eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۳۶ رسول: به تهران رسیدیم .خودم روی پاهای خودم ایستادم و پایین رفتم .حس خیلی خوبی داشت که بتونی روی پاهات راه بری .حس خوبی داره که وقتی داشتی به ملاقات امام رضا میرفتی حالت اون شکلی بود و نمی تونستی راه بری اما آقا خودش شفات داد .حس با ارزش بودن میکنی . با ارزش برای خدا .میفهمی که خدا هواسش به همه ی بنده هاش هست. چه کوچیک و چه بزرگ .همه برای خدا یکسان هستند و خدا هیچ جوره از اونا غافل نمیشه🙃 خدایا نوکرتم. مرسی که هوامو داری ❤️ محمد: رسول با ذوق بهم نگاه کرد و گفت. رسول: آقا الان میریم سایت ؟؟ محمد: دیگه یه استاد رسول که بیشتر نداریم. به خاطر اونم که شده میریم.بیاید سریع بریم سایت که منم مشتاقم ببینم وقتی بچه ها تو رو میبینن چه واکنشی نشون میدن😉 رسول: با بچه ها توی ماشین ها نشستیم و راه افتادیم. راستش رو بخوام بگم حالم از وقتی که با امام رضا حرف زدم به کل عوض شد .واقعا دردام کم شد .واقعا آروم شدم .الان با اتفاقاتی که برام افتاد و به خواست خدا خوب شدم فهمیدم که خدا چقدر دوستم داره .بالاخره به سایت رسیدیم .آقا محسن میخواست به سایت خودشون بره اما با اسرار ما باهامون همراه شد و اومد . ماشین هنوز کامل واینستاده بود که سریع از ماشین پیاده شدم. صدای آقا محمد که داشت میگفت (این چه وضعشه تو تازه خوب شدی مثلا)به گوشم خورد اما بدون توجه بهشون به طرف در حرکت کردم .دم در ایستادم تا همه بیان .پاهام یکم درد میکرد اما خیلی بهتر شده بود و این تنها میتونه معجزه امام رضا و خداوند باشه که من تونستم دوباره روی پاهام راه برم.بچه ها اومدن و پشت سر هم راه افتادیم .سوار آسانسور شدیم و به طبقه مورد نظر رسیدیم .اول آقا محسن و آقا محمد پیاده شدن و بعد بچه ها . منم آخرین نفر خواستم پیاده بشم تا یهو ظاهر بشم 😁 بچه ها با دیدن آقا محمد و... سریع اومدن و خوش آمد گفتن .آقای عبدی و شهیدی هم حتی اومدن .صدای یه نفر آشنا به گوشم خورد .شک داشتم که درست شنیدم یا نه .سرم رو جلوتر بردم که با تصویری که دیدم مات موندم .اشک از چشمام خارج شد و روی گونه هام ریخت . آقای امامی بود (فرمانده اداره مفاسد اقتصادی که قبلا رسول در اونجا حضور داشت).چقدر وقت بود ندیده بودمشون.اروم راه رفتم و به طرفش رفتم .همه از اینکه دیدن من میتونم راه بدم تعجب کردن اما من فقط به طرف آقای امامی رفتم و در آغوش کشیدمش و شروع کردم به صحبت . رسول: آقا دلم براتون تنگ شده بود .آقا چقدر وقت بود ندیده بودمتون😭 میدونید تو این مدت چه اتفاقاتی برامون افتاد. آقا سهیل برگشته بود 🥺😭 الان گذشته مهم نیست من فقط میخوام از آغوش شما استفاده کنم 🥺 اقای امامی : منم دلم برات تنگ شده بود پسرم .نباید یه سر به من میزدی؟ حالا تو رو میگم سرت شلوغ بوده آقا حامد شما چی؟ حامد: آقا 🥺 دلم براتون تنگ شده بود .😭 اقای امامی: هر دوشون رو توی بغلم گرفتم و دستم رو روی سرشون کشیدم .از آقای عبدی شنفتم که چه اتفاقاتی افتاده بود و حتی رسول توی سرد خونه برگشته .تعجب کردم آخه اقای عبدی گفت رسول فلج شده و نمیتونه راه بره اما الان خودش اومد پیشم. محمد :سلام آقا . خیلی خوش آمدید. من محمد هستم ‌. اقلی امامی: سلام آقا محمد ‌.تعریفتون رو از آقای عبدی شنیدم .مشتاق بودم خودم ببینمتون که الان باهاتون آشنا شدم .خوش حالم که بچه ها همچین فرمانده خوب و آقایی دارن🙂 هواشون رو داشته باش لطفا . محمد: منم از آشنایی باهاتون خوشبختم . نظر لطفتونه آقا. حتما .😊 آقای عبدی:محمد اینجا چه خبره ؟رسول چطور تونست روی پاهاش راه بره؟😧 محمد: آقا امام رضا رسول و رو شفا داد .همش به خاطر امام رضا هست🙃 پ.ن.اقای امامی🙂 پ.ن. خوشحالم که همچین فرمانده آقایی دارن:) پ.ن. امام رضا رسول رو شفا داد 🥺 https://eitaa.com/romanFms
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۳۷(پارت اخر) رسول: آقا شما اینجا چیکار دارید ؟🥺 آقای امامی: راستش گفتم اگر میخوای حالا که این پرونده هم تموم شده به همراه حامد به اداره قبلی برگردی اگر هم میخوای همینجا بمون🙂 داوود : چ..چی؟ برای چی باید برگرده؟🥺 محمد: با شنیدن اون حرف یه لحظه نفسم بالا نیومد .نمیتونم تحمل کنم که رسول برگرده و دیگه پیشمون نباشه .سعی کردم به خودم مسلط باشم .با ترس نگاهی به رسول و حامد کردم که بهمون زل زده بودن . رسول با غم نگاهمون میکرد. نفس عمیقی کشید و گفت. رسول: ممنونم آقا. اما فکر میکنم همینجا بمونم بهتره .میخوام جای داداشم رو پر کنم .نمیخوام میز داداشم خالی بمونه 🙂 حامد: آقا منم همینجا میمونم . اینجا فکر میکنم برامون بهتر باشه🙃 فرشید: رسول و حامد که اون حرف رو زدن نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی بهشون نگاه کردم و لبخند زدم. رسول هم چشماش رو روی هم گذاشت و لبخند زد اقای امامی: مطمئنید ؟پشیمون نمیشید ؟ رسول : نه اقا .مطمئنیم .مگر نه حامد ؟😉 حامد: بله اقا .خیالتون راحت باشه 😊 اقای امامی: باشه پس .خوشحالم که حالتون خوبه .من باید برگردم .به امید دیدار .یا علی☺️ رسول: خدانگهدار حامد : خداحافظ آقا. راوی: همه فکر میکردند که رسول تنها به خاطر حال آنها قبول نکرد که