eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۰۶ کیان: همگی بیرون اومدیم .از خوشحالی زیاد نمیدونستم چیکار کنم .به طرف حامد رفتم و محکم بغلش کردم .اروم دم گوشش گفتم: دیدی خدا خودش همه چیز رو درست کرد؟ حامد : آره. خداروشکر یادش اومد .فکر به اینکه شاید سالها نتونه منو به یاد بیاره دیوونه ام میکرد 🥺💔 کیان: حالا خداروشکر حدودا یادش اومده . حامد: اهوم.خداروشکر🥺 محمد: محسن باورم نمیشه یادش اومد .همه چیز رو یادش اومد🖤 محسن: دیدی خدا خودش هوای بنده هاش رو داره؟ خدا خودش کمک کرد . امیدوارم هر چه زودتر بتونه روی پاهاش هم به ایسته. محمد: امیدوارم . محسن: راستی به آقای عبدی خبر دادی ؟ محمد: خبر داشتن که رسول چه اتفاقاتی براش افتاده بود .بهتره بهشون زودتر خبر بدم که حافظه اش رو بدست آورده. محسن: باشه. الان بهشون خبر بده محمد: به گوشه ای رفتم و به آقای عبدی زنگ زدم .بعد از توضیح اتفاقاتی که افتاده قرار شد چند تا از بچه هارو به سایت بفرستم تا کمک کنند و تلفن رو قطع کردم .به طرف بچه ها رفتم و رو به امیر علی گفتم : امیر علی تو و معین و سعید و فرشید برید اداره . خودم میمونم کنار رسول .محسن هم میمونه کنار حامد و کیان هم کنار داوود بچه ها : چشم . فرشید: آروم به سمت آقا محمد رفتم و گفتم: آقا میشه منم بمونم؟ محمد: نه فرشید .برو اداره .اونجا به کمک شما ها نیاز دارن. فرشید: پ..پس میشه از حال رسول با خبرم کنید؟ 😔 محمد: باشه فرشید جان . حالا با خیال راحت برو پسر. فرشید : چشم .خداحافظ بچه ها: خداحافظ محمد و محسن: به سلامت محمد: بچه ها رفتن .با کلی اصرار تونستم داوود رو راضی کنم تا وقتی که رسول بهوش نیومده به اتاقش برگرده و استراحت کنه و اون هم به زور قبول کرد .کیان رو هم فرستادم تا کنارش باشه. حامد هم بخاطر اینکه ضعف کرده بود فشارش افتاده بود .محسن هم اونو برد به اتاقش . بلند شدم و پشت شیشه ایستادم .نگاهم به پلک های بسته اش افتاد .چقدر دلم میخواست الان بیدار باشه تا باهم صحبت بکنیم .هنوز چند دقیقه بیشتر نیست که خوابیده اما دلتنگ صداش شدم 🥺 چقدر این پسر مظلومه. درست مثل مهدی .اونم آروم و مظلوم بود اما به موقع شیطنت هاش رو هم نشون میداد . کاش اون روز این اتفاق برای مهدی نمی افتاد . کاش مهدی الان زنده بود .کاش رسول اینجوری نبود .کاش:)))💔 ببخش مهدی .ببخش نتونستم درست از داداش رسولت مراقبت کنم .ببخش داداشم . مهدی درست بود که سنش از من کمتر بود اما هیچ وقت نتونستم اون رو به چشم یه نیرو ببینم . نه تنها مهدی بلکه همه ی بچه ها .همشون برام مثل برادرن. اما مهدی برام باهمه فرق داشت . انگار یه برادر واقعی بود .الانم رسول همینطوره .خنده هاش .بغض هاش .صحبتش . کاراش. صورتش .همه و همه من رو یاد مهدی میندازه. همش یادآور خاطراتی هست که با مهدی داشتیم . همه و همه برام مثل یه برادر واقعی هست . خدایا ازت ممنونم که بهم داداشم رو برگردوندی. ازت ممنونم که کاری کردی که بازهم من رو به یاد بیاره .ازت میخوام کمک کنی و کاری کنی که بتونه باز هم راه بره .میدونم هیچ کاری نیست که تو نتونی انجامش بدی. پس خودت کمکمون کن . پ.ن. برادر واقعی💔 پ.ن. خدایا خودت کمکمون کن 🥺🖤 https://eitaa.com/romanFms
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
| حرم مطهر رضوی آماده میزبانی جشن بزرگ نیمه شعبان❤️
بی‌حضورت هرچه کردیم زندگی زیبا نشد..🙂❤️‍🩹
خوشا‌ به‌ حال‌ اون‌ دلی‌ که‌ درک کرد بزرگترین‌ گمشده‌ی‌ زندگیش،‌ امام‌زمانشه..💚🌿
