eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۱۹ رسول: به خودم اومدم دیدم صورتم خیس از اشک شده.نفس کشیدن برام سخت شده بود و راه تنفس نداشتم .هر کاری میکردم نمیتونستم نفس بکشم .اسپری هم پیش خودم نبود. سرفه هام شروع شده بود و با هر سرفه ای که میکردم درد در تمام بدنم میپیچید. دست راستم به سمت گلوم رفت و تقلا میکردم برای ذره ای اکسیژن. دیگه نمیتونستم تحمل کنم .چشمام هر لحظه تار تر میشد و بیشتر روی هم میوفتاد. دست چپم دیگه روی زمین کشیده نمیشد .دیگه جون تو بدنم نداشتم .سرفه هام بیشتر میشد و صدای خس خس سینه ام رو به راحتی میشنیدم .با دید تار تصاویری دیدم که به راحتی قابل شناسایی نبود اما باز هم متوجه وجود محمد شدم و اسپری که داخل دهنم گذاشته شد و هوای خنکی که به داخل دهنم وارد شد .میخواستم ازش تشکر کنم که باز هم نجاتم داد .تشکر کنم که باز هم کمک کرد بهم .اما بی جون تر از اونی بودم که حتی یه کلمه صحبت کنم .فقط صدای محمد رو می شنیدم که با فریاد بچه هارو صدا میزد. با ترس بهم نگاه میکرد و ازم میخواست بیدار بمونم .نگاهم به در نماز خونه خورد که بچه ها با ترس داخل شدن و با دیدن من و محمد توی اون حالت ترسیدن .دستم از روی لباسم پایین افتاد و چشمام روی هم رفت .محمد صدام میکرد اما خسته تر از اونی بودم که بتونم جوابش رو بدم .صدام میکرد رسول و دلم میخواست با جانم جوابش رو بدم اما جون توی بدنم نبود و در آخر به خواب رفتم ‌. محمد: از اتاق اقای عبدی خارج شدم .نفس عمیقی کشیدم و به طرف اتاق خودم رفتم .وسط راه به دلم افتاد که برم یه سر پیش رسول .رفتم پایین و کنار حامد وایسادم با دیدنم بلند شد و سلام کرد که متقابلا جوابش رو دادم .گفتم: رسول کجاس؟ حامد : توی نماز خونه هست .داوود هم رفت داروهاش رو بخره. اِ آقا داوود هم اومد . محمد: باشه .ممنون.به کارت برس . حامد:چشم . محمد: به سمت داوود رفتم و گفتم: داوود با بچه ها بیاین پیش رسول .حالش گرفته هست بهتره یکم پیشش باشید. داوود: چشم آقا. راستی اینم اسپری رسول هست . محمد: بدش من. میخوام برم الان پیشش .بهتره دست خودش باشه .شما هم زود بیاید . داوود: چشم آقا . الان صداشون میزنم . محمد: اسپری رو از داوود گرفتم و به سمت نماز خونه رفتم. با نزدیک شدن به نماز خونه صدایی به گوشم خورد .صدایی که باعث شد ترس سرتاسر وجودم پخش بشه .به طرف نماز خونه دویدم و داخل شدم .با دیدن رسول با اون حال خراب دنیا روی سرم آوار شد .یکی از دستاش روی زمین و فرش کشیده میشد و دست دیگه اش به لباسش بود و تقلا میکرد برای ذره ای اکسیژن .به طرفش دویدم و توی بغلم گرفتنش و اسپری رو توی دهنش زدم .صدای خس خس سینه اش خبر از وضعیت خراب ریه اش می داد. سریع با صدای بلند بچه هارو صدا زدم .نگاهم به صورت رنگ پریده و سفید رسول افتاد .لباش کبود شده بود و صورتش سفید بود .چشماش نیمه باز بود و هر لحظه داشت بیشتر روی هم میرفت .