♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۱۲
رسول :محمد خستم. محمد بگو چیکار کنم که این خستگی از تنم بیرون بره🥺بگو چیکار کنم که یه شب از این کابوس ها نصیب خوابم نشه💔 بگو محمد.تو که فرمانده ای بگو .تو که برادری بگو .محمد همه میگن گذر زمان همچی رو درست میکنه ولی نمیگن اذیتت میکنه نمیگن داغونت میکنه نمیگن پیرت میکنه...️ 💔
اونا هیچی نمیدونن . نمیدونن باهات کاری میکنه که دلت مرگ بخواد.فقط و فقط چون عزیزت رو از دست دادی و دیگه نیستش تا بشه مرهم دردات🖤 محمد بیشتر از اینکه دلتنگ مادر و پدرم باشم دلتنگ مهدی هستم .آخه اون بهم قول داده بود نره ولی بد قولی کرد .میدونی محمد برادر داشتن یکی از قشنگ ترین محبت های خداوند هست، چقدر دلگرم کننده است کسی را داشته باشی که دلتنگی هات را برایش دکلمه کنی و دردهات را زیر بارش حرف های پر از امیدش بشوری و به آب روان بسپاری … چقدر خوشبخت هستند آدم هایی که واژه برادر را هر روز هجی می کنند، خوش به حال اون هایی که طعم ترش و شیرین برادر داشتن را چشیده اند. البته منم چشیدم .ولی آخرش نمیدونم چرا تلخ شد .شبیه شکلات تلخ 🖤 یه طعمی که تلخیش تا ابد میمونه و هر چقدر آب میخوری کمتر که نمیشه هیچ، بلکه بیشتر هم میشه . طعمی که هر چقدر سعی میکنی تلخیش رو کمتر کنی بیشتر بغض میکنی و این بغض توی گلوت می مونه و باعث میشه آخرش یه جا خودش رو نشون بده و بشکنه🥺💔 محمد به گوشم خورده که میگن ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
یــــکی هس که آخـــــر شبـا
با این کـه خسـتس ببرتت بــــــیرون یــــه هـوایی بخـــــوری …
اوایل فکر میکردم دروغه تا وقتی که خودم با چشم دیدم .حسش کردم .شیرینی خاصی داشت .اینکه داداشت با این که خسته هست اما برات وقت میزاره و به فکرته خیلی خوبه🥺 مهدی هم برای من این کار رو کرد . چون میدونست بعد مامان و بابا هیچی از من نموند اما نمیدونم چرا اصلا حواسش نبود که وقتی خودش نباشه من دیگه چه حالی میشم .محمد خسته شدم از این کابوس ها . کابوس از دست دادن عزیزام.کابوس اینکه شاید یه جا پشتم خالی بشه .یه جا دیگه کسی بهم توجه نکنه .محمد کابوس امروزم شده بود اینکه هر چقدر صداتون میکردم حتی یکی از شما ها بهم نگاه نمیکردید . محمد نکنه همچین کاری میخواید بکنید ؟💔 محمد بخدا طاقت ندارم که شما ها ترکم کنید یا بهم توجه نکنید . توروخدا هیچ وقت همچین کاری باهام نکنید 🥺
محمد: آروم باش رسول جان .بهت قول میدم هیچ وقت تنهات نزارم. قول میدم هیچ وقت ترکت نکنم . تو فقط آروم باش 😔
محسن: محمد گفته بود که با حامد بریم پیش رسول .به حامد کمک کردم و به طرف اتاق رسول رفتیم . نزدیک در که رسیدم صدای رسول که با گریه صحبت میکرد به گوشم خورد .با تک تک جملاتی که میگفت قلبم به درد میومد برای مظلومیت این پسر 💔 وقتی که محمد حرفش رو تموم کرد در زدم و داخل شدیم .با دیدن ما مثل بچه های کوچیک دستش رو روی چشمش و صورتش کشید و اشکاش رو پاک کرد .لبخند محوی با این حرکتش روی صورتم نقش بست .نیم نگاهی به حامد کردم که حلقه اشک رو توی چشماش دیدم . آروم به طرف رسول رفت و باصدای لرزون شروع به صحبت کرد .
