eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
4.6هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌به‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
پایان امیدوارم راضی باشید ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۳۲ نورا:اینجور که فهمیدم آقا رسول به خاطر داروهاش خواب بود و طبیعی
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ حامد:از ماشین پیاده شدیم .زنگ خونه رو زدم که در باز شد و تک تک دعوتشون کردم و داخل شدن.توی حیاط ایستادن که اول اقا محمد و اقا محسن رو به بالا هدایت کردم و بعد هم بچه ها رفتن.در رو باز کردم که نورا با لبخند همونطور که لبه چادرش رو توی دستاش گرفته بود از آشپزخونه بیرون اومد.لبخندی غیر ارادی روی صورتم نشست. ............. نورا:آقاجون که ماسک اکسیژن رو روی صورت اقا رسول گذاشت به طرف من اومد و کمک کرد برم صورتم رو بشورم. توی اتاق رفتم که آقاجون گفتم چند دقیقه نرم بیرون تا به اقا رسول کمک کنه لباسش که کثیف شده رو عوض کنه.چشمی گفتم و روی زمین نشستم و مشغول گوشیم شدم.به حامد پیام دادم و منتظر موندم جوابم رو بده.اما انگار سر گوشی نیومد که جواب نداد.با صدای آقاجون بلند شدم و بیرون رفتم‌.اقا رسول با بی‌حالی به اطراف نگاه می‌کرد.نزدبک تر رفتم و لب زدم:سلام آقا رسول.خوبید؟ رسول:با صدای نورا خانم نگاهم به طرفش کشیده شد.کی اومده اینجا که من نفهمیدم؟حالم رو پرسید که سری تکون دادم.اونم خداروشکری گفت و به طرف آشپزخونه رفت.منم نتونستم در برابر سنگینی پلک هام مقابله کنم و خیلی زود دوباره به خواب رفتم. نورا:دوباره به آشپزخونه رفتم ک مشغول کارا شدم.به خودم که اومدم زنگ در به صدا در اومد و منم تازه فهمیدم دیر شده.سریع چادرم رو مرتب کردم و از آشپزخونه خارج شدم که همون موقع حامد و همکاراش داخل اومدن.حامد که انگار انتظار دیدن من رو نداشت اولش تعجب کرد.منم با دیدن قیافه اش لبخندی زدم که تازه متوجه شد چه خبره.سلام کردم که همه همکاراش با سر به زیری پاسخ دادن.بعد از اینکه با تعارف حامد همه نشستن من داخل آشپزخونه رفتم تا چایی بریزم.همون موقع حامد هم داخل اومد.با دیدنش دوباره لبخندی زدم و گفتم:چه عجب ما شمارو زیارت کردیم . حامد:شرمنده ام .خودت خبر داری این مدت چیشده. نورا:دشمنت شرمنده.آره میدونم.راستی یه ساعت پیش اقا رسول حالش بد شد.خون بالا آورد آقاجون سریع کمک کرد حالش یکم بهتر بشه.برای همین الانم ماسک اکسیژن روی صورتش هست. حامد: خداکنه زودتر خوب بشه .دیگه نمیتونم توی این حال ببینمش. نورا:انشاالله که خیره.برو بشین چایی بیارم براتون حامد:نه بده خودم میبرم.تو هم بیا پیش خودم بشین. نورا:چشم☺️ حامد:سینی چایی رو برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم.اول جلوی آقاجون و بعد هم به ترتیب جلوی اقا محسن و اقا محمد و بچه ها گرفتم .نزدیک رسول که خواب بود نشستم.پیشونیش خیس عرق بود .اروم دستم رو روی دستش گذاشتم و صداش زدم.نمیدونم چیشد انگار داشت خواب بدی میدید که یکدفعه از خواب پرید و با وحشت دستش رو روی دستام گذاشت.بچه ها هم ترسیدن که جرا اینحور بیدار شد. رسول نگاهش رو به اطراف چرخوند.با دیدن من خودش رو توی بغلم پرت کرد.اول با تعجب به بقیه نگاه کردم بعدش دستم رو روی کمرش کشیدم و سعی کردم آرومش کنم. رسول:نمیدونم چه خوابی بود اما هر چی بود حالم رو خیلی خراب کرد.اما وقتی خودم رو توی بغل حامد انداختم انگار تو یک دقیقه تمام اتفاقات بد کنار رفت.نمیدونم چقدر توی بغلش بودم که خودش اروم شونه ام رو گرفت و کمک کرد بلند بشم.از کنار بقیه رد شدیم داخل سرویس بهداشتی شدیم.دستم رو به دیوار گرفتم .حامد هم شیر آب رو باز کرد و یکم آب توی دستش ریخت و آروم به صورت من کشید تا سر حال بشم.لبخندی زد و از توی آیینه بهم نگاه کرد. حامد:بهتری؟ رسول:سری تکون دادم که لبخندش عمیق تر شد.میتونم به جرئت بگم من جون میدم برای خنده های داداشم.امیدوارم همیشه این لبخند روی صورتش باشه.با کمک حامد از سرویس بیرون اومدیم و پیش بقیه اومدیم.همون موقع نورا خانم با یه لیوان آب از آشپزخونه بیرون اومد و همونطور که با سر به زیری لیوان رو به حامد می‌داد تا به من بده گفت. نورا:اقا رسول حالتون خوبه؟ رسول:بازم مثل همیشه سر تکون دادم .حامد لیوان رو گرفت و کمک کرد بشینم پیش بقیه و آب رو بهم داد .یکم درد داشتم اما در حدی نبود که بخوام بگم.البته که نمیتونم بگم و حرف بزنم.باید بگم در حدی نبود که بخوام بنویسم تا بفهمن.اقا محمد به طرفم اومد و کنارم نشست.کنار گوشم زمزمه کرد. محمد:حالت خوبه استاد؟ رسول:و باز هم تکون دادن سر.کی تموم میشه ؟یعنی تا کی باید سر تکون بدم؟ محمد: خداروشکر نورا:از آشپزخونه بیرون اومدم و کنار حامد نشستم.نگاهی به صورتم انداخت و دستم رو میون دستاش گرفت.همون موقع فرمانده حامد خطاب به اقا رسول و یکی دیگه شروع به حرف زدن کرد. محمد:امیرعلی و استاد رسول من برا شما دوتا توبیخ خوبی در نظر دارم.فقط منتظرم استاد خوب بشه . امیرعلی :اِ اقا برای چییی؟ محمد:تازه میگه برای چی.مگه من نگفتم بمون پیش رسول مراقبش باش.مراقبت یعنی بیاریش خونه و مرخصش کنی؟ امیرعلی:خ..خب چی کار میتونستم بکنم. ♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن.یکم خانوادگی و دوستانه🥲🌱 https://eitaa.com/romanFms