eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
خوشا آنان که با حق آشنایند مطیع محض فرمان خدایند چو ابراهیم اسماعیل خود را فدای امر الله می نمایند عید سعید «قربان»، جشن «تقرب» عاشقان حق مبارک
سلاممممم عیدتون مبارک باشه رفقا🙃 امروز دوتا پارت داریم 😉 حالا برای چی؟ امروز علاوه بر اینکه عید قربان هست تولد بنده هم هست😁 برای همین یه پارت عیدی و یه پارت به مناسبت تولدم میدم😊 بریم سراغ یکی از پارت ها😉 بعد از ظهر هم اون یکی رو میدم🙂
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۵۸ رسول: نمیدونم چقدر وقت گذشت که رئیس دست از سرمون برداشت و گفت امر
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ رسول: اسلحه رو روی سر محمد گذاشت .یه لحظه قلبم از حرکت ایستاد . با ترس خیره شدم به محمد که حالا فقط به رئیس نگاه میکرد .رئیس با صدای بلند و عصبی به زبون عربی گفت. رئیس داعشی ها:چرا شما دوتا شلیک نکردید ؟؟؟مگه نگفتم همه باید با اسلحه هاشون شلیک کنن؟؟؟؟هاااا؟ محمد(علیهان):آقا راستش ..راستش اسلحه های ما خراب بود .هر کاری کردیم نتونستیم شلیک کنیم . رئیس رو کرد سمت یکی از همونایی که مارو آورده بودن و گفت . رئیس داعشی ها: برو بگو معراج به همراه اسلحه های این دوتا بیاد . معراج:وقتی رایان و علیهان رو بردن فهمیدم دلیل کارشون باید چی باشه .پشت در ایستادم .با شنیدم صدای علیهان که گفت اسلحه ها خراب بوده نگاهی به اسلحه هاشون که دستم بود و یکی از افراد بهم داده بود انداختم .تنها کاری که میتونم بکنم همینه. سریع تکه ای از اسلحه رو شکوندم تا خراب بشه و نتونه شلیک کنه ‌.یکدفعه در باز شد و گفتن برم داخل .آروم داخل شدم .رئیس به طرفم اومد و گفت . رئیس داعشی ها:این اسلحه های این دوتا هست؟ معراج:بله قربان . محمد: یکدفعه رئیس یکی از تفنگ هارو برداشت و به طرفم گرفت و گفت . رئیس داعشی ها:همین الان به طرف رایان شلیک کن . محمد(علیهان): با شک بهش نگاه کردم .ازم چی خواست؟ گفت به طرف رسول شلیک کنم .من نمیتونم .حاضرم خودم رو لو بدم و بگم که نفوذی بودم اما به برادرم شلیک نکنم .رسول با بغض بهم خیره شد و چشماش رو روی هم گذاشت اما من نمیتونم .نگاه ترسیده ای به معراج کردم سرش رو سریع تکون داد .با این کارش کمی امید بهم داد .با صدای رئیس که گفت (پس چرا شلیک نمیکنی )اسلحه رو روی شانه ام گذاشتم .لرزش دستام برای اولین بار اینجور بود .زیر لب صلواتی فرستادم .نگاهم به چشم های بسته رسول افتاد .چشمام رو بستم و ماشه رو فشار دادم.صدایی به گوش نرسید.اروم چشمام رو باز کردم و خیره شدم به رسول که سالم جلوم ایستاده .رئیس به طرفم اومد و اسلحه رو ازم گرفت .سر اسلحه رو به طرف رسول گرفت و ماشه رو فشار داد .بازم هیچی .کار نمی کرد . نگاهی به معراج انداختم .لبخندی زد و آروم پلک هاش رو روی هم گذاشت .پس کار معراج بود. پس اون بود که جونمون رو نجات داد .رئیس اون یوی اسلحه رو هم امتحان کرد اما اونم همون طور بود .اسلحه هارو روی میز گذاشت و خودش نشست و گفت . رئیس داعشی ها:شانستون داد که اسلحه هاتون خراب بود وگرنه میدونستم چیکارتون کنم . رسول(رایان):آقا اگر اسلحه هامون سالم بود که شلیک میکردیم . رئیس داعشی ها:سریع برید از اینجا . رسول:به زور پام رو تکون دادم و حرکت کردم .محمد زیر بغلم رو گرفت و معراج هم طرف دیگه ام ایستاد و کمک کرد حرکت کنم .باورم نمیشه .فقط چند قدم با مرگ فاصله داشتیم. محمد: از عرقی که روی پیشونیش نشسته بود مشخصه درد داره اما سعی میکنه چیزی نگه .به زور به اتاق خودمون رفتیم و داخل شدیم. با کمک معراج رسول رو روی زمین نشوندیم. نگاهی پاهاش انداختم .خونریزی داشت. احتمالا توی پاش چیزی رفته .قبل از اینکه بلند بشم رو به معراج کردم و گفتم: معراج جان دمت گرم .ممنونم که نجاتمون دادی . رسول: آروم چشام رو باز کردم و لب زدم: آره علیهان راست میگه.ممنون معراج: ای بابا نگید این حرف ها رو .وظیفه ام بود . محمد: به هر حال ما جونمون رو مدیون تو هستیم. از جام بلند شدم و چند تا وسیله پزشکی که توی اتاق بود رو آوردم و جلوی پای رسول زانو زدم . آروم دستمال رو به طرف پاش بردم تا خون های روی پاش رو تمیز کنم اما با برخورد دستمال دستش مشت شد و صورتش از درد جمع شد .سعی میکرد لبش رو گاز بگیره تا صداش در نیاد. سریع دستمال رو به پاش کشیدم و خون هارو پاک کردم اما حس میکردم لرزشی که پاش داشت رو .نگاهم خورد به پاش که تکه بزرگی شیشه کف پاش رفته بود .رو به معراج گفتم:میشه بری یه دکتری چیزی بیاری؟پاش بخیه نیاز داره . معراج: سری تکون دادم و چشمی زیر لب گفتم .سریع از اتاق خارج شدم و به طرف اتاق دکتر رفتم ‌. رسول: درد پام هر ثانیه بدتر میشد و انگار شیشه ای که توی پام رفته بدتر داره توی پام فرو میره.با صدای در چشمام رو به زور باز کردم و نگاه بیجونم به چهره ی دکتر افتاد .محمد سریع بلند شد و براش توضیح داد چه اتفاقی افتاده .نمیدونم چقدر گذشت که با دردی که توی دستم پیچید نگاهم رو بهش دادم .سرم زده بود .توش یه بی حسی هم زد .آروم آروم بدنم بیحس شد .با وجود بیحسی اما حس میکردم که پام داره بخیه میخوره .حس رد شدن سوزن از پوستم آزارم میداد .حدودا پنج دقیقه ای طول کشید تا بخیه زد و باند پیچی کردش.رو به محمد کرد و بعد از گفتن اینکه یه قرص بهش میده تا هر وقت درد داشتم بخورم از اتاق خارج شد . محمد هم سریع به طرفم اومد و کنارم نشست . ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن.بخیه😬 پ.ن.شلیک کن... پ.ن.شانسشون داد🥲 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