سلام .ظهرتون بخیر
پارت های جدید خدمت شما .
منتظر نظرات شما دوستان هستم❤️
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۱۹
رسول: به خودم اومدم دیدم صورتم خیس از اشک شده.نفس کشیدن برام سخت شده بود و راه تنفس نداشتم .هر کاری میکردم نمیتونستم نفس بکشم .اسپری هم پیش خودم نبود. سرفه هام شروع شده بود و با هر سرفه ای که میکردم درد در تمام بدنم میپیچید. دست راستم به سمت گلوم رفت و تقلا میکردم برای ذره ای اکسیژن. دیگه نمیتونستم تحمل کنم .چشمام هر لحظه تار تر میشد و بیشتر روی هم میوفتاد. دست چپم دیگه روی زمین کشیده نمیشد .دیگه جون تو بدنم نداشتم .سرفه هام بیشتر میشد و صدای خس خس سینه ام رو به راحتی میشنیدم .با دید تار تصاویری دیدم که به راحتی قابل شناسایی نبود اما باز هم متوجه وجود محمد شدم و اسپری که داخل دهنم گذاشته شد و هوای خنکی که به داخل دهنم وارد شد .میخواستم ازش تشکر کنم که باز هم نجاتم داد .تشکر کنم که باز هم کمک کرد بهم .اما بی جون تر از اونی بودم که حتی یه کلمه صحبت کنم .فقط صدای محمد رو می شنیدم که با فریاد بچه هارو صدا میزد. با ترس بهم نگاه میکرد و ازم میخواست بیدار بمونم .نگاهم به در نماز خونه خورد که بچه ها با ترس داخل شدن و با دیدن من و محمد توی اون حالت ترسیدن .دستم از روی لباسم پایین افتاد و چشمام روی هم رفت .محمد صدام میکرد اما خسته تر از اونی بودم که بتونم جوابش رو بدم .صدام میکرد رسول و دلم میخواست با جانم جوابش رو بدم اما جون توی بدنم نبود و در آخر به خواب رفتم .
محمد: از اتاق اقای عبدی خارج شدم .نفس عمیقی کشیدم و به طرف اتاق خودم رفتم .وسط راه به دلم افتاد که برم یه سر پیش رسول .رفتم پایین و کنار حامد وایسادم با دیدنم بلند شد و سلام کرد که متقابلا جوابش رو دادم .گفتم: رسول کجاس؟
حامد : توی نماز خونه هست .داوود هم رفت داروهاش رو بخره. اِ آقا داوود هم اومد .
محمد: باشه .ممنون.به کارت برس .
حامد:چشم .
محمد: به سمت داوود رفتم و گفتم: داوود با بچه ها بیاین پیش رسول .حالش گرفته هست بهتره یکم پیشش باشید.
داوود: چشم آقا. راستی اینم اسپری رسول هست .
محمد: بدش من. میخوام برم الان پیشش .بهتره دست خودش باشه .شما هم زود بیاید .
داوود: چشم آقا . الان صداشون میزنم .
محمد: اسپری رو از داوود گرفتم و به سمت نماز خونه رفتم. با نزدیک شدن به نماز خونه صدایی به گوشم خورد .صدایی که باعث شد ترس سرتاسر وجودم پخش بشه .به طرف نماز خونه دویدم و داخل شدم .با دیدن رسول با اون حال خراب دنیا روی سرم آوار شد .یکی از دستاش روی زمین و فرش کشیده میشد و دست دیگه اش به لباسش بود و تقلا میکرد برای ذره ای اکسیژن .به طرفش دویدم و توی بغلم گرفتنش و اسپری رو توی دهنش زدم .صدای خس خس سینه اش خبر از وضعیت خراب ریه اش می داد. سریع با صدای بلند بچه هارو صدا زدم .نگاهم به صورت رنگ پریده و سفید رسول افتاد .لباش کبود شده بود و صورتش سفید بود .چشماش نیمه باز بود و هر لحظه داشت بیشتر روی هم میرفت .وقتی که بچه ها داخل شدن سرم رو به طرفشون چرخوندم که همون لحظه دست رسول از لباسش افتاد و چشماش بسته شد .با ترس تکونش دادم و ازش میخواستم بیدار بشه اما خوابیده بود .بچه ها با ترس بهمون نگاه میکردن و در آخر با فریاد من که بهشون می گفتم دکتر رو خبر کنند به خودشون اومدن .دوباره نگاهم به صورتش خورد .قفسه سینه اش به سختی پایین و بالا میرفت و مشخص بود که چه فشاری بهش اومده 💔
حامد: با ترس رفتم بالای سر رسول .سرش روی پای آقا محمد بود و چشماش بسته بود .معین با دکتر دویدن به سمت ما .بچه ها همه با ترس به رسول نگاه میکردن. دکتر سریع معاینه کرد و فشارش رو گرفت .سرم رو در آورد و به دستش زد .رو کرد سمت آقا محمد و شروع به صحبت کرد .
