eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۰۳ داوود: با دیدنش قلبم به درد میومد . دیدنش در اون حال برام آزار دهنده بود . آقا محمد و آقا محسن همه رو بهش معرفی کردن و داشتن خاطرات گذشته رو براش می گفتن و اونم با هر کلمه ای که می گفتن با تعجب نگاه میکرد . با جمله ای که گفت نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ‌. رسول: واقعا؟ باورم نمیشه .یعنی من مامور امنیتی هستم ؟😳 محمد: آره. تعجب کردی؟ رسول: ا..اره .آخه فکر نمیکردم همچین شغل مهمی داشته باشم.😐 داوود: خندم گرفته بود .باورش نمی شد که مامور امنیتی باشه .ولی با به یاد آوردن اینکه همین رسول دیگه نمیتونه راه بره و ما رو فراموش کرده بغض توی گلوم گیر میکرد و راه نفس کشیدن رو برام تنگ میکرد 🥺 کیان: داشتم به رسول نگاه میکردم.با باندی که دور سرش بسته شده بود و موهاش که روی اون ریخته شده بود شبیه بچه های تُخس شده بود .ای کاش حالش خوب بود .اونوقت میدونستم باهاش چه شوخی ای بکنم🥺 در باز شد و فرشید به همراه حامد داخل شدند .حامد اروم به سمت تخت رسول رفت و کنار آقا محمد ایستاد و با چشمایی که بغض توش مشخص بود به رسول نگاه کرد . حامد: دلم برای چشماش تنگ شده بود .دلم برای صداش تنگ شده بود .حتی دلم برای خودش تنگ شده 💔 آروم به سمتش رفتم و بغلش کردم .آرامش بهم تزریق شد .این پسر حتی با حال بدش هم کوه انرژی و آرامش بود . دم گوشش گفتم: باور کنم که فراموشم کردی؟🥺 رسول: من شما رو نمیشناسم 💔 به خدا نمیشناسمتون 😔 حامد: باشه .بغض نکن ‌.همینجوری مظلوم هستی اینجوری بدتر هم میشی 🥺 رسول: میشه بگید اسمتون چیه؟ حامد: با حرفش تیر خلاص رو به قلبم زد 💔 صدای تکه تکه شدن قلبم رو شنیدم اما بازم نباید تسلیم شد .با صدای لرزون گفتم: حامد . تو بگو داداش حامد. این جوری بهتره... رسول: داداش حامد 🙂اسم قشنگی داری :) حامد: دلم برای این کلمه تنگ شده بود. خوشحالم که بازم بهم گفتی داداش .هر چند منو مثل قبل نمی شناسی اما همین هم خودش خیلی خوبه .این که این جمله رو از زبون تو بشنوم حالم رو خیلی خوب میکنه🥺❤️دلم برای خنده هایت چشم هایت بودنت کنارم گرمای دستانت و برای وجودت تنگ شده بود❤️:) رسول: میشه یکم خاطراتمون رو تعریف کنید ؟ میخوام بدونم قبلا چه اتفاقاتی افتاده . اون موقع که میتونستم راه برم و همه چیز رو به خاطر داشتم😔🖤 حامد: باشه داداشم .چشم . کنارش نشستم و دستش رو میون دستام گرفتم و شروع کردم به گفتن خاطرات .خاطرات خوب و بدی که در هر صورت باهم بودیم .خاطرات گذشته که با یه سری از اونها لبخند روی لب هامون میومد و با بعضی هاشون بغض میکردیم 🥺🖤 پ.ن.دلم برای خنده هایت چشم هایت بودنت کنارم گرمای دستانت و برای وجودت تنگ شده بود❤️:) https://eitaa.com/romanFms
سلام . پارت جدید خدمت شما دوستان ❤️ نظرات فراموش نشه😉
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️
رفقا من برای تایپ رمان نیاز به انرژی دارم ❤️ نظرات و انرژی فراموش نشه 🙃🙃
رفقا یه نظر ازتون میخوام .لطفا همه نظرتون رو بگید. انشاالله بعد از این رمان از نظر شما رمان جدید با موضوع دیگه ای نوشته بشه یا فصل دوم رمان آغوش امن برادر ؟🙃 لطفا همه نظرتون رو بگید ❤️
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 حاج محمود کریمی عزیز بود. با این حرکت و این حرف‌ها عزیزتر هم شد. 🔹 «بین ما روضه خوان‌ها هیچگاه گل‌آلود نمی‌شود که کسی بخواد ماهی بگیرد. بر آتش بیار معرکه لعنت!»
