eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/joinchat/2391212553Ceda3f86c0c رفتن داخل کانال بدون زدن پیوستن حرام است⭕️
انتخابات یک مسابقه ملی است هر کسی ببرد افتخارش برای فدراسیون است
خانُم‌سـه‌سـاله‌تولدت‌مبارک((:🤍✨
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۱۵ رسول: در رو باز کردم و داخل خونه شدم .یکدفعه چیزی روی سرم ریخت و از پشت محکم گرفته شدم .با شک به حامد و مهدی نگاه کردم .حامد که برف شادی توی دستش بود و داشت روی سر من خالیش میکرد و شعر تولد تولد میخوند و مهدی که بغلم کردو تبریک گفت .اصلا فراموش کرده بودم که امروز روز تولدم هست . بالاخره برف شادی تموم شد و حامد به طرفم اومد و محکم بغلم کرد و تبریک گفت. نگاهم به تم تولد افتاد .نگاه خوشحالم رو به مهدی دادم که با لبخند نگاهم میکرد .به جلو هولم داد و خودش کنارم ایستاد . حامد: وقت اجرای نقشه بود.چشمکی به مهدی زدم که متوجه منظورم شد و لبخند زد .رسول از بس ذوق کرده بود هواسش به ما نبود 😁 کیک شکلاتی رو که روی میز گذاشته بودم جلوتر بردم و رو به رسول گفتم: رسول این چیه روی کیک؟ رسول: کو؟ حامد: سرش رو به کیک نزدیک کرد که سرش رو محکم توی کیک زدم .با این کار من و مهدی همزمان زدیم زیر خنده و از اون طرف هم رسول داشت بهمون فحش میداد و نفرین میکرد . رسول: سرم رو نزدیک بردم که ناگهان توی کیک فرو رفت .صدای خنده ی مهدی و حامد میومد ولی من به خاطر اینکه موهام خامه ای شده بود عصبانی شدم.شروع کردم بهشون فحش دادن و اونا هم بدتر، به خاطر لحن من میخندیدن‌. دستام رو توی خامه های کیک بردم و وقتی دیدم دارن میخندن توی صورتشون مالیدم.حالا من بودم که به قیافه اون دوتا میخندیدم و اونا عصبانی نگاهم میکردن . مهدی: صورتمون رو شستیم و برگشتیم توی سالن. رسول شروع کرد به صحبت کردن. رسول: خب الان دیگه کیک نداریم. من دلم کیک میخواد😩 حامد: نگران نباش داداش .همه چیز از قبل آماده شده. سریع بلند شدم و کیک رو از توی یخچال در آوردم و به طرف رسول بردم .جلوش وایسادم و گفتم: اینم کیک تولد اصلی 😉 رسول: وای اخ جون .دلم کیک میخواست خوب شد خریده بودین. مهدی: قبل از بریدن کیک بیا آرزو کن و عکس بگیریم. رسول: باشه . رفتم پشت میز و حامد هم کیک رو روی میز گذاشت . چند تا عکس گفتیم و نوبت آرزو کردن و بریدن کیک بود .سرم رو به سمت شمع بردم و چشمام رو بستم و گفتم: آرزو میکنم این جمع کوچیک اما پر عشقمون ماندگار باشه . آرزویی هم توی قلبم کردم .بلند نگفتم اما ارزوم شهادت در راه وطن و امنیت کشورم بود . شمع هارو فوت کردم و کیک رو بریدیم و خوردیم . مهدی: تولد زسول تموم شد .هدیه هامون رو هم بهش دادیم . امشب خیلی خوش گذشت . خداروشکر میکنم بابت اینکه باز هم در کنار هم هستیم . (حال ) حامد: به خودم اومدم و دیدم صورتم خیس از اشک شده .کی اشکام روی صورتم ریخت؟ کی مجوز باریدنشون رو دادم که شروع به ریختن کردن؟ 🥺 اخ مهدی .اخ داداش کجایی. کجایی ببینی رسول بعد تو نابود شد .کجایی ببینی محمد و بچه ها بعد تو فرو ریختن .کجایی ببینی دلم برای کارامون تنگ شده داداش...💔 چقدر زود گذشت اون زمان ها . انگار همین دیروز بود که با هم سه تایی رفتیم کوهنوردی و نزدیک بود رسول از بالای کوه پرت بشه پایین . انگار همین دیروز بود که باهم تولد گرفتیم برای رسول .انگار همین دیروز بود که خبر شهادتت رو برامون آوردن‌ .میدونی چیه منم دلم میخواست گریه کنم .دلم میخواست دلتنگی هام رو برطرف کنم اما به خاطر رسول نتونستم .چون رسول بود و باید ارومش میکردم .اما حالا که رسول خوابه . حالا میتونم خودم رو خالی کنم .خودت کمک کن از این امتحان سخت که خواست خدا بوده سربلند بیرون بیایم .خدایا خودت کمک کن رسول بتونه باز هم روی پاهاش راه بره 🥺💔 پ.ن. خاطرات گذشته ... پ.ن. دلتنگی 💔 پ.ن. خیلی سخته دلتنگ باشی و دلیل دلتنگیت نفس نکشه🖤 https://eitaa.com/romanFms