وقتی که بچه ها داخل شدن سرم رو به طرفشون چرخوندم که همون لحظه دست رسول از لباسش افتاد و چشماش بسته شد .با ترس تکونش دادم و ازش میخواستم بیدار بشه اما خوابیده بود .بچه ها با ترس بهمون نگاه میکردن و در آخر با فریاد من که بهشون می گفتم دکتر رو خبر کنند به خودشون اومدن .دوباره نگاهم به صورتش خورد .قفسه سینه اش به سختی پایین و بالا میرفت و مشخص بود که چه فشاری بهش اومده 💔 حامد: با ترس رفتم بالای سر رسول .سرش روی پای آقا محمد بود و چشماش بسته بود .معین با دکتر دویدن به سمت ما .بچه ها همه با ترس به رسول نگاه میکردن. دکتر سریع معاینه کرد و فشارش رو گرفت .سرم رو در آورد و به دستش زد .رو کرد سمت آقا محمد و شروع به صحبت کرد . دکتر: آقا محمد چرا حالش اینجوریه؟ مگه دکترش نگفته بود که نباید بهش اینقدر فشار بیاد؟ پس چرا الان حالش اینه؟ آقا محمد رسول قلبش ضعیفه . ریه اش مشکل داره .با هر شوک و اتفاقی که براش بیوفته مشکلاتش بدتر میشه .حالا خداروشکر بخیر گذشته اما این حال براش خیلی بده .از نظر من رسول با این سن برای یک سری درد ها که بیشتر هم روحی هست سن پایینی داره😔 به هر حال مواظب باشید که انشاالله دیگه همچین مشکلی براش پیش نیاد. فعلا بهش سرم زدم حالش بهتر میشه. نزارید بهش فشار بیاد و حتما داروهاش رو سر ساعت بخوره .من دیگه میرم . با اجازه محمد: باشه .ممنون. بچه ها شما هم برید سر کارهاتون .خودم فعلا پیشش هستم . بچه ها: چشم . محمد: دستم رو توی موهای فِرِش کردم و زیر لب گفتم: میدونم خسته ای اما زود خوب شو.داداش رسول دنیا یه کابوسه و تو هیچ وقت نمی تونی بیدار بشی پس سعی کن تبدیلش کنی به یه رویا. رویایی که همه دنبالش هستن ... پ.ن. دنیا یه کابوسه و تو هیچ وقت نمی تونی بیدار بشی... پ.ن. تنگی نفس 💔 پ.ن. حال بد رسول 🖤 پ.ن. افسرده شده 🥺 https://eitaa.com/romanFms
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده اصلی جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی صداگذاری خنده‌داری بود درباره رأی دادن 😂 معمولا صداگذاری‌ها لوس میشه. این عالی بود👌
ایا کسی منتظر پارت جدید است؟؟؟ هر کی پارت میخواد دستش رو بگیره بالا ✋🙂
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۲۰ رسول: با دردی که توی سرم پیچید چشمام رو باز کردم .با چند بار پلک زدن تصاویر جلوی چشمم واضح شد .آقا محمد به دیوار تکیه داده بود و چشم هاش رو بسته بود .یهو سرفم گرفت و باعث شد آقا محمد نگاهش به من بخوره. سریع به طرفم اومد و کمی آب بهم داد .نگاهش دلخور بود .توی نگاهش پر بود از کلماتی که مطمئنم برای حال خودم هست . با کمک آقا محمد نشستم‌. هنوز نتونستم باور کنم دیگه نمیتونم پاهام رو تکون بدم 😔هه.کی فکرش رو میکرد. من .من رسول صالحی توی این سن افسرده بشم .توی این سن فلج بشم و نتونم تا آخر عمر روی پاهای خودم به ایستم 💔 با نگاه محمد به خودم اومدم .