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۰۷ حامد: صدای گریه میومد . صدای همهمه ی عجیبی که توی اون فضا بود .همه جا تاریک بود .ولی یه نقطه نورانی بین این تاریکی می درخشید . جلوتر رفتم که همه جا سفید شد .جای عجیبی بود .یه جایی شبیه یه خرابه .یه قبرستون. یه جایی که اتفاقات زیادی توش افتاده . از دور چند تا مرد رو دیدم. نزدیک تر رفتم .بچه های تیم خودمون و آقا محسن بودن.به همراه فرمانده ها .نگاهم بین بچه ها چرخید .همه بودن به جز یه نفر .همه داشتن گریه میکردن بالای سر یه نفر . کنارشون که رفتم فقط خیره بودم به صورت خونی همون یه نفر که بینشون نبود . رسول ... رسول بود که روی زمین افتاده بود و خون بود که از قلبش خارج میشد. با بهت روی زمین فرود اومدم . صدام در نمیومد. نمیتونستم صحبت کنم .هر کاری کردم نتونستم حرف بزنم .یکدفعه چند تا سیاه پوش نزدیک شدن و رسول رو بردن.اما بچه ها و محمد و اقا محسن هیچ تلاشی نکردن که جلوی اون هارو بگیرن. بلند شدم و به سمتشون دویدم اما به جای اینکه بهشون نزدیک بشم هر لحظه دور تر از قبل میشدم .یکدفعه یه نفر جلوم ایستاد و اجازه رفتن به سمت اون هارو نداد و من بودم که بلند رسول رو صدا میزدم و گریه میکردم🥺💔 محسن: کنار حامد نشسته بودم .دو ساعتی هست که به زور داروهایی که توی سرمش بود به خواب رفته . چشمام رو بستم و دستم رو روی صورتم کشیدم که با صدای ناله سریع بلند شدم . صورتش خیس از عرق شده بود و مدام اسم رسول رو صدا میزد. به طرفش رفتم و آروم تکونش دادم که یکدفعه از خواب پرید . با بهت به اطراف نگاه کرد و تا چشمش به من خورد خودش رو توی بغلم پرت کرد و شروع به گریه کرد . با نگرانی دستم رو روی کمرش کشیدم و سعی در آرام کردنش داشتم اما آروم نمیشد. بالاخره بعد از ۵ دقیقه کمی ارومتر شد . آروم از خودم جداش کردم و بلند شدم .از روی میز کنار تخت یکم آب توی لیوان ریختم و بهش دادم .معصومانه نگاهم کرد و لیوان رو گرفت و زیر لب تشکر کرد . لبخندی بهش زدم و کنارش نشستم . آب رو که خورد آروم دستش رو گرفتم و توی چشماش نگاه کردم . رو بهش گفتم: چی شده که حالت اینقدر خراب شده؟ حامد: خ..خواب بد دیدم 😔 محسن: چه خوابی؟ در مورد رسول بود اره؟ حامد: ا..اره .خواب دیدم که توی یه جای خاکی بودیم .شبیه خرابه یا قبرستون .داشت از قلبش خون میرفت . همه بالای سرش بودیم . گریه میکردیم همه . چند تا سیاه پوش نزدیک شدن و بلندش کردن و بردن اما هیچ کس کاری نکرد . دویدم دنبالش . هر چقدر که میدویدم به جای اینکه بهشون نزدیک بشم دور میشدم.داشتم میدویدم که یه نفر دیگه جلوم رو گرفت و نزاشت به طرفشون برم. بعدش هم بیدار شدم . محسن: انشاالله که خیره🙂 حامد: انشاالله. اقا میشه بریم پیش رسول؟🥺 محسن: باشه .صبر کن بگم پرستار بیاد سرمت رو در بیاره بعد . حامد: نه نمیخواد . سریع سوزن رو از دستم کندم . درد داشت اما سعی کردم بهش توجه نکنم و بلند شدم. آقا محسن از عملکرد سریع من تعجب کرده بود . با قیافه متعجبش خندم گرفت . آروم به طرفش رفتم .خودش رو جمع و جور کرد و با هم به سمت اتاق رسول رفتیم 🥺 پ.ن. خواب بد🖤 پ.ن. گریه🥺 پ.ن. از قلبش خون میرفت💔 https://eitaa.com/romanFms
پارت هدیه تقدیم به شما دوستان❤️ نظرات فراموش نشه😉😉
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️
رفقا برای تبادل آمار کانالتون مهم نیست 😊😊😊😊 چه امار کم چه زیاد من تبادل انجام میدم🙂 @Mahdis_1388_00 ایدی جهت تبادل
هدایت شده از جانان|ᴊᴀɴᴀɴ
شب جمعه همه در حسرت زوار توایم یک نظر کردی و صد سال بدهکار توایم
