .
رسول: آهان . باشه .ممنونم .آقا من باید برم خداحافظ
محسن: برو به سلامت.
رسول: تلفن رو قطع کردم .خواستم از جام بلند بشم که همون موقع معراج به طرفم دوید و گفت.
معراج:رایان سریع بلند شو .قراره به اتفاقاتی رخ بده .باید آمادگی داشته باشیم .
رسول(رایان):چه اتفاقی؟؟
معراج:نمیدونم اما رئیس دستور داده همه جمع بشیم توی محوطه اصلی. همونجا که خیلی ها رو کشتن.
رسول(رایان ):چ..چی؟؟
معراج: رایان معطل نکن .سریع باید بریم .
رسول(رایان):ب..باشه بریم .فقط علیهان(محمد)کجاس؟
معراج: داشت میومد پیش تو ولی مجبور شد بره جایی که گفتن .
رسول (رایان):پس بریم سریع
رسول:به همراه معراج به طرفی که گفته بود راه افتادیم .راستش صبح یه مخفیگاه پیدا کردم .نمیدونم درست حدس زدم یا نه اما احتمالا اینجا همون جایی هست که اون زن و بچه های بیگناه زندانی شدن.چون محمد پیشم نبود نتونستم بهش بگم . الان بعد از اینکه فهمیدم چیکارمون دارن بهترین فرصته که بهش بگم .هر چقدر زودتر بتونیم مدارکی که ثابت میکنه هاتف و سینا این زن و بچه هارو به داعشی ها دادن پیدا کنیم میتونیم سریع تر برگردیم .
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن.داوود _درد_خواب بهم میان؟
پ.ن.رسول و محمد ...
پ.ن.قراره چه اتفاقی بیوفته؟؟😱
https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من کاری میکنم بگن حماسه سازم...😊💪
هدایت شده از نـور الـمـهدے🇵🇸
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر کودک ما
جگری با جگر شیر برابر دارد😍
هدایت شده از نـور الـمـهدے🇵🇸
بسیجۍِعاشق،
شھدشھادتبہخداسٺ
مڪتبعاشقزمڪتبهاجداسٺ
گرسروپاوتنوجانمۍدهد
بسهمینحالتڪہجنترارواسٺシ
سلام .صبحتون بخیر
خیر مقدم خدمت اعضای جدید
رفقا دارم میرم به امید خدا امتحان بدم .
ممنون میشم نفری یک الهی به رقیه بگید که انشاالله همگی امتحان هامون رو عالی بدیم🙏🙂