حامد: چی شده که داداشم گریه اش گرفته؟ کی داداشمو ناراحت کرده؟بگو خودم میدونم چیکارش کنم.تو فقط بگو داداش 🥺
رسول: خواب دیدم گریه میکردی من مُردَم مگه؟ خواب دیدم هر چقدر صداتون میکردم هیچ کدومتون بهم توجه نمیکردید. حامد به محمد هم گفتم .من تحمل ندارم که شما هم تَرکَم کنید . من نمیتونم تحمل کنم که هر چقدر صداتون بزنم شما بهم بی محلی کنید .خواهش میکنم همچین کاری نکنید🥺💔
حامد: داداشم کی گفته ما تو رو ترک میکنیم؟ مگه میشه به داداش رسولمون بی محلی کنیم؟ این همش یه خواب بوده .بهش فکر نکن .
رسول: حامد دلم برای مهدی تنگ شده🥺 چیکار کنم؟ دلم برای اون شبایی که تا صبح با هم توی خیابون میگشتیم و قدم میزدیم تنگ شده💔دلم تنگ شده برای صدای داداشم .
حامد: رسول منم دلم برای مهدی تنگ شده. اون برای منم مثل برادر بزرگتر بود .اون پشت و پناه منم بود .اون رفیق و همدم تنهایی های منم بود . اما اون دیگه رفته .برنمیگرده😔
رسول: اما اون قلب منم با خودش برد. اما من الان بهش نیاز دارم .الان که اینهمه سختی کشیدم .الان که تا دم مرگ رفتم و برگشتم🥺🖤
پ.ن. همه میگن گذر زمان همچی رو درست میکنه
ولی نمیگن اذیتت میکنه
نمیگن داغونت میکنه
نمیگن پیرت میکنه...️💔
پ.ن.ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
یــــکی هس که آخـــــر شبـا
با این کـه خسـتس ببرتت بــــــیرون یــــه هـوایی بخـــــوری …🥺💔
https://eitaa.com/romanFms
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۱۱۲ رمان 🥺💔
پیشنهاد دانلود 😉
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۱۳
حامد: خواهش میکنم آروم باش رسول . به خدا حالت بد میشه🥺
رسول: زندگی بدون مهدی برام ارزش نداره . میدونی حامد از لحاظ روحی نیاز دارم کنـار قبرش دراز بکشم دستمو بزارم روی سنگِ مزاره سردش و تمومِ این بغضای لعنتی و خالی کنم️.اخه اون هیچ وقت نمی گفت حالت بد میشه چون میدونست اگر این بغض بمونه توی گلوم دیگه نمیتونم حالم رو توصیف کنم . حامد ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﮔﻪ یه ﺩﻧﯿﺎ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﺑﺎﺷﻦ ﺩﺍﺩﺍﺷﺖ ﺭﻓﯿﻘﺘﻪ…
ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ یعنی یه ﭘﻨﺎهگاه ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺩﺍﺭﯼ…
ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ یـــــکی هس بیـــاد دسـتاتو گــــره بزنــه بـــــه هم تو بغــــلش و از این که نمیتونی جم بخوری لــــــذت ببــره… برای منم دقیقا همینطور بود ولی ای کاش به این زودی از پیشم نمی رفت تا هر شب به امید دیدن چهرش توی خواب و رویا هام چشمام رو ببندم و به خواب برم💔 حامد خوشبختی یعنی توی بدبختیات
یه داداش داشته باشی
بگه غمت نباشه من هستم!
