eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۳۵ رسول: راستی آقا محمد قراره کی برگردیم؟؟ محمد: بلیط داریم برای سه روز دیگه . رسول: نمیشه بیشتر بمونیم؟ محمد: احتمالا قراره هفته ی دیگه پرونده جدید به دستمون برسه. باید برگردیم دیگه . رسول: آهان. باشه. فقط یه سوال یعنی آقا محسن و تیمشون دیگه نمیتونن با ما کار کنن؟؟ محمد: نمیدونم اما اینطور که تا الان من متوجه شدم احتمالا این یکی پرونده هم مشترک باشه و شاید شما هم دوباره مجبور بشید بیاید سایت ما🙂 محسن: نمیدونم. من که فعلا خبری ندارم ‌تا اون موقع هم خدا بزرگه. حامد: میشه بگید چی شد که رسول تونست دوباره راه بره؟؟ داوود: خب ببین ما داشتیم بر میگشتیم که(اتفاقاتی که رخ داده گفته شد ) و همین دیگه رسول تونست دوباره راه بره . حامد:الان حالتون خوبه ؟؟ صدمه ندیدید ؟؟ رسول: تا اسم صدمه اومد یادم افتاد دستم به آسفالت کشیده شد و خراش افتاد .سریع به دستم نگاه کردم و گفتم: آهان گفتی صدمه میشه یه پماد به من بدید ؟ حامد: مگه کجات آسیب دیده؟🤨 رسول: ه..ها ؟چیزی نیست .دستم فقط کشیده شد به آسفالت و یه خراش جزئی افتاد .میخوام پماد بزنم که وقتی میخوام وضو بگیرم و اب میخوره بهش نسوزه.الان پماد رو بزنم تا موقع اذان بهتر میشه و خیلی نمیسوزه. داوود: باشه. صبر کن من میارم. رسول: ممنون داداش 🙂 (۳روز بعد ) رسول: این سه روز مثل برق و یاد گذشت و ما الان توی فرودگاه نشستیم و منتظریم که شماره پرواز خونده بشه .از وقتی که تونستم خودم راه برم در روز چند بار با حامد یا داوود یا آقا محمد به حرم میرفتم و دعا میکردم .هیچ کس خبر نداشت که من حالم خوب شده و من منتظرم که هر چه زودتر برم سایت تا ببینم واکنش بچه ها با دیدن من که راه میرم چی هست. محمد: سوار هواپیما شدیم . ایندفعه من و رسول کنار هم بودیم و معین و کیان و فرشید و داوود وسط و حامد و امیرعلی سه ردیف جلوتر و محسن و سعید هم دو ردیف عقب تر نشسته بودن ‌. کنار رسول نشستم .نگاهش کردم ‌.خوشحالی و ناراحتیش باهم مخلوط شده بود .خوشحال بود‌ که پاهاش خوب شده و میتونه هر چه زودتر بیاد سایت و ناراحت بود که قراره مشهد رو ،شهر امام رضارو ترک کنه .البته که این حس رو همه ی ما داشتیم اما رسول احتمالا بیشتر. رسول: سرم رو روی شونه ی آقا محمد گذاشتم و گفتم: خوشحالم که پشتم هستید و خوشحالم که میتونم به شما تکیه کنم .🙂 محمد: رسول شاید باورت نشه .اما من حتی از خودت هم خوشحال تر هستم ‌آخه نمیدونستم اون دنیا چطور باید جواب مهدی رو بدم و بگم که نتونستم از برادرش به خوبی محافظت کنم .اما الان خوشحالم که یه بار سنگین از روی کمر من برداشته شد.تو حتی جون منم نجات دادی .ممنونم ازت .به عنوان فرمانده نه بلکه به عنوان برادر ازت خیلی ممنونم که هستی ❤️ رسول: منم خوشحالم که خدا شما رو به من داد . داوود : یه حس خوب داشتم .خوشحالی بابت اینکه داداشم تونست راه بره و الان خوشحاله .و اینجا هست که میفهمیم خدا هواسش بهمون هست 🥺 هواپیما بلند شد و ما از شهر عاشقان اما رضا دور شدیم و ای کاش میشد برای همیشه توی شهر امام رضا بمونیم🥺❤️ پ.ن. خوشحالم که هستی❤️‍🩹 پ.ن. از شهر عاشقان امام رضا دور شدن🥺💔 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ناشناس جدید جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️ منتظر نظراتتون هستم🙃🙃