شروع به صحبت کرد . محمد: چرا دوباره به خودت فشار اوردی؟ مگه من بهت نگفتم دیگه حق نداری به چیزایی که حالت رو بد میکنه فکر کنی؟ مگه نگفتی اگر نری خونه و بیای سایت خاطرات گذشته توی ذهنت نمیاد پس چرا حالت بد شد؟؟ رسول: چیکار کنم؟ دیدن جای خالی مهدی نابودم میکنه .میدونی محمد آخرین تصویر داداشم رو تار یادمه .آخه اشکام اجازه نمی داد که تصاویر رو واضح ببینم و تار بود .اشک میریختم چون به دلم افتاده بود که اون ماموریت خطرناکه. تار دیدم چون بهم گفت باید بره و من فقط تونستم اشک بریزم براش . من بلد نبودم آشپزی کنم .نتونستم براش اش پشت پا بپزم ولی تا تونستم اشک پشت پا ریختم .داداشم همیشه به فکرم بود اما نمیدونم چرا اون لحظه فکر نکرد که با رفتنش کمر من خم میشه . محمد سخته با کسی خداحافظی کنی که دلت می خواست کل زندگیتو باهاش بگذرونی:) محمد روز آخر،روزی که داداشم رو خواستن به خاک بسپارن من اون روز خواستم خداحافظی کنم .خواستم برای آخرین بار صورت داداشم رو نوازش کنم اما فرصت نشد . محمد یه شعر هست دقیقا وصف حال منه .میخوای برات بخونم؟ میگه : شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک؟ من به این چاره بی چاره دچارم هرشب 💔 اخ محمد سخته .خیلی سخته که بغض نذاره نفس بکشی 🥺💔 محمد دلم پره. با هیچ کاری خالی نمیشم حتی گریه .دلم میخواد برم پیشش ‌. حتی گریه هم دیگه نمیتونه راه کار دلتنگی هام باشه🖤 محمد: ولی اگر قرار باشه بری جایی که مطمئنم دلتنگش هستی چی؟ حالت خوب میشه؟؟ رسول: کجا؟ مگه جایی هست که بشه دلتنگی برای عزیزت رو فراموش کنی؟🥺 حامد: با بچه ها بلند شدیم و به سمت نمازخانه رفتیم .پشت در بودیم که صدای رسول رو شنیدم .با گفتن اون شعر دلم گرفت .دلم گرفت برای مظلومیت و غم داداشم . دلم گرفت برای اینکه منم دلتنگ مهدی شدم .دلتنگ خاطرات و روز های خوب و بد زندگیمون .دلتنگ روز هایی که مهدی با وجود خستگی باز هم باهامون بود و همیشه حمایتمون میکرد .دلتنگ خاطراتی که شاید اصلی ترین جزء اون خاطرات یعنی مهدی نباشه اما تا آخرین روز عمرم توی ذهنم حکاکی میشه و میمونه💔 داوود: دیگه نتونستم پشت در بمونم تا رسول از اون روز ها بگه تا هم حال خودش بد بشه و هم دلتنگی من برای داداش مهدیم بیشتر . داخل شدم و بچه ها هم پشت سرم به راه افتادن .رسول که نگاهش به ما خورد اشکاش رو پاک کرد و لبخند محوی زد .من و حامد دقیقا کنارش نشستیم .با دیدن نگاه خیره ما خودش به حرف اومد و با لبخند شروع به صحبت کرد . رسول: چیه .چرا اینجوری نگاه میکنید؟ 🙂 حامد: هیچ جای قانون توی دنیا ننوشته حق دیدن چهره ی برادرت رو نداری . ما هم دوست داریم داداشمون رو ببینیم . رسول: اونکه بله ولی نباید که با نگاهتون بخوریدش 😁 پ.ن.شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک ؟ من به این چاره بی چاره دچارم هر شب💔 پ.ن. نتونستم براش اش پشت پا بپزم اما تا تونستم اشک پشت پا ریختم ... https://eitaa.com/romanFms