مهدی همینطور بود اما زود رفت .زود برادرش رو ترک کرد .زود فراموش کرد که اینجا هنوز یه نفر هست که امیدش فقط فقط به اونه.زود... ولم ..کرد 🥺
حامد: رسول دیگه نفس نفس میزد .نمیتونست درست صحبت کنه و هر لحظه صداش کمتر میشد .با جمله ی اخرش چشماش بسته شد و توی بغلم افتاد . ترس سراسر وجودم رو در بر گرفته بود . هر چقدر صداش میکردم و با دست به صورتش ضربه های آروم میزدم اما هیچ واکنشی از اون دریافت نکردم .با ترس نگاهم رو به محمد و آقا محسن دادم .محمد سریع بیرون رفت و با دکتر داخل شد .دکتر سریع به طرفمون اومد و رسول رو از بغلم بیرون آورد و روی تخت خوابوندش . ماسک اکسیژن رو روی صورتش گذاشت و دارویی رو توی سرم تزریق کرد .رو به ما کرد و گفت.
دکتر: مگه نگفتم نباید فشار بهش بیاد؟چرا اینقدر بهش فشار آوردید؟
محسن: خواب بد دیده بود .حالش هم برای همون بد شد 😔
دکتر: خداروشکر بخیر گذشته .قبلا بهتون گفتم الان هم میگم .با این وضعیت قلبش این فشار و استرس ها براش مثل سم هست.
حامد: حرف دکتر توی مغزم میپیچید.براش مثل سمه.چرا به خودش فشار آورده. با وضعیت قلبش . خدایا خودت کمک کن .💔
داوود: کیان خواهش میکنم بزار برم دیگه .بابا حالم خوبه ولم کن😩
کیان:آقا محمد گفته نزارم تکون بخوری تا به پات فشار نیاد.
داوود: آقا فشار نمیاد .برادر من فشار نمیاد .میخوام برم پیش رسول .
کیان: هوففف. باشه ولی سریع برمیگردیم اتاق .با هم میریم و باهم برمیگردیم.مفهومه؟🤨
داوود : باشه باشه .بریم دیر شد .زود باش.
کیان: صبر کن ببینم چرا اصلا اینقدر عجله داری بری پیش رسول؟
داوود: ا..اخه میخوام زود تر از حامد برم پیش رسول🥺میخوام برم پیشش تا وقتی بیدار شد اولین نفر من باشم که باهاش صحبت میکنم :)
کیان : آهان . باشه بلند شو بریم 🙂
داوود: باشه .میشه کمک کنی بلند بشم. یخورده زخم پام درد میکنه 😣
کیان: میخوای نری؟آخه اینجوری اذیت میشی 🙁
داوود: نه نه خوبم اصلا. آروم از روی تخت بلند شدم که کیان فورا به سمتم اومد و دستم رو گرفت و کمک کرد تا با هم به اتاق رسول بریم
پ.ن.سخته فراموش کردن کسی که ..! فراموش نشدنی های زیادی بجا گذاشته ..:)️💔
https://eitaa.com/romanFms
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۱۴
حامد: دستم توی موهای فر و به هم ریخته اش پیچ و تاب میخورد .نگاهم به چشمای بسته اش افتاد .چقدر آروم خوابیده .انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش داشت اینقدر بی قراری میکرد .ولی الان راحت خوابیده. بدون اینکه متوجه بشه کاری کرد که من دلم برای مهدی تنگ بشه. ناخودآگاه فکرم به سه سال پیش رفت .روزی که تولد رسول بود و با مهدی براش تولد گرفتیم.
(فلش بک به سه سال پیش)
مهدی: حامد کجا موندی پس ؟ چرا دیر کردی ؟ مثلا خوبه کیک رو از قبل سفارش داده بودی .اگه سفارش نداده بودی میخواستی چیکار کنی؟😤
حامد: خب حالا .ببخشید .خیابون شلوغ بود برای همین دیر شد . حالا هنوز رسول نیومده که داری اینقدر به من چیز میگی😒
مهدی: تولدشه بعد میخوای بیاد و تو هنوز آماده نشده باشی؟؟
حامد: باشه حالا .الان کارا رو تموم کردی؟؟
مهدی: حدودا آره. کیک ها کجاس؟
حامد: گذاشتم تو یخچال که اب نشن .