دکتر: آقا محمد چرا حالش اینجوریه؟ مگه دکترش نگفته بود که نباید بهش اینقدر فشار بیاد؟ پس چرا الان حالش اینه؟ آقا محمد رسول قلبش ضعیفه . ریه اش مشکل داره .با هر شوک و اتفاقی که براش بیوفته مشکلاتش بدتر میشه .حالا خداروشکر بخیر گذشته اما این حال براش خیلی بده .از نظر من رسول با این سن برای یک سری درد ها که بیشتر هم روحی هست سن پایینی داره😔 به هر حال مواظب باشید که انشاالله دیگه همچین مشکلی براش پیش نیاد. فعلا بهش سرم زدم حالش بهتر میشه. نزارید بهش فشار بیاد و حتما داروهاش رو سر ساعت بخوره .من دیگه میرم . با اجازه
محمد: باشه .ممنون. بچه ها شما هم برید سر کارهاتون .خودم فعلا پیشش هستم .
بچه ها: چشم .
محمد: دستم رو توی موهای فِرِش کردم و زیر لب گفتم: میدونم خسته ای اما زود خوب شو.داداش رسول دنیا یه کابوسه و تو هیچ وقت نمی تونی بیدار بشی پس سعی کن تبدیلش کنی به یه رویا. رویایی که همه دنبالش هستن ...
پ.ن. دنیا یه کابوسه و تو هیچ وقت نمی تونی بیدار بشی...
پ.ن. تنگی نفس 💔
پ.ن. حال بد رسول 🖤
پ.ن. افسرده شده 🥺
https://eitaa.com/romanFms
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی صداگذاری خندهداری بود درباره رأی دادن 😂
معمولا صداگذاریها لوس میشه. این عالی بود👌
ایا کسی منتظر پارت جدید است؟؟؟
هر کی پارت میخواد دستش رو بگیره بالا ✋🙂
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۲۰
رسول: با دردی که توی سرم پیچید چشمام رو باز کردم .با چند بار پلک زدن تصاویر جلوی چشمم واضح شد .آقا محمد به دیوار تکیه داده بود و چشم هاش رو بسته بود .یهو سرفم گرفت و باعث شد آقا محمد نگاهش به من بخوره. سریع به طرفم اومد و کمی آب بهم داد .نگاهش دلخور بود .توی نگاهش پر بود از کلماتی که مطمئنم برای حال خودم هست . با کمک آقا محمد نشستم. هنوز نتونستم باور کنم دیگه نمیتونم پاهام رو تکون بدم 😔هه.کی فکرش رو میکرد. من .من رسول صالحی توی این سن افسرده بشم .توی این سن فلج بشم و نتونم تا آخر عمر روی پاهای خودم به ایستم 💔 با نگاه محمد به خودم اومدم .شروع به صحبت کرد .