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️ منتظر نظرات زیباتون هستم🥺❤️
سلام رفقا ظهرتون بخیر دو پارت رمان تقدیم به شما اگر نظرات زیاد باشه دو پارت اخر رو هم امروز ارسال میکنم 😉❤️
-مااینجاهیچ‌ڪدام حآلمان‌خوب‌نیست؛ بئ‌ڪـس‌و‌کآریـم . . . العجل:)♥️ +!🌱 . .https://eitaa.com/joinchat/2391212553Ceda3f86c0c
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۳۶ رسول: به تهران رسیدیم .خودم روی پاهای خودم ایستادم و پایین رفتم .حس خیلی خوبی داشت که بتونی روی پاهات راه بری .حس خوبی داره که وقتی داشتی به ملاقات امام رضا میرفتی حالت اون شکلی بود و نمی تونستی راه بری اما آقا خودش شفات داد .حس با ارزش بودن میکنی . با ارزش برای خدا .میفهمی که خدا هواسش به همه ی بنده هاش هست. چه کوچیک و چه بزرگ .همه برای خدا یکسان هستند و خدا هیچ جوره از اونا غافل نمیشه🙃 خدایا نوکرتم. مرسی که هوامو داری ❤️ محمد: رسول با ذوق بهم نگاه کرد و گفت. رسول: آقا الان میریم سایت ؟؟ محمد: دیگه یه استاد رسول که بیشتر نداریم. به خاطر اونم که شده میریم.بیاید سریع بریم سایت که منم مشتاقم ببینم وقتی بچه ها تو رو میبینن چه واکنشی نشون میدن😉 رسول: با بچه ها توی ماشین ها نشستیم و راه افتادیم. راستش رو بخوام بگم حالم از وقتی که با امام رضا حرف زدم به کل عوض شد .واقعا دردام کم شد .واقعا آروم شدم .الان با اتفاقاتی که برام افتاد و به خواست خدا خوب شدم فهمیدم که خدا چقدر دوستم داره .بالاخره به سایت رسیدیم .آقا محسن میخواست به سایت خودشون بره اما با اسرار ما باهامون همراه شد و اومد . ماشین هنوز کامل واینستاده بود که سریع از ماشین پیاده شدم. صدای آقا محمد که داشت میگفت (این چه وضعشه تو تازه خوب شدی مثلا)به گوشم خورد اما بدون توجه بهشون به طرف در حرکت کردم .دم در ایستادم تا همه بیان .پاهام یکم درد میکرد اما خیلی بهتر شده بود و این تنها میتونه معجزه امام رضا و خداوند باشه که من تونستم دوباره روی پاهام راه برم.بچه ها اومدن و پشت سر هم راه افتادیم .سوار آسانسور شدیم و به طبقه مورد نظر رسیدیم .اول آقا محسن و آقا محمد پیاده شدن و بعد بچه ها . منم آخرین نفر خواستم پیاده بشم تا یهو ظاهر بشم 😁 بچه ها با دیدن آقا محمد و... سریع اومدن و خوش آمد گفتن .آقای عبدی و شهیدی هم حتی اومدن .صدای یه نفر آشنا به گوشم خورد .شک داشتم که درست شنیدم یا نه .سرم رو جلوتر بردم که با تصویری که دیدم مات موندم .اشک از چشمام خارج شد و روی گونه هام ریخت . آقای امامی بود (فرمانده اداره مفاسد اقتصادی که قبلا رسول در اونجا حضور داشت).چقدر وقت بود ندیده بودمشون.اروم راه رفتم و به طرفش رفتم .همه از اینکه دیدن من میتونم راه بدم تعجب کردن اما من فقط به طرف آقای امامی رفتم و در آغوش کشیدمش و شروع کردم به صحبت . رسول: آقا دلم براتون تنگ شده بود .آقا چقدر وقت بود ندیده بودمتون😭 میدونید تو این مدت چه اتفاقاتی برامون افتاد. آقا سهیل برگشته بود 🥺😭 الان گذشته مهم نیست من فقط میخوام از آغوش شما استفاده کنم 🥺 اقای امامی : منم دلم برات تنگ شده بود پسرم .نباید یه سر به من میزدی؟ حالا تو رو میگم سرت شلوغ بوده آقا حامد شما چی؟ حامد: آقا 🥺 دلم براتون تنگ شده بود .😭 اقای امامی: هر دوشون رو توی بغلم گرفتم و دستم رو روی سرشون کشیدم .از آقای عبدی شنفتم که چه اتفاقاتی افتاده بود و حتی رسول توی سرد خونه برگشته .تعجب کردم آخه اقای عبدی گفت رسول فلج شده و نمیتونه راه بره اما الان خودش اومد پیشم. محمد :سلام آقا . خیلی خوش آمدید. من محمد هستم ‌. اقلی امامی: سلام آقا محمد ‌.تعریفتون رو از آقای عبدی شنیدم .مشتاق بودم خودم ببینمتون که الان باهاتون آشنا شدم .خوش حالم که بچه ها همچین فرمانده خوب و آقایی دارن🙂 هواشون رو داشته باش لطفا . محمد: منم از آشنایی باهاتون خوشبختم . نظر لطفتونه آقا. حتما .😊 آقای عبدی:محمد اینجا چه خبره ؟رسول چطور تونست روی پاهاش راه بره؟😧 محمد: آقا امام رضا رسول و رو شفا داد .همش به خاطر امام رضا هست🙃 پ.ن.اقای امامی🙂 پ.ن. خوشحالم که همچین فرمانده آقایی دارن:) پ.ن. امام رضا رسول رو شفا داد 🥺 https://eitaa.com/romanFms
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۳۷(پارت اخر) رسول: آقا شما اینجا چیکار دارید ؟🥺 آقای امامی: راستش گفتم اگر میخوای حالا که این پرونده هم تموم شده به همراه حامد به اداره قبلی برگردی اگر هم میخوای همینجا بمون🙂 داوود : چ..چی؟ برای چی باید برگرده؟🥺 محمد: با شنیدن اون حرف یه لحظه نفسم بالا نیومد .نمیتونم تحمل کنم که رسول برگرده و دیگه پیشمون نباشه .سعی کردم به خودم مسلط باشم .با ترس نگاهی به رسول و حامد کردم که بهمون زل زده بودن . رسول با غم نگاهمون میکرد. نفس عمیقی کشید و گفت. رسول: ممنونم آقا. اما فکر میکنم همینجا بمونم بهتره .میخوام جای داداشم رو پر کنم .نمیخوام میز داداشم خالی بمونه 🙂 حامد: آقا منم همینجا میمونم . اینجا فکر میکنم برامون بهتر باشه🙃 فرشید: رسول و حامد که اون حرف رو زدن نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی بهشون نگاه کردم و لبخند زدم. رسول هم چشماش رو روی هم گذاشت و لبخند زد اقای امامی: مطمئنید ؟پشیمون نمیشید ؟ رسول : نه اقا .مطمئنیم .مگر نه حامد ؟😉 حامد: بله اقا .خیالتون راحت باشه 😊 اقای امامی: باشه پس .خوشحالم که حالتون خوبه .من باید برگردم .به امید دیدار .یا علی☺️ رسول: خدانگهدار حامد : خداحافظ آقا. راوی: همه فکر میکردند که رسول تنها به خاطر حال آنها قبول نکرد که به سایت قبلی برگردد اما متوجه نشدند که او واقعا از صمیم قلبش دلش میخواست جای برادرش را برای رفقایش پر کند و با آنها پرونده های زیادی را به پایان برساند 🙃 آقای شهیدی: خب زیارت قبول باشه بچه ها.اقا رسول چیشد که تونستی راه بری دوباره؟ رسول: با لبخند نگاهی به اقا محمد کردم که متقابلا لبخندی زد و خودش به حرف اومد . محمد: آقا توی راه وقتی داشتیم از حرم برمیگشتیم ماشین نزدیک بود به من بزنه که رسول فداکاری کرد و نجاتم داد .🙂 من الان جونم رو مدیون رسول هستم . رسول: نه آقا اینجور نگید.من کاری نکردم:) داوود : آقا اونجا دیگه من دهقان فداکار نبودم رسول فداکاری کرد 😂 آقای عبدی: خداروشکر الان حالتون خوبه همتون .رسول جان پسرم خوشحالم که حالت خوب شد و قراره در همینجا در کنار بچه ها کار انجام بدی .