eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
شَھـٰادَت‌یَعنۍ❤️‍🩹:>" مُتِفـٰاۅِت‌بِہ‌پـٰایـٰان‌بِرسیم ۅَگَرنَہ‌مَرگ‌پـٰایـٰان‌ِهَمِہ‌قِصِہ‌هـٰاست…!🌱:)
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ناشناس جدید جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️ منتظر نظراتتون هستم🙃🙃
متولدچه ماهی هستید؟! به‌اندازه‌ماه‌تولدتون‌صلوات‌هدیه‌کنید‌به‌ شهدا🙂 🌸فروردین:1صلوات‌بفرست 🌷اردیبهشت:5تاصلوات‌بفرست 🌼خرداد:7تاصلوات‌بفرست 🌹تیر:2تاصلوات‌بفرست 🌻مرداد:9تاصلوات‌بفرست 🍃شهریور:8تاصلوات‌بفرست ☘مهر:11تاصلوات‌بفرست 🌿آبان:4تاصلوات‌بفرست 🌱آذر:12تاصلوات‌بفرست 🎋دی:20تاصلوات بفرست 💐بهمن3تاصلوات‌بفرست 🌺اسفند:15تاصلوات‌بفرست
بیخیال‌همه‌‌ی‌دلهره‌ها‌؛ چهره‌حیدری‌ات‌مایه‌آرامـش‌ماست:) -حضرت‌ماه🌿
یہ‌رفیق‌داشتم میرفتیم‌هیئت‌بین‌اشڪھایـےڪہ‌ واسہ‌آقام حسین‌میریخت‌لبخندمیزد. ازش‌پرسیدم‌چتہ‌دیونہ چرامیخندےوسط‌گریہ؟ الان‌مسخرمون‌میڪنن بااشك‌ولبخندبھم‌خیره‌شدوگفت میدونے‌چہ‌لذتے‌داره‌ازبین‌ میلیاردهاآدم‌روےڪره زمین خداخواستہ‌ڪہ‌من‌هم‌حسینےباشم؟ این‌لطف‌ڪمےنیست.... خوشحالم‌ڪہ‌حسینےام:)) ♥️🌱
نمیدونم شهادت شرط زیبا دیدن است یا دل به دریا زدن ولی هر چه هست، جز دریا دلان دل به دریا نمی زنند..🍃
ماه رمضون امسال؛ روز سه‌شنبه‌است! ۱۴۰۲/۱۲/۲۲ | پیامبر صلوات‌الله‌ می‌فرمایند: هرکسی خبر رمضان را برای کسی دهد، آتش جهنم برای او حرام است ..! - با پخش این، بهشتی بشید😁!
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۳۴ کیان :خب خداروشکر. پس این ناهاری ‌که پختم خوردن داره 😁 امیرعلی: یا خدا .تو کی غذا پختی؟ تو چرا اخه😱 معین :من لب به این غذا نمیزنم . بریز بیرون این بمب دست ساز رو 😨 رسول: میشه بگید چیشده؟ امیرعلی: کیان هر وقت میخواد غذا درست کنه به جاش دینامیت دست ساز درست میکنه .یه دفعه خواست قیمه بپزه به جای نمک جوش شیرین ریخته بود . حالا به خاطر چی؟ چون آقا دیده اون سفیده فکر کرده نمکه😐 یه دفعه هم ماکارانی درست کرده بود .به جای فلفل دارچین ریخته بود اشتباهی😬😑 رسول: یا خدا .کیان فکر نمیکردم اشپزیت اینجوری باشه 😱 کیان: نه به جون تو .بعضی موقع ها یخورده خراب میکنم همین . محسن :حالا چی درست کردی؟ کیان: قرمه سبزی پختم. معین: من نمیخورم . حامد: نترس منم کمکش کردم . محسن: تو آشپزی بلدی؟ حامد: به صورت حرفه ای که نه ولی یه چیزای دست و پا شکسته بلدم که از گشنگی نمیرم😁 رسول: رفتیم لباس هامون رو عوض کردیم . بچه ها غذا رو کشیدن و آوردن سر سفره .معین و امیرعلی ترسیده به خورشت نگاه میکردن و ما هم از قیافه اون ها خندمون گرفته بود . کیان: خب بفرمائید. شروع کنید . امیرعلی: میشه من پنیر بخورم 😰 محسن :نه اتفاقا اول از همه تو بخور اگر خوب بود ما میخوریم😂 امیرعلی: یا خدا .خودت کمک کن . یه قاشق از خورشت رو برداشتم و گفتم:با نام و یاد خدا سر می‌کشم شربت...نه نه نه خورشت شهادت را . سریع قاشق رو توی دهنم گذاشتم .مزه بدی نمی داد. چشمام برقی زد از خوشحالی .چون خوشحال شدم که ایندفعه خراب کاری نکرده . نگاهم به بچه ها خورد ‌که همه منتظر نگاهم میکردن تا من بگم خوبه یا بده .غذا رو قورت دادم و گفتم : اهم اهم(صداش رو صاف کرد) خب تبریک میگم قابل خوردن هست 😂 رسول :خداروشکر .پس بسم الله. شروع کنید لطفا 😁 محمد: غذا هامون رو خوردیم و فرشید و سعید گفتن که میخوان ظرف هارو بشورن. فرشید: ظرف ها رو من میشورم. سعید: منم میام کمک . رسول:آقا فرشید کد بانوی خوبی هستی خودم بیام خاستگاری؟😂 حامد: نترس سعید خانم .منم میام تو رو میگیرم ‌😁😂 فرشید: هار هار هار بانمک ها😒 رسول: عصبانی نشو خانمم .پیر میشی ها. البته که عصبی میشی جذاب تر میشی😂 سعید: ای خدا ‌تو حالت خوب شد دوباره شروع کردی ؟ رسول: سعید جان من کاری رو شروع نکردم .من همانطور ‌که از ابتدای آشنایی خویش شروع کرده بودم با همان فرمان هم ادامه خواهم داد 😁 راوی: امشب از آن شب هایی بود که خنده روی لبانشان جای خوش کرده بود .همگی خدا را بابت حال خوب رسول شکر میکردند و خوشحال بودند که او میتواند اکنون بدون کمک و مراجعه به دکتر راه برود و از طرفی دیگر با شوخی های رسول خنده از روی لبانشان کنار نمیرفت پ.ن.دینامیت دست ساز😂 پ.ن.خورشت شهادت😁 پ.ن.شوخی های رسول🙃 https://eitaa.com/romanFms
