eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۱۴ حامد: دستم توی موهای فر و به هم ریخته اش پیچ و تاب میخورد .نگاهم به چشمای بسته اش افتاد .چقدر آروم خوابیده .انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش داشت اینقدر بی قراری میکرد .ولی الان راحت خوابیده. بدون اینکه متوجه بشه کاری کرد که من دلم برای مهدی تنگ بشه. ناخودآگاه فکرم به سه سال پیش رفت .روزی که تولد رسول بود و با مهدی براش تولد گرفتیم. (فلش بک به سه سال پیش) مهدی: حامد کجا موندی پس ؟ چرا دیر کردی ؟ مثلا خوبه کیک رو از قبل سفارش داده بودی .اگه سفارش نداده بودی میخواستی چیکار کنی؟😤 حامد: خب حالا .ببخشید .خیابون شلوغ بود برای همین دیر شد . حالا هنوز رسول نیومده که داری اینقدر به من چیز میگی😒 مهدی: تولدشه بعد میخوای بیاد و تو هنوز آماده نشده باشی؟؟ حامد: باشه حالا .الان کارا رو تموم کردی؟؟ مهدی: حدودا آره. کیک ها کجاس؟ حامد: گذاشتم تو یخچال که اب نشن . مهدی: خوب کاری کردی .حالا هم بیا سریع تزئینات رو تموم بکنیم که تا چند دقیقه دیگه رسول هم میاد اون وقت کاری نکردیم 😐 حامد: باشه بیا . مهدی: حدودا چهل دقیقه کار ها طول کشید و بالاخره تموم شد .به پیشنهاد حامد دو تا کیک خریدیم .یکی برای اینکه بزنیم تو صورت رسول و یکی هم برای خوردن . میوه هارو شستم و خشک کردم .حامد هم زنگ زده بود پیتزا بیارن و الان هم حدودا ۲۰دقیقه هست که داره با رفیقش که غذا رو آورده صحبت میکنه😶 در یخچال رو باز کردم و دوباره نگاهی به کیک کردم .یکی از کیک ها که طعم شکلاتی داشت و برای کوبیدن توی صورت رسول بود و اون یکی به سفارش حامد هم رنگ تم تولد بود و واقعا قشنگ بود. در رو بستم و رفتم توی سالن و روی مبل نشستم. همون موقع در باز شد و حامد داخل شد .رو بهش گفتم: خسته نباشید دلاور .خداقوت .چقدر حرف میزنی . حامد: باشه آقا مهدی .ما به هم میرسیم😏 مهدی: برو غذا رو بزار تو آشپزخونه. بیا زنگ بزنم ببینم رسول کجا هست . حامد : باشه . غذا هارو گذاشتم توی آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم و سریع برگشتم .کنار مهدی نشستم. گوشیش رو باز کرد و به رسول زنگ زد و روی بلندگو گذاشت .بالاخره در لحظات اخر جواب داد و صداش توی سالن پیچید . رسول: سلام داداش . مهدی: سلام .خوبی ؟ کجایی؟ رسول: خوبم داداش .دارم میام خونه .چطور؟ مهدی:همینطوری .حوصلم سر رفته بود برا همین گفتم بپرسم ببینم کی میای . رسول:تو مگه نباید میرفتی سرکار ؟ مهدی: چرا ولی مرخصی گرفتم . رسول: اهان باشه .منم تا ۱۰ دقیقه دیگه میرسم مهدی: باشه داداش .مراقب باش .خدافظ رسول: خداحافظ . مهدی: نگاهی به دورتادور خونه کردم .نگاهم روی تم تولد ثابت موند. رنگ مشکی و نقره ای .کیک هم همرنگ با تم تولد بود . دوست ندارم رسول نبود مامان و بابا رو خیلی احساس کنه .با این که میدونم اون در هر لحظه به یاد مامان و بابا هست . لبخندی از خوشحالی زدم .خداروشکر کردم که داداشم یه سال بزرگتر شده و امیدوارم سال ها براش تولد بگیرم . حامد بلند شد و کیک رو آورد و روی میز گذاشت .شمع هارو روی کیک چیدیم و آماده شدیم .برف شادی رو به حامد دادم .خودمم پشت در ایستادم تا بتونم از پشت بغلش کنم و سوپرایز بشه .صدای ماشین اومد .آماده شدیم 🙃 پ.ن. تولد 💔 پ‌.ن. چقدر سخته آخرین تولد رو با عزیزانت بگیری🥺🖤 https://eitaa.com/romanFms
کیک شکلاتی که برای کوبیدن توی صورت رسول هست 🙃 حیف این کیک نیست که بخوان بکوبن توی صورت؟😂
کیک تولد اصلی همرنگ تم تولد 😊
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده اصلی جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️
چرا اینقدر لفت؟ 🥺💔 خواهشا اگر کانال مشکلی داره لااقل بگید تا ما بتونیم مشکلش رو حل کنیم 😔
سلام سلام من اد جدیدم امیدوارم که از فعالیت های من راضی باشید بریم برا اولین فعالیت ها راستی منوپ با اسم بشناسید ❤️