🙂 حالا هم بهتره برید و استراحت کنید تا پرونده جدید هم برسه .در ضمن آقا محسن احتمالا شما و گروهتون باید برای این پرونده هم در کنار ما کار کنید 😊 محسن : چشم آقا.ما که از خدامونه دوباره پیش هم باشیم .مگه نه بچه ها؟ بچه ها : بله 😁 آقای عبدی : خداروشکر . شهیدی جان بیا بریم .خسته نباشید همگی .یاعلی . بچه ها : علی یارتون (پایان ) به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست📒 تاریخ شروع : ۱۴۰۲/۹/۱۵ تاریخ پایان:۱۴۰۲/۱۲/۱۹ پ.ن.قبول نکرد که برگرده 🙃 پ.ن. میخواد جای خالی برادرش رو پر کنه 💔 پ.ن. پارت آخر رمان آغوش امن برادر 💗 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ناشناس جدید جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️ منتظر نظراتتون هستم🙃🙃
خب از قدیم گفتن هر شروعی یه پایانی داره .این رمان هم با تمام خوبی و بدی هاش ،با تمام تلخی و شیرینی هاش بعد از حدودا ۳ ماه به پایان رسید . از همتون ممنونم که همراهم بودید و حمایتمون کردید .با نظرات زیباتون واقعا انرژی میگرفتم و خوشحالم که از رمان خوشتون اومده . به عنوان هدیه از شما میخوام هر نظر و صحبتی که در مورد رمان هست و دوست دارید در پی وی و یا ناشناس برام ارسال کنید .در کانال ارسالشون میکنم و مطمئنم با خوندنشون کلی انرژی میگیرم . رفقا قراره یکی از دوستانمون رمانشون رو پارت گذاری کنند .ازتون میخوام حمایتشون کنید و منتظر بمونید تا انشاالله در آینده ای نزدیک با فصل دوم رمان آغوش امن برادر برگردم پیشتون 🙃🙃 نگران نباشید من باز هم در کانال فعالیت انجام میدم .اگر در خواست پارت دلی با هر موضوعی و حتی شهادت هر کدام از اعضای تیم خواستید بهم اطلاع بدید حتما براتون تایپ میکنم و ارسال خواهم کرد ❤️ یا علی خدانگهدار 😊
21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفقا فراموش کردم این کلیپ رو بزارم 😅 تقدیم به شما دوستان عزیز پیشنهاد ویژه دانلود 👌
❤️با نام و یاد خدا❤️ 🖤پارت دلی شهادت داوود 🖤 رسول: بعد از اون دعوایی که با داوود کردیم دیگه با هم صحبت نکردیم .آخه من از کجا باید می فهمیدم که اون کسی که به خواهرم علاقه داره و ازش خاستگاری کرده رفیق صمیمی خودمه😔من فکر میکردم داوود مثل برادر هست برای رستا اما حالا فهمیدم اشتباه میکردم .به خاطر همین موضوع هم سه روز پیش با داوود دعوا کردم و توی صورتش سیلی زدم .راستش خودمم ناراحت شدم اما اون لحظه تنها چهره رستا جلوی چشمم بود که داشت بهم میگفت داوود ازش خاستگاری کرده😠 محمد: فردا عملیات دستگیری متهم اصلی پرونده هست. از اتاق خارج شدم و رفتم سر میز رسول .سرش رو میون دستاش گرفته بود .دستم رو روی شونه اش گذاشتم .سرش رو بلند کرد و با چشمای سرخ نگاهم کرد .اخمام توی هم رفت و گفتم: چشمات چرا اینقدر قرمزه؟ رسول: چیزی نیست اقا به خاطر کم خوابی هست. محمد : رسول چیزی شده ؟ این چند روز حواسم به تو و داوود هست .با هم صحبت نمی کنید. شما دوتا جوری با هم صمیمی بودید که به زور میشد از هم جداتون کرد .حالا چی شده که حتی سلام رو هم به زور به هم میکنید؟ 🤨 رسول: آقا،داوود مثل برادرمه .مثل برادره برای رستا.اما اون از رستا خاستگاری کرده .