من خودم به شخصه با این پارت بغض کردم و گریه ام گرفت .نمیدونم شما هم دوستش دارید یا نه .اما میخوام نظراتتون رو برام بدید تا متوجه بشم که چقدر از این پارت احساسی راضی بودید🥺🙂 نظراتتون رو بهم بدید رفقا❤️ @Mahdis_1388_00 نظرتون رو در مورد آهنگ هم بدید رفقا🙃
Pouya-Bayati-Hale-Man.mp3
زمان: حجم: 963.3K
آهنگ با حال و هوای پارت ۱۲۰💔 پیشنهاد دانلود👌
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۲۱ محمد: خوب بچه ها بسه .یه خبر دارم که فقط من و محسن ازش خبر داریم و حالا هم باید به شما بگیم . فرشید: چه خبری؟ محمد: آقای عبدی گفتن پرونده تموم شده و گزارشات هم کامل شده .بهمون مرخصی دادن به مدت یک هفته تا بریم یه جایی که مطمئنم همتون مشتاق هستید 😉 رسول: کجا آقا محمد؟ محمد: نیم نگاهی به محسن کردم که چشماش رو باز و بسته کرد .رو کردم سمت رسول و گفتم: آقا رسول قراره با همه ی بچه ها باهم بریم زیارت آقا امام رضا (ع). قراره بریم مشهد و اقامون رو ببینیم . رسول: و..واقعا🥺 بچه ها: خداروشکر . محسن: بله آقا رسول واقعا .قراره بریم مشهد و به امید خدا ان شاالله خود آقا امام رضا پای تو رو هم شفا بده و بتونی باز هم راه بری😉 رسول: ب..با..باورم نمیشه .۸ ساله نرفتم مشهد 💔۸ سال بود آقا منو لایق ندونستن که برم زیارتشون🥺حالا قراره برم؟ واقعا قراره برم 🥺💔 محمد: بله آقا رسول قراره بریم زیارت اقا امام رضا .قراره بریم و به خود آقا حرف دلمون رو بزنیم .قراره بریم به خود اقا بگیم حال داداشمون رو خوب کنه و خودش کمک کنه که بتونه دوباره روی پاهاش راه بره . رسول: یعنی میشه ؟🥺😔 داوود: معلومه که میشه .رسول ما میخوایم بریم مشهد زیارت ضامن اهو تا از خودش بخوایم تو رو شفا بده .آقا دست رد به سینه ی بنده هاش که گرفتارن و بهش پناه بردن نمیزنه:) حامد: خب اقا رسول حالا که این خبر رو شنیدیم شما نمیخوای بگی چرا دوباره حالت بد شد؟🤨 رسول: ر..راستش خاطرات گذشته اذیتم میکنه .روزایی که با هم بودیم و الان دیگه نیست که بتونم بغلش کنم .الان دیگه نیست که بتونم باهاش صحبت کنم و درد و دل کنم .میخوام بهش فکر نکنم اما تصویرش هر لحظه و هر ثانیه جلوی چشممه🥺💔 تصویر خنده‌هاش .برای شما هم آشنا هست مگه نه؟ آخه داداشم کسی نبود که به اطرافیانش لبخند نزنه و شوخی نکنه .مطمئنم شما هم شوخی ها و خنده هاش رو یادتونه🖤دیگه مثل قبل قوی نیستم بعد از رفتنش ضعیف شدم .حتی ضعیف تر از بچه ی دوساله 💔 دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم به جز جونم .اونم که مهم نیست .قلبم دیگه به امید مرگ میتپه 🖤 نمیدونم چرا نه لیاقت شهادت داشتم نه لیاقت مرگ ساده آخه هم تا مرز شهادت رفتم و برگشتم و هم خودکشی که کردم تا مرز مرگ رفتم اما دوباره برگشتم .نمیدونم خدا چرا منو توی این دنیای بی رحم و خسته کننده نگه داشته .دنیای بی رحمی که حتی کسی که مثل برادرت هم دوست داشتی و تمام دردات رو بهش می گفتی قلابی از آب در اومد 🥺بگذریم .