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۰۸ محمد: چند دقیقه ای هست که رسول بهوش اومده .دکتر هم رفته تا معاینه اش کنه . دلم میخواد هر چه زودتر برم کنارش . دستش رو بگیرم و بغلش کنم .دلم میخواد فقط یه بار دیگه بهم بگه داداش محمد💔 کیان زنگ زده بود بهم و گفت که داوود بی قراری میکنه و میخواد بیاد پیش رسول .مجبور شدم بهش بگم کمکش کنه و بیارتش. خبری از حامد و محسن ندارم . حامد هم حالش خیلی خوب نیست . تو این مدت همه ی فکرمون سمت رسول بود و توجهمون به اون و داوود بود . باید از حال این پسر هم مطمئن بشم .با تیر کشیدن پام نگاهم بهش خورد .اصلا تو این مدت هواسم به زخم دست و پام نبود . حتی یادم رفت پانسمانش رو هم عوض کنم🤦 نگاهم به اتاق رسول خورد .دکتر کنارش ایستاده بود و داشت ازش چیزی میپرسید که اونم سرش رو به معنی بله تکون داد . داوود: با کلی اصرار تونستم کیان رو راضی کنم تا بریم پیش رسول. میخواست ویلچر بیاره که بهش گفتم خودم میتونم راه برم و از رو تخت بلند شدم . پام یکم درد میکرد اما جوری نبود که بخوام ناله کنم. کیان هم سریع اومد کنارم و دستم رو توی دستش گرفت و شروع به صحبت کرد . کیان: تو چقدر لجبازی پسر .فکر میکردم فقط رسول لجبازه ولی فهمیدم حامد و تو هم لجباز هستید .😐 داوود: ما به خاطر داداشمون لجبازی میکنیم . چون میخوایم پیش رسول باشیم لجباز میشیم🙂 کیان: قانع شدم😁 داوود: خداروشکر .پس بیا بریم سریع. کیان: باشه🙃 محسن:با حامد به طرف اتاق رسول حرکت کردیم . مشخص بود کمرش درد میکنه .اما سعی میکرد خودش رو بی توجه جلوه بده .نگاهم به صورتش خورد .چقدر توی این مدت که دیدمش شکسته شده .از وقتی که رسول این اتفاقات براش افتاده به چشم شکستنش رو دیدم .درکش میکنم .💔 رسیدیم به اتاق رسول .محمد کنار شیشه ایستاده بود و بهش نگاه میکرد .نگاهم رو به سمت شیشه چرخوندم. دکتر داشت معاینه اش میکرد .با حامد کنارش رفتیم که نگاهش به ما خورد و اخماش توی هم رفت و به سمتمون اومد و شروع به صحبت کرد . محمد: شما اینجا چیکار میکنید؟😤 محسن: محمد بیا اینجا . محمد رو به گوشه ی راهرو کشوندم و گفتم: مجبور شدم بیارمش. رفتیم تو اتاقش بهش سرم زدن خوابش برد.خواب دیده بود که(خواب حامد رو تعریف کرد) وقتی بیدارش کردم حالش خوب نبود .سریع بغلم کرد و کلی گریه کرد .محمد یکم مواظبش باش . محمد: باشه😔 نگاهم رو به طرف حامد چرخوندم.زل زده بود به شیشه و داشت با چشمای اشکی به رسول نگاه میکرد .محسن راست میگه .مشخصه این پسر هم خیلی رنج کشیده . حامد پسر کم حرف و مهربونی بود .حاضر بود حتی توی ناراحتی هاش هم نقاب لبخند و شادی بزنه تا کسی متوجه حال بدش نشه .اون روز که بهم با گریه میگفت اون به رسول شوک نداده رو هیچ وقت فراموش نمیکنم(اشاره به پارت ۷۴) به طرفش رفتم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم.به طرفم چرخید و نگاهم کرد .به چشماش که حالا رنگ خون به خودش گرفته بود نگاه کردم و گفتم: حال خودت رو دیدی که اینجوری داری گریه میکنی؟ حامد : وقتی یادم میاد داداشم حتی سرد خونه هم رفته تمام تن و بدنم میلرزه🥺اگر برنمیگشت من باید چیکار میکردم؟ اگر منو یادش نمیومد باید چه غلطی میکردم آقا محمد؟🥺💔 محمد: گذشته ها گذشته. یا بهتره گفت : گذشتم از گذشته ای که گذشت 🖤الان مهمه .الان که خداروشکر هم داداشت برگشت و هم حافظه اش رو بدست آورد. الان تو فکر کردی اگر رسول با این حال تو رو ببینه چیکار میکنه؟🤨 حامد: داداشم خودش خبر داره که چقدر دوستش دارم و میدونه که تو این مدت چی بهم گذشته. مطمئنم 🥺 پ.ن. به خاطر داداشمون لجبازی میکنیم🖤 پ.ن. حال بد حامد 😔 پ.ن. از وقتی این اتفاقات برای رسول افتاده به چشم شکستن حامد رو دید💔 پ.ن. گذشته ها گذشته یا بهتره گفت : گذشتم از گذشته ای که گذشت 🖤 https://eitaa.com/romanFms