مهدی: خوب کاری کردی .حالا هم بیا سریع تزئینات رو تموم بکنیم که تا چند دقیقه دیگه رسول هم میاد اون وقت کاری نکردیم 😐
حامد: باشه بیا .
مهدی: حدودا چهل دقیقه کار ها طول کشید و بالاخره تموم شد .به پیشنهاد حامد دو تا کیک خریدیم .یکی برای اینکه بزنیم تو صورت رسول و یکی هم برای خوردن . میوه هارو شستم و خشک کردم .حامد هم زنگ زده بود پیتزا بیارن و الان هم حدودا ۲۰دقیقه هست که داره با رفیقش که غذا رو آورده صحبت میکنه😶 در یخچال رو باز کردم و دوباره نگاهی به کیک کردم .یکی از کیک ها که طعم شکلاتی داشت و برای کوبیدن توی صورت رسول بود و اون یکی به سفارش حامد هم رنگ تم تولد بود و واقعا قشنگ بود. در رو بستم و رفتم توی سالن و روی مبل نشستم. همون موقع در باز شد و حامد داخل شد .رو بهش گفتم: خسته نباشید دلاور .خداقوت .چقدر حرف میزنی .
حامد: باشه آقا مهدی .ما به هم میرسیم😏
مهدی: برو غذا رو بزار تو آشپزخونه. بیا زنگ بزنم ببینم رسول کجا هست .
حامد : باشه . غذا هارو گذاشتم توی آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم و سریع برگشتم .کنار مهدی نشستم. گوشیش رو باز کرد و به رسول زنگ زد و روی بلندگو گذاشت .بالاخره در لحظات اخر جواب داد و صداش توی سالن پیچید .
رسول: سلام داداش .
مهدی: سلام .خوبی ؟ کجایی؟
رسول: خوبم داداش .دارم میام خونه .چطور؟
مهدی:همینطوری .حوصلم سر رفته بود برا همین گفتم بپرسم ببینم کی میای .
رسول:تو مگه نباید میرفتی سرکار ؟
مهدی: چرا ولی مرخصی گرفتم .
رسول: اهان باشه .منم تا ۱۰ دقیقه دیگه میرسم
مهدی: باشه داداش .مراقب باش .خدافظ
رسول: خداحافظ .
مهدی: نگاهی به دورتادور خونه کردم .نگاهم روی تم تولد ثابت موند. رنگ مشکی و نقره ای .کیک هم همرنگ با تم تولد بود . دوست ندارم رسول نبود مامان و بابا رو خیلی احساس کنه .با این که میدونم اون در هر لحظه به یاد مامان و بابا هست . لبخندی از خوشحالی زدم .خداروشکر کردم که داداشم یه سال بزرگتر شده و امیدوارم سال ها براش تولد بگیرم . حامد بلند شد و کیک رو آورد و روی میز گذاشت .شمع هارو روی کیک چیدیم و آماده شدیم .برف شادی رو به حامد دادم .خودمم پشت در ایستادم تا بتونم از پشت بغلش کنم و سوپرایز بشه .صدای ماشین اومد .آماده شدیم 🙃
پ.ن. تولد 💔
پ.ن. چقدر سخته آخرین تولد رو با عزیزانت بگیری🥺🖤
https://eitaa.com/romanFms
چرا اینقدر لفت؟ 🥺💔
خواهشا اگر کانال مشکلی داره لااقل بگید تا ما بتونیم مشکلش رو حل کنیم 😔
سلام سلام
من اد جدیدم
امیدوارم که از فعالیت های من راضی باشید
بریم برا اولین فعالیت ها
راستی منوپ با اسم
#اد_دهقان_فداکار
بشناسید ❤️