خوشا به حال اون دلی که درک کرد
بزرگترین گمشدهی زندگیش،
امامزمانشه..💚🌿
#حضرت_عشق
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۰۷
حامد: صدای گریه میومد . صدای همهمه ی عجیبی که توی اون فضا بود .همه جا تاریک بود .ولی یه نقطه نورانی بین این تاریکی می درخشید . جلوتر رفتم که همه جا سفید شد .جای عجیبی بود .یه جایی شبیه یه خرابه .یه قبرستون. یه جایی که اتفاقات زیادی توش افتاده . از دور چند تا مرد رو دیدم. نزدیک تر رفتم .بچه های تیم خودمون و آقا محسن بودن.به همراه فرمانده ها .نگاهم بین بچه ها چرخید .همه بودن به جز یه نفر .همه داشتن گریه میکردن بالای سر یه نفر . کنارشون که رفتم فقط خیره بودم به صورت خونی همون یه نفر که بینشون نبود . رسول ... رسول بود که روی زمین افتاده بود و خون بود که از قلبش خارج میشد. با بهت روی زمین فرود اومدم . صدام در نمیومد. نمیتونستم صحبت کنم .هر کاری کردم نتونستم حرف بزنم .یکدفعه چند تا سیاه پوش نزدیک شدن و رسول رو بردن.اما بچه ها و محمد و اقا محسن هیچ تلاشی نکردن که جلوی اون هارو بگیرن. بلند شدم و به سمتشون دویدم اما به جای اینکه بهشون نزدیک بشم هر لحظه دور تر از قبل میشدم .یکدفعه یه نفر جلوم ایستاد و اجازه رفتن به سمت اون هارو نداد و من بودم که بلند رسول رو صدا میزدم و گریه میکردم🥺💔
محسن: کنار حامد نشسته بودم .دو ساعتی هست که به زور داروهایی که توی سرمش بود به خواب رفته . چشمام رو بستم و دستم رو روی صورتم کشیدم که با صدای ناله سریع بلند شدم . صورتش خیس از عرق شده بود و مدام اسم رسول رو صدا میزد. به طرفش رفتم و آروم تکونش دادم که یکدفعه از خواب پرید . با بهت به اطراف نگاه کرد و تا چشمش به من خورد خودش رو توی بغلم پرت کرد و شروع به گریه کرد . با نگرانی دستم رو روی کمرش کشیدم و سعی در آرام کردنش داشتم اما آروم نمیشد. بالاخره بعد از ۵ دقیقه کمی ارومتر شد . آروم از خودم جداش کردم و بلند شدم .از روی میز کنار تخت یکم آب توی لیوان ریختم و بهش دادم .معصومانه نگاهم کرد و لیوان رو گرفت و زیر لب تشکر کرد . لبخندی بهش زدم و کنارش نشستم . آب رو که خورد آروم دستش رو گرفتم و توی چشماش نگاه کردم . رو بهش گفتم: چی شده که حالت اینقدر خراب شده؟
حامد: خ..خواب بد دیدم 😔
محسن: چه خوابی؟ در مورد رسول بود اره؟
حامد: ا..اره .خواب دیدم که توی یه جای خاکی بودیم .شبیه خرابه یا قبرستون .داشت از قلبش خون میرفت . همه بالای سرش بودیم . گریه میکردیم همه . چند تا سیاه پوش نزدیک شدن و بلندش کردن و بردن اما هیچ کس کاری نکرد . دویدم دنبالش . هر چقدر که میدویدم به جای اینکه بهشون نزدیک بشم دور میشدم.داشتم میدویدم که یه نفر دیگه جلوم رو گرفت و نزاشت به طرفشون برم. بعدش هم بیدار شدم .
محسن: انشاالله که خیره🙂
حامد: انشاالله. اقا میشه بریم پیش رسول؟🥺
محسن: باشه .صبر کن بگم پرستار بیاد سرمت رو در بیاره بعد .