محمد: چرا دوباره به خودت فشار اوردی؟ مگه من بهت نگفتم دیگه حق نداری به چیزایی که حالت رو بد میکنه فکر کنی؟ مگه نگفتی اگر نری خونه و بیای سایت خاطرات گذشته توی ذهنت نمیاد پس چرا حالت بد شد؟؟
رسول: چیکار کنم؟ دیدن جای خالی مهدی نابودم میکنه .میدونی محمد آخرین تصویر داداشم رو تار یادمه .آخه اشکام اجازه نمی داد که تصاویر رو واضح ببینم و تار بود .اشک میریختم چون به دلم افتاده بود که اون ماموریت خطرناکه. تار دیدم چون بهم گفت باید بره و من فقط تونستم اشک بریزم براش . من بلد نبودم آشپزی کنم .نتونستم براش اش پشت پا بپزم ولی تا تونستم اشک پشت پا ریختم .داداشم همیشه به فکرم بود اما نمیدونم چرا اون لحظه فکر نکرد که با رفتنش کمر من خم میشه . محمد سخته با کسی خداحافظی کنی که دلت می خواست کل زندگیتو باهاش بگذرونی:) محمد روز آخر،روزی که داداشم رو خواستن به خاک بسپارن من اون روز خواستم خداحافظی کنم .خواستم برای آخرین بار صورت داداشم رو نوازش کنم اما فرصت نشد . محمد یه شعر هست دقیقا وصف حال منه .میخوای برات بخونم؟ میگه :
شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک؟
من به این چاره بی چاره دچارم هرشب 💔
اخ محمد سخته .خیلی سخته که بغض نذاره نفس بکشی 🥺💔
محمد دلم پره. با هیچ کاری خالی نمیشم حتی گریه .دلم میخواد برم پیشش . حتی گریه هم دیگه نمیتونه راه کار دلتنگی هام باشه🖤
محمد: ولی اگر قرار باشه بری جایی که مطمئنم دلتنگش هستی چی؟ حالت خوب میشه؟؟
رسول: کجا؟ مگه جایی هست که بشه دلتنگی برای عزیزت رو فراموش کنی؟🥺
حامد: با بچه ها بلند شدیم و به سمت نمازخانه رفتیم .پشت در بودیم که صدای رسول رو شنیدم .با گفتن اون شعر دلم گرفت .دلم گرفت برای مظلومیت و غم داداشم . دلم گرفت برای اینکه منم دلتنگ مهدی شدم .دلتنگ خاطرات و روز های خوب و بد زندگیمون .دلتنگ روز هایی که مهدی با وجود خستگی باز هم باهامون بود و همیشه حمایتمون میکرد .دلتنگ خاطراتی که شاید اصلی ترین جزء اون خاطرات یعنی مهدی نباشه اما تا آخرین روز عمرم توی ذهنم حکاکی میشه و میمونه💔
داوود: دیگه نتونستم پشت در بمونم تا رسول از اون روز ها بگه تا هم حال خودش بد بشه و هم دلتنگی من برای داداش مهدیم بیشتر . داخل شدم و بچه ها هم پشت سرم به راه افتادن .رسول که نگاهش به ما خورد اشکاش رو پاک کرد و لبخند محوی زد .من و حامد دقیقا کنارش نشستیم .با دیدن نگاه خیره ما خودش به حرف اومد و با لبخند شروع به صحبت کرد .
رسول: چیه .چرا اینجوری نگاه میکنید؟ 🙂
حامد: هیچ جای قانون توی دنیا ننوشته حق دیدن چهره ی برادرت رو نداری . ما هم دوست داریم داداشمون رو ببینیم .
رسول: اونکه بله ولی نباید که با نگاهتون بخوریدش 😁
پ.ن.شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک ؟
من به این چاره بی چاره دچارم هر شب💔
پ.ن. نتونستم براش اش پشت پا بپزم اما تا تونستم اشک پشت پا ریختم ...
https://eitaa.com/romanFms
من خودم به شخصه با این پارت بغض کردم و گریه ام گرفت .نمیدونم شما هم دوستش دارید یا نه .اما میخوام نظراتتون رو برام بدید تا متوجه بشم که چقدر از این پارت احساسی راضی بودید🥺🙂
نظراتتون رو بهم بدید رفقا❤️
@Mahdis_1388_00
نظرتون رو در مورد آهنگ هم بدید رفقا🙃
Pouya-Bayati-Hale-Man.mp3
زمان:
حجم:
963.3K
آهنگ با حال و هوای پارت ۱۲۰💔
پیشنهاد دانلود👌