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۱۶ داوود: رسیدیم دم اتاق رسول .آقا محمد و آقا محسن پشت در اتاق روی صندلی ها نشسته بودن .آقا محمد دستش روی صورتش بود و آقا محسن هم پاهاش رو روی زمین میکوبید .چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینقدر نگران هستن؟ آروم به طرفش رفتیم. با دیدنمون بلند شدن و به سمتمون اومدن .روبه روی آقا محمد ایستادم و گفتم: آقا اتفاقی افتاده؟ چرا اینجا نشستید ؟ محمد: راستش(تمام اتفاقات گفته شد) و حالا هم حامد کنار رسوله ولی حال خودش هم خوب نیست. کیان: سرم رو به طرفم اتاق چرخوندم. حامد کنار رسول نشسته بود و سرش رو پایین انداخته بود ولی شونه هاش میلرزید و این نشون میداد که اون هم نتونست دیگه بغضش رو قورت بده و آخرش فوران شد. چقدر این چند وقت به همه فشار اومده 😔داوود آروم داخل اتاق شد و کنار حامد نشست .از پشت شیشه داشتم میدیدم که دستش رو روی دستای رسول گذاشت . داوود: کنار حامد نشستم .با دیدنم اشکاش رو پاک کرد و با لبخند محوی بهم نگاه کرد. دستم رو روی دستای سرد رسول گذاشتم و نوازش کردم .هر چقدر تلاش کردم که اشکام نریزه انگار با دیدن این وضعیت رسول نشد کاریش کرد و شروع به ریختن کردند. معین: توی سایت هیچ کس درست کار نمیکرد .اخه همه فکرشون توی بیمارستان پیش رسول و بچه ها بود .کار ها حدودا تموم شده بود و پرونده هم حدودا به پایان رسیده .فقط باید گزارش هارو تموم کرد و توی پرونده گذاشت و کار های نهایی انجام داده بشه .با کشته شدن رضایی و سهیل کار ها راحت تر به پایان رسید .از آقای عبدی اجازه گرفتیم و با بچه ها به سمت بیمارستان حرکت کردیم .توی راه بچه ها مسخره بازی در می آوردن و اون لحظه دلم میخواست رسول و داوود و حامد هم بینمون بودن😔 فرشید: رفتیم توی بیمارستان . به طرف اتاق رسول رفتیم .اقا محمد و اقا محسن روی صندلی ها نشسته بودن و کیان هم پشت شیشه داشت داخل اتاق رو نگاه میکرد .آشفتگی توی چهره همشون مشخص بود . سلام کردیم و در مورد حال رسول و بقیه پرسیدیم که آقا محسن برامون تعریف کرد که چه اتفاقی برای رسول افتاده. محمد: دو ساعتی هست که با بچه ها رفتیم کنار رسول و سعی کردیم از اون حال و هوا بیرون بیاریمش و خوشبختانه تا حدودی هم موفق بودیم و رسول رو کمی سرحال کردیم .بچه ها هم کمی صحبت کردن و بعد از کمی شوخی با رسول و حامد و داوود به سایت برگشتند .اما رسول مشخص بود که هنوز بخاطر پاهاش حال خوبی نداره و ناراحته .اما من امیدم به خدا هست .به همونی که رسول رو توی سرد خونه زنده کرد و حافظه از دست رفته اش رو درست کرد .امیدم فقطِ فقط به خودشه .خودِخودش :) محسن: داوود و کیان رو دوباره به اتاق فرستادیم و به فرشید هم گفتم بمونه بیمارستان و پیش حامد باشه .کنار محمد نشستم و دستم رو روی پاش گذاشتم .توی فکر بود که با این کار من به خودش اومد .گفتم: چیزی شده ؟ چرا تو فکری؟ محمد: نه چیزی نیست .یکم نگرانم .این بچه تازه داشت یکم نبود مهدی رو هضم میکرد که این اتفاقات افتاد .این همه سختی کشید .رفت و برگشت .حافظه اش رو از دست داد و حالا هم که نمیتونه روی پاهاش به ایسته 😔 محسن: درک میکنم .ولی ما باید بهش کمک کنیم .اون الان نیاز به حمایت ما داره .پس ما باید بهش امید بدیم .اصلا از نظر من برای فردای روزی که قراره مرخص بشه یه نوبت از همون دکتری که بهت معرفی کردن بگیر تا ببریمش اونجا .بالاخره یه امیدی داریم .بهتره بریم و دکتر پاهاش رو معاینه کنه . محمد: آره. فردا میرم از دکتر نوبت میگیرم .🙂 پ.ن. حرفی ندارم جز اینکه بگم فقط امید داشته باش به خودش .خدا هوات رو داره:) https://eitaa.com/romanFms
سلام .ظهرتون بخیر پارت جدید رمان خدمت شما دوستان 🙃 نظرات فراموش نشه رفقا😉😉😉
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️