حامد: نه نمیخواد . سریع سوزن رو از دستم کندم . درد داشت اما سعی کردم بهش توجه نکنم و بلند شدم. آقا محسن از عملکرد سریع من تعجب کرده بود . با قیافه متعجبش خندم گرفت . آروم به طرفش رفتم .خودش رو جمع و جور کرد و با هم به سمت اتاق رسول رفتیم 🥺
پ.ن. خواب بد🖤
پ.ن. گریه🥺
پ.ن. از قلبش خون میرفت💔
https://eitaa.com/romanFms
رفقا برای تبادل آمار کانالتون مهم نیست 😊😊😊😊
چه امار کم چه زیاد من تبادل انجام میدم🙂
@Mahdis_1388_00
ایدی جهت تبادل
هدایت شده از جانان|ᴊᴀɴᴀɴ
شب جمعه همه در حسرت زوار توایم
یک نظر کردی و صد سال بدهکار توایم
#السلامعلیکیااباعبدالله #امام_حسین
#کربلا #حرم #شب_جمعه
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۰۸
محمد: چند دقیقه ای هست که رسول بهوش اومده .دکتر هم رفته تا معاینه اش کنه . دلم میخواد هر چه زودتر برم کنارش . دستش رو بگیرم و بغلش کنم .دلم میخواد فقط یه بار دیگه بهم بگه داداش محمد💔 کیان زنگ زده بود بهم و گفت که داوود بی قراری میکنه و میخواد بیاد پیش رسول .مجبور شدم بهش بگم کمکش کنه و بیارتش. خبری از حامد و محسن ندارم . حامد هم حالش خیلی خوب نیست . تو این مدت همه ی فکرمون سمت رسول بود و توجهمون به اون و داوود بود . باید از حال این پسر هم مطمئن بشم .با تیر کشیدن پام نگاهم بهش خورد .اصلا تو این مدت هواسم به زخم دست و پام نبود . حتی یادم رفت پانسمانش رو هم عوض کنم🤦 نگاهم به اتاق رسول خورد .دکتر کنارش ایستاده بود و داشت ازش چیزی میپرسید که اونم سرش رو به معنی بله تکون داد .
داوود: با کلی اصرار تونستم کیان رو راضی کنم تا بریم پیش رسول. میخواست ویلچر بیاره که بهش گفتم خودم میتونم راه برم و از رو تخت بلند شدم . پام یکم درد میکرد اما جوری نبود که بخوام ناله کنم. کیان هم سریع اومد کنارم و دستم رو توی دستش گرفت و شروع به صحبت کرد .
کیان: تو چقدر لجبازی پسر .فکر میکردم فقط رسول لجبازه ولی فهمیدم حامد و تو هم لجباز هستید .😐
داوود: ما به خاطر داداشمون لجبازی میکنیم . چون میخوایم پیش رسول باشیم لجباز میشیم🙂
کیان: قانع شدم😁
داوود: خداروشکر .پس بیا بریم سریع.
کیان: باشه🙃
محسن:با حامد به طرف اتاق رسول حرکت کردیم . مشخص بود کمرش درد میکنه .اما سعی میکرد خودش رو بی توجه جلوه بده .نگاهم به صورتش خورد .چقدر توی این مدت که دیدمش شکسته شده .از وقتی که رسول این اتفاقات براش افتاده به چشم شکستنش رو دیدم .درکش میکنم .💔 رسیدیم به اتاق رسول .محمد کنار شیشه ایستاده بود و بهش نگاه میکرد .نگاهم رو به سمت شیشه چرخوندم. دکتر داشت معاینه اش میکرد .با حامد کنارش رفتیم که نگاهش به ما خورد و اخماش توی هم رفت و به سمتمون اومد و شروع به صحبت کرد .
محمد: شما اینجا چیکار میکنید؟😤
محسن: محمد بیا اینجا . محمد رو به گوشه ی راهرو کشوندم و گفتم: مجبور شدم بیارمش. رفتیم تو اتاقش بهش سرم زدن خوابش برد.خواب دیده بود که(خواب حامد رو تعریف کرد) وقتی بیدارش کردم حالش خوب نبود .سریع بغلم کرد و کلی گریه کرد .محمد یکم مواظبش باش .
محمد: باشه😔 نگاهم رو به طرف حامد چرخوندم.زل زده بود به شیشه و داشت با چشمای اشکی به رسول نگاه میکرد .محسن راست میگه .مشخصه این پسر هم خیلی رنج کشیده . حامد پسر کم حرف و مهربونی بود .حاضر بود حتی توی ناراحتی هاش هم نقاب لبخند و شادی بزنه تا کسی متوجه حال بدش نشه .اون روز که بهم با گریه میگفت اون به رسول شوک نداده رو هیچ وقت فراموش نمیکنم(اشاره به پارت ۷۴) به طرفش رفتم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم.به طرفم چرخید و نگاهم کرد .به چشماش که حالا رنگ خون به خودش گرفته بود نگاه کردم و گفتم: حال خودت رو دیدی که اینجوری داری گریه میکنی؟
حامد : وقتی یادم میاد داداشم حتی سرد خونه هم رفته تمام تن و بدنم میلرزه🥺اگر برنمیگشت من باید چیکار میکردم؟ اگر منو یادش نمیومد باید چه غلطی میکردم آقا محمد؟🥺💔
محمد: گذشته ها گذشته. یا بهتره گفت : گذشتم از گذشته ای که گذشت 🖤الان مهمه .الان که خداروشکر هم داداشت برگشت و هم حافظه اش رو بدست آورد. الان تو فکر کردی اگر رسول با این حال تو رو ببینه چیکار میکنه؟🤨
حامد: داداشم خودش خبر داره که چقدر دوستش دارم و میدونه که تو این مدت چی بهم گذشته. مطمئنم 🥺
پ.ن. به خاطر داداشمون لجبازی میکنیم🖤
پ.ن. حال بد حامد 😔
پ.ن. از وقتی این اتفاقات برای رسول افتاده به چشم شکستن حامد رو دید💔
پ.ن. گذشته ها گذشته یا بهتره گفت : گذشتم از گذشته ای که گذشت 🖤
https://eitaa.com/romanFms
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۰۹
محمد: دکتر از اتاق بیرون اومد و به سمت ما قدم برداشت . روبه روی ما ایستاد و شروع به صحبت کرد .