فقط خستم. از زندگی و رسم روزگار خستم .از سرنوشت غمگینم خسته شدم .سرنوشتی که روی اون رو با رنگ مشکی نوشتن درد دوری از عزیزاش🖤اما تنها امیدم اینه که بالاخره یه روزی این دوری هم به پایان میرسه و من هم میرم پیششون :) محمد: بچه ها اشک توی چشماشون جمع شده بود .داوود سرش رو پایین انداخته بود و به اشکاش اجازه ریختن داد .حامد هم بغض کرده بود و به رسول خیره بود .نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم. خدایا از قدیم بهمون گفتن نباید توی کار خدا دخالت کرد اما ناراحتم .میدونم سرنوشت این پسر اینجوری نوشته شده اما ای کاش میشد کمی حالش بهتر بشه . نگاهم به صورتش خورد دستش رو روی صورتش کشید و اشکاش رو پاک کرد و با صدای گرفته گفت . رسول: ببخشید شما رو هم ناراحت کردم .اما الان راحت شدم .سبک شدم .انگار یه وزنه صد کیلویی روی کمرم بود و الان برداشته شد . حامد: آروم رسول رو بغل کردم وگفتم: هیچوقت نگو دلت گرفته .بدون اینجا چند تا برادر داری که همه جوره تا آخر کار پشتت هستن.یکیشون منم .هر وقت خواستی بیا و به ما بگو حرفات رو .اینجوری هم خودت خالی میشی و هم دل ما آروم :) رسول: خوشحالم که پیشتون هستم.خوشحالم که توی تقدیر و سرنوشتم نوشته شده وجود رفیق هایی مثل برادر و خوشحالم که خدا هنوز هم هوام رو داره🥺🙂 پ.ن. زیارت آقا امام رضا 🥺💔 پ.ن. میخوان از ضامن اهو شفای رسول رو بخوان ... پ.ن. حرف های غمگین رسول 💔 پ.ن. خسته است:) https://eitaa.com/romanFms
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۲۲ داوود: خب حالا آقا محمد قراره کی بریم مشهد؟ محمد: انشاالله فردا صبح منو و رسول میریم پیش دکترش و شب هم پرواز داریم 🙂 داوود: خب خداروشکر . رسول: آقا برای چی باید بریم پیش دکتر؟ محمد: قراره بریم دکتر برای پاهات .دکتر بیمارستان این مطب رو معرفی کرد و گفت احتمالا میتونه کمک کنه تا حس پاهات برگرده . محسن: خب بچه ها برید به کار ها برسید و تموم کنید تا فردا صبح دیگه برید و وسایلتون رو جمع کنید . بچه ها: چشم . رسول: بچه ها رفتن سر کار هاشون .آقا محمد هم گفت استراحت کنم تا سرم تموم بشه و خودش هم رفت .حالا من تنها توی نماز خونه بودم .شاید از نظر وجود جسمی تنها بودم اما میتونستم وجود داداشم رو حس کنم. چشمام رو روی هم گذاشتم و دوباره خاطرات توی ذهنم اومد .چرا تموم نمیشه .چرا همش اون روز ها رو به یاد میارم .سعی کردم به چیزی فکر نکنم و بخوابم. خوابی که بدون هیچ فکر و دغدغه ای باشه .بدون یادآوری اون روز ها. بالاخره چشمام گرم شد و به خواب رفتم . محمد:به رسول گفتم یکم استراحت کنه . اقا مهدی کجایی ؟کجایی ببینی ما رو که نابود کردی از دوریت هیچ داداشت هم داغون شده از غم نبود تو💔 مهدی ای کاش بودی .الان بیشتر از هرکسی هممون مخصوصا داداشت بهت نیاز داریم 🖤 کاش بودی... رسول: محمد جلوی همشون ایستاده بود .