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۳۵ رسول: راستی آقا محمد قراره کی برگردیم؟؟ محمد: بلیط داریم برای سه روز دیگه . رسول: نمیشه بیشتر بمونیم؟ محمد: احتمالا قراره هفته ی دیگه پرونده جدید به دستمون برسه. باید برگردیم دیگه . رسول: آهان. باشه. فقط یه سوال یعنی آقا محسن و تیمشون دیگه نمیتونن با ما کار کنن؟؟ محمد: نمیدونم اما اینطور که تا الان من متوجه شدم احتمالا این یکی پرونده هم مشترک باشه و شاید شما هم دوباره مجبور بشید بیاید سایت ما🙂 محسن: نمیدونم. من که فعلا خبری ندارم ‌تا اون موقع هم خدا بزرگه. حامد: میشه بگید چی شد که رسول تونست دوباره راه بره؟؟ داوود: خب ببین ما داشتیم بر میگشتیم که(اتفاقاتی که رخ داده گفته شد ) و همین دیگه رسول تونست دوباره راه بره . حامد:الان حالتون خوبه ؟؟ صدمه ندیدید ؟؟ رسول: تا اسم صدمه اومد یادم افتاد دستم به آسفالت کشیده شد و خراش افتاد .سریع به دستم نگاه کردم و گفتم: آهان گفتی صدمه میشه یه پماد به من بدید ؟ حامد: مگه کجات آسیب دیده؟🤨 رسول: ه..ها ؟چیزی نیست .دستم فقط کشیده شد به آسفالت و یه خراش جزئی افتاد .میخوام پماد بزنم که وقتی میخوام وضو بگیرم و اب میخوره بهش نسوزه.الان پماد رو بزنم تا موقع اذان بهتر میشه و خیلی نمیسوزه. داوود: باشه. صبر کن من میارم. رسول: ممنون داداش 🙂 (۳روز بعد ) رسول: این سه روز مثل برق و یاد گذشت و ما الان توی فرودگاه نشستیم و منتظریم که شماره پرواز خونده بشه .از وقتی که تونستم خودم راه برم در روز چند بار با حامد یا داوود یا آقا محمد به حرم میرفتم و دعا میکردم .هیچ کس خبر نداشت که من حالم خوب شده و من منتظرم که هر چه زودتر برم سایت تا ببینم واکنش بچه ها با دیدن من که راه میرم چی هست. محمد: سوار هواپیما شدیم . ایندفعه من و رسول کنار هم بودیم و معین و کیان و فرشید و داوود وسط و حامد و امیرعلی سه ردیف جلوتر و محسن و سعید هم دو ردیف عقب تر نشسته بودن ‌. کنار رسول نشستم .نگاهش کردم ‌.خوشحالی و ناراحتیش باهم مخلوط شده بود .خوشحال بود‌ که پاهاش خوب شده و میتونه هر چه زودتر بیاد سایت و ناراحت بود که قراره مشهد رو ،شهر امام رضارو ترک کنه .البته که این حس رو همه ی ما داشتیم اما رسول احتمالا بیشتر. رسول: سرم رو روی شونه ی آقا محمد گذاشتم و گفتم: خوشحالم که پشتم هستید و خوشحالم که میتونم به شما تکیه کنم .🙂 محمد: رسول شاید باورت نشه .اما من حتی از خودت هم خوشحال تر هستم ‌آخه نمیدونستم اون دنیا چطور باید جواب مهدی رو بدم و بگم که نتونستم از برادرش به خوبی محافظت کنم .اما الان خوشحالم که یه بار سنگین از روی کمر من برداشته شد.تو حتی جون منم نجات دادی .ممنونم ازت .به عنوان فرمانده نه بلکه به عنوان برادر ازت خیلی ممنونم که هستی ❤️ رسول: منم خوشحالم که خدا شما رو به من داد . داوود : یه حس خوب داشتم .خوشحالی بابت اینکه داداشم تونست راه بره و الان خوشحاله .و اینجا هست که میفهمیم خدا هواسش بهمون هست 🥺 هواپیما بلند شد و ما از شهر عاشقان اما رضا دور شدیم و ای کاش میشد برای همیشه توی شهر امام رضا بمونیم🥺❤️ پ.ن. خوشحالم که هستی❤️‍🩹 پ.ن. از شهر عاشقان امام رضا دور شدن🥺💔 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ناشناس جدید جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️ منتظر نظراتتون هستم🙃🙃
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️ منتظر نظرات زیباتون هستم🥺❤️
سلام رفقا ظهرتون بخیر دو پارت رمان تقدیم به شما اگر نظرات زیاد باشه دو پارت اخر رو هم امروز ارسال میکنم 😉❤️