😔 فکر میکردم در نبود من میتونه براش برادری کنه و جای من رو براش پر کنه اما حالا میبینم اینجور شده😔 محمد: رسول ،تو نباید به خاطر اینکه داوود عاشق خواهرت شده باهاش بد رفتاری کنی .تقصیر خودش که نبوده عاشق شده . رسول: بله آقا درست میگید .امروز نیومده سایت فردا که اومد ازش عذر خواهی میکنم. (روز بعد ) محمد: همه ی بچه ها رو جمع کردم و نقشه رو بهشون گفتم .رو کردم سمت رسول و داوود و گفتم: شما دو تا هم برید طبقه بالا . داوود : نگاهی به رسول کردم که اونم متقابلا بهم نگاه کرد .سرم رو پایین انداختم و چشمی زیر لب گفتم . اسلحه ام رو آماده کردم و به صورت اماده باش جلوم گرفتم. اول من به جلو قدم برداشتم و پشت سرم رسول اومد .از پله های مارپیچی عبور کردیم و به طبقه دوم رسیدیم . با علامت دست به رسول گفتم بره توی اتاقی که سمت راست هست و خودمم به اتاق رو به روش رفتم . رسول: داوود به اتاق رفت اما من بودم که ترس داشتم .آروم به طرف اتاقی که داوود گفت رفتم .در بالکن باز بود .یهو صدای داوود از پشت سرم اومد .برگشتم سمتش .شروع کرد و گفت داوود : کسی نبود رسول: اینجا هم 😐 داوود: خواستیم بریم بیرون که چشمم به در بالکن خورد .یه تیکه پارچه پیدا بود .آروم به رسول گفتم ساکت باشه .به جلو رفتم و توی یه حرکت ناگهانی اون کسی که توی بالکن مخفی شده بود رو خلع سلاح کردم و روی زمین انداختم .رسول فورا دستبند بهش زد و بلندش کردیم و پایین بردیم . آقا محمد هم یه نفر رو دستگیر کرده بود .اون مردی که آقا محمد گرفته بودش روبه روی من ایستاد و لب زد ناشناس : مراقب داداش رسولت باش .شاید نتونه حتی از این خونه خارج بشه .با ترس به اطراف نگاه کردم .رسول نبود .سریع دویدم به سمت فرشید و گفتم :رسول کجاست؟ فرشید : رفت بالا که وسایلی که مونده رو بیاره . داوود : یا خدا . نمیدونم چطوری دویدم و از اون پله های پر پیچ گذشتم و به اتاق رسیدم .سریع اسلحه رو مسلح کردم و به داخل اتاق رفتم .با دیدن اون صحنه ترس سراسر وجودم رو در بر گرفت .یه نفر اسلحه رو به سمت رسول گرفته بود و رسول هم متقابلا همون کار رو انجام داده بود .اون مرد با دیدن من لبخند چندشی زد و گفت. ناشناس: به به .ببین کی اینجاست. دهقان فداکار .خوب موقعی رسیدی .بیا که میخوام آخرین دیدار رو با برادرت داشته باشی . رسول: برای خودم نمیترسیدم اما نگران داوود بودم .ناراحت بودم که دیگه وقت نیست که از داوود حلالیت بطلبم .اون مرد تفنگ رو به طرف قلبم نشونه گرفت .چشام رو بستم و زیر لب اشهد خودم رو خوندم .ناگهان صدای تیر بلند شد اما دردی حس نکردم. چشمام رو با ترس باز کردم که با دیدن اون صحنه جون از پاهام خارج شد و با زانو روی زمین فرود اومدم .ا..او..اون داداش من بود ؟🥺اون داوود من بود که جلوی من افتاده و پیراهنی که برای تولدش خریده بودم خیس از خون بود ؟😭💔چ..چطور ممکنه ؟ امکان ندارههه😭 داوود : نمیدونم چیشد اما تا موقعیتم رو درک کنم فهمیدم که خودم رو جلوی رسول انداختم تا تیر به داداشم نخوره و درد بود که درست وسط قفسه سینم پیچید و روی زمین افتادم .نمیتونستم نفس بکشم و با هر نفس تکه تکه ام درد شدیدی توی بدنم می پیچید.رسول با دیدن من کنارم فرود اومد .یهو صدای شلیک دیگه ای به گوشم خورد.با دید تاری که داشتم متوجه شدم که آقا محمد به اون مرد تیر زد و به طرفمون دوید .