دکتر: خوشبختانه حافظه اش برگشته .خیلی تعجب اور هست که به این زودی خاطرات رو به یاد آورده و این نشون میده که خدا خیلی دوستش داشته .🙂 الان هم خداروشکر حالش بهتره .میتونید برید پیشش و کمی باهاش صحبت کنید تا خاطرات کاملا براش یادآوری بشه
محمد: چشم .ممنونم دکتر .
دکتر: خواهش میکنم🙂
محمد: خواستیم به همراه حامد و محسن بریم داخل اتاق که یکدفعه چشمم به داوود و کیان افتاد که از ته راهرو به ما نزدیک میشدن. ای خدا .این پسر دوباره کله شق بازی داره در میاره.رفتیم نزدیکشون .سلام کردن که متقابلا بهشون جواب دادیم .رو کردم سمت کیان و گفتم: چرا بدون ویلچر اوردیش؟
کیان: آقا به خدا لجبازی کرد .هر چی گفتم قبول نکرد ☹️
محمد: اِ پس آقا داوود لجباز هم شدن؟
داوود: آقا لجباز که بودم ولی رو نکرده بودم😁
محمد: به به .میبینم داداش رسولتون حافظه اش رو بدست آورده شما هم با نمک شدید🤨
داوود: نه آقا این چه حرفیه 🙃حالا میشه بریم پیش رسول ؟
محمد: بله بفرمائید.
کیان: آقا محمد و آقا محسن جلوتر رفتن .ما هم پشت سرشون راه افتادیم .در زدن زدن و داخل شدیم .رسول سرش رو به طرف ما چرخوند .با دیدن ما خوشحال شد و خواست بلند بشه که نتونست .یکدفعه یادش اومد نمیتونه راه بره و لبخندش از روی صورتش محو شد . متوجه بغض بقیه شدم .حتی خودش . درسته خودمم ناراحت شدم اما وظیفه ام به عنوان یه رفیق اینه که غم رفیقم رو کم کنم .به طرفش رفتم و بغلش کردم .آروم دم گوشش گفتم: خوشحالم که برگشتی پیشمون داداش رسول .خوشحالم که ما رو به یاد آوردی 🥺
رسول: منم خوشحالم داداشم 🙂
داوود : اهوم اهوم( نشانه جلب توجه به سمت خود ) احیانا قرار نبود شما هم دیگه این کلمه رو تکرار نکنید🤨
رسول: کدوم کلمه؟ آها. داداش رو منظورته؟
کیان: یه چشمک به رسول زدم که متوجه نیتم شد .لبش رو به دندون گرفت تا از خندش جلوگیری کنه و منم شروع کردم .
کیان: رسول داداش منه . پس چرا نباید بهش بگم؟
داوود: هوف😤 کیان حرص منو در نیار پسر . بزار یه روز از دست کارای تو راحت باشیم🙁
رسول: داداش آروم باش لطفا😂 به اعصابت مسلط باش برادر. نترس .تو داداش من باقی میمونی 🙃
داوود: رسول نمیدونی چقدر دلم برای شنیدن این کلمه از زبون تو تنگ شده بود 🥺 خوشحالم که بازم خدا بهم کمک کرد و کاری کرد که داداشم همچین کلمه ای رو دوباره برای من به زبون بیاره🥺💔
رسول: بهت گفته بودم تا ابد پیشت میمونم و هیچ جا نمیرم. دیدی که به قولم عمل کردم🥺
داوود: ولی داشتی میرفتی .داشتی بدقولی میکردی💔
رسول: ولی برگشتم .برگشتم چون بهتون قول داده بودم باهم بمونیم🙂
محمد: حالا حال آقا رسول ما چطوره؟
رسول: اگر فلج شدنم رو و قلب و ریه ام رو فاکتور بگیریم خوبم😁
محمد: انشاالله که خوب تر هم میشی . حالا شما به من بگو ببینم . تو واقعا منو یادت نمیومد یا شوخی میکردی؟ 🤨
رسول: وا آقا محمد .من با برادرام هیچ وقت همچین شوخی ای نمیکنم.
محمد: خوشحالم که ما رو به یاد آوردی 🙂
رسول: راستی آقا محمد ، س..سهیل و رضایی چی شدن؟
پ.ن. داداش❤️ توی این یه کلمه هزاران جملات نهفته هست . فقط بدونید نمی تونی هیچ کس رو مثل برادرت پیدا کنی:)💔
پ.ن. سهیل چی شد🖤
https://eitaa.com/romanFms