بقیه پشتش بودن .رو به روی من ایستاد و توی صورتم غرید: (فکر نمیکردم اینقدر نامرد باشی ) و سیلی محکمی توی صورتم زد .از شدت ضربه صورتم گز گز کرد اما هیچی بدتر از درد شکستن قلبم نبود ‌.درد اینکه اونا هم پشتم نبودن ‌و ولم کردن . توی چشمای همشون پر بود از نفرت .خواستم ازشون دور بشم که دردی داخل قلبم پیچید و مجبورم کرد که سر جام به ایستم .دستم به سمت قلبم رفت اما قبل از انجام هر کاری جون از پاهام در رفت و محکم روی زمین خوردم . حامد:نگاهی به ساعت کردم .وقت داروهای رسول بود .بلند شدم و بعد از اجازه از آقا محمد به طرف نماز خونه رفتم .داخل که شدم با دیدن چهره اش ترسیدم. رنگ پریده و صورت عرق کرده اش تصویر وحشتناکی رو به وجود آورده بود ‌به طرفش دویدم .داشت خواب میدید .تکونش دادم تا بیدار بشه .یکدفعه از خواب پرید و نشست. با ترس به اطراف نگاه میکرد و نفس نفس میزد.لیوان آبی رو که براش آورده بودم به طرفش گرفتم . چتد لحظه به لیوان نگاه کرد و بعد با دستای لرزون ازم گرفت و کمی از آب خورد ‌.آروم رو بهش گفتم: چی شده داداشم؟ چرا ترسیدی قربونت بشم ؟ رسول: همتون بودید .محمد بهم گفت نامرد و زد تو گوشم🥺😭 محمد زد تو گوشم 🥺🥺💔💔 تو چشماتون پر بود از نفرت .همتون پشتم رو خالی کرده بودید 🥺😭 حامد: آروم باش داداشم .توروخدا الان دوباره حالت بد میشه .توروخدا آروم باش داداش .به خدا خواب بوده .هیچی نیست عزیزم .همش یه خواب بوده . رسول: خواب نبود .مثل واقعیت بود .نکنه میخواید شما ها هم ترکم کنید؟🥺 حامد: رسول جان .داداشم ما هیچ وقت تورو تنها نمیزاریم .آروم باش. به خدا یه خواب بوده همین .تموم شد ‌. رسول آروم نمی شد. مجبور شدم سریع بلند شدم و به طرف اتاق آقا محمد دویدم . بدون در زدن داخل شدم.با آقا محسن داشت صحبت میکرد که با داخل شدن ناگهانی من سریع بلند شد .نگاهی به چهره هول من کرد و گفت . محمد: چیزی شده حامد؟ چرا اینجوری شدی؟ حامد: آقا رسول خواب بد دیده .حالش خوب نیست .توروخدا شما بیاید . محمد: وای خدای من. همین کم بود که توی این اوضاع روحیش خواب بد هم ببینه . سریع بلند شدم و با حامد و محسن به طرف نماز خونه رفتیم .داخل که شدیم نگاهم به رسول افتاد که پتو رو روی خودش کشیده بود و با گریه به من نگاه میکرد .آروم به سمتش قدم برداشتم و کنارش نشستم و گفتم: داداش رسول چرا اینقدر حالت بده؟ چی شده که داداش من اینجوری شده؟ رسول: همتون بودید .شما جلوتر بودی .یکدفعه به من گفتی نامرد و محکم توی گوشم سیلی زدی . نگاه همتون پر بود از نفرت .محمد نکنه شما هم ترکم کنید 💔 محمد: دلم لرزید از این همه با ادب بودن این پسر. با اینکه حالش بده و خواب بد دیده اما باز هم به بزرگترش احترام میزاره .نگفت تو .گفت شما. درست مثل مهدی هست. مودب و مهربون .قلب هر دوشون پاک و لطیف بود. پ.ن. خواب بد🖤 پ.ن. سیلی 💔 پ.ن. رسول هم مثل مهدی مودب و مهربون هست 🥺❤️ https://eitaa.com/romanFms