رسول: داوودم ،داداشم چ..چرا اینکار رو کردی؟ چرا خودتو به خاطر من نامرد سپر کردی😭 داداشم حلالم کن .ببخش بهت بدی کردم .ببخش ناراحتت کردم . داوود : ر.ر.سول ..حل.الم..کن😖😣 رسول: داوود جون رسول فکر رفتن نکن .رسول بدون داداشش میمیره .فکر رفتن نکن .بری از رسول هم چیزی نمیمونه 😭💔 داوود : ب..بخش..رس..ول🥺 رسول : داری چی میگی داوودددد(با فریاد ) داوود: حل..الم ..کن راوی: و چشمان او که بسته شد .محمد با گریه از اتاق خارج شد تا مبادا نیروهایش اشک فرمانده خود را ببینند. اما در دلش داغ برادر دیده بود .داوود برای همه ته تقاری گروه بود و برادر کوچکتر. اما حال او نام شهید را پشت اسم خویش نوشته بود .لباسش به وسیله خون نقاشی شده بود و رسول به پهنای صورتش اشک میریخت .برای برادرش .برای آن کسی که دلش توسط او شکسته شده بود و ناراحت شده بود .برای برادری که تازه طعم عشق را چشیده بود و قرار بود رخت دامادی بر تن کند اما اکنون باید رخت سفیدی که کفن نام داشت را به تن میکرد .رسول با گریه از او میخواست برگردد اما دیگر دیر شده بود 💔 رسول: داوود اگه بری هیچی از من نمیمونههه.جون رسول فکر رفتن نکن .داوود مگه تو عاشق نشده بودی .من با مامان و بابام صحبت کردم .گفتن بهت بگم پس فردا بیای خاستگاری رستا .مگه نمی خواستی داماد بشی داداشم 😭 پس چرا الان جوابم رو نمیدی؟ چرا نمیای بگی جانم رسول .پس چرا حرف نمیزنییییی😭💔داوودم هیچ وقت علاقه ام رو بهت مستقیم نگفتم اما حالا میگم ،دوستت دارم بمون و نرو💔 نرو چون بعد از تو دیگه رسولی نمیمونه.نرو 😭 (۳روز بعد ) راوی: در این سه روز دیگر خنده روی لب هایشان نمایان نشد .غم رفتن داوود، رسول را یک شبه ده سال پیر کرد .رسول سه روز است که در بیمارستان و تحت مراقبت است .درست وقتی که داوود را به سردخانه منتقل کردند رسول حالش بد شد و بیهوش شد .دکتر ها بعد از معاینه او فهمیدند که سکته ای خفیف را رد کرده و تمام این اتفاقات به دلیل دوری از برادر و اطمینان از آنکه دیگر نمیتوان تصویر برادرت را ببینی اتفاق افتاده است. با این حال محمد نیز سعی میکرد خود را قوی جلوه دهد اما او نیز غم ازدست دادن نیرو و برادر جوانش را به دوش میکشید .و غم دوری برای رسول ماند و تمام🖤دیگر تنها میتواند برادرش و رفیقش را در رویاهایش ببیند و از او عذر خواهی کنید 💔🖤 (پایان پارت دلی شهادت داوود ) پ.ن. از من میشنوی رفیق هیچ وقت عزیزانت رو از خودت دور نکن .شاید دیگه فرصتی برای عذر خواهی و حلالیت گرفتن نداشته باشیم 🖤 پس قدر همدیگر رو بدونیم❤️‍🩹 پ.ن.دیدنش حال مرا یک جور دیگر میکند 💔 حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند ❤️‍🩹 پ.ن. الان اونجام که سعدی میگه: دل نهادم به صبوری ،که جز این چاره ندارم...💔 https://eitaa.com/romanFms