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۰۴ رسول: سرم درد گرفته بود از این همه هجوم خاطرات.تصاویری که توی ذهنم میومد چیز دیگه ای رو نشون میده .چیزهایی که هیچ کدوم رو حامد یا بقیه بهم نگفتن.خاطراتی که درد داره .توی ذهنم عبور میکنند و یک جا نمی ایستند.یکی داره کتکمون میزنه .شلاق هایی که روی بدنم میخورد .حامد که سرش رو توی آب کردند .اسید که روی دست آقا محمد ریخته بود .صدای شلیک گلوله .صدای فریاد کسی که صداش شبیه همون پسر که اسمش داوود بود هست ‌. کسی به اسم سهیل . یه نفر که با خشم هولم داده به سمت دیوار .سرم به دیوار برخورد کرده . صدای شلیک دوباره .درد کمر. سرفه های وحشتناک .شوکر .درد قلب .سرم که به سنگ برخورد کرد .باز هم درد .سنگ مزار یه نفر .یه پسر که انگار خیلی برام عزیزه .مثل برادر .یه تصادف . یه تیر که توی بهشت زهرا به یه نفر خورده .سقوط اون شخص روی زمین .همه صداش میکردن رسول .دقیقا اسم من . صدای گریه حامد .صدای بغض دار محمد .صدای نگران بقیه 🥺💔 این خاطرات چی هستن؟ اینا چیه؟ سرم از این افکار به درد اومده بود .خیلی وحشتناک. دیگه نتونستم تحمل کنم و دستم به سمت سرم رفت و محکم فشارش دادم .چشمام رو محکم فشردم . با اینکه چشمام بسته بود اما میتونستم هول شدن بقیه رو حس کنم .نمیدونم چقدر با درد کنار اومدم که در آخر سوزشی توی دستم حس کردم و فهمیدم که سرم به دستم وصل شده و چشمام روی هم رفت🖤 محمد: چشماش رو بست و دستش رو به طرف سرش برد. یه لحظه چشماش رو باز کرد .همون یک لحظه کافی بود برای دیدن چشماش که به رنگ خون در اومده بود . سریع دکتر رو صدا کردیم . اومد و سرم رو عوض کرد و یه دارو توش تزریق کرد .رسول به خواب رفته بود .دکتر بعد از چک کردن وضعیتش شروع به صحبت کرد . دکتر: اینطور که مشخصه بهش فشار اومده .بهتون گفته بودم نباید خیلی فشار بهش وارد بشه .الان هم خداروشکر خوابیده .بهش کمک کنید تا خاطرات رو به یاد بیاره .اینطور که گفته بود بهم چهره شما ها براش آشنا هست اما نمی دونه کی هستید .این یعنی اون میتونه خیلی زود حافظه اش رو بدست بیاره .چون با چهره شما آشنا هست 🙂 حالا هم بهتره اجازه بدید استراحت کنه . تا چند ساعت آینده به بخش منتقل میشه .بعدش میتونید دوباره بیاید پیشش .🙂 محمد: باشه ممنونم ازتون . ☺️ پ.ن. هجوم خاطرات به مغزش 💔 پ.ن. خاطرات درد آور 🖤 پ.ن. بهش فشار وارد شده😔 https://eitaa.com/romanFms
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️
💫☘️💫☘️💫☘️💫☘️💫 https://nazarbazi.timefriend.net/17018722184011 💫☘️💫☘️💫☘️💫☘️💫 نظرتون درمورد رمان 💫☘️💫☘️💫☘️💫☘️💫
آیا کسی منتظر پارت سرنوشت ساز رمانمون هست؟؟؟🙃🙃 نظرات زیاد بشه ارسال میکنم😉😉😉 نطراتتون رو در پیوی ارسال کنید .الان متاسفانه دسترسی به ناشناس ندارم @Mahdis_1388_00 ایدی 🙂
پس کسی پارت نمیخواد 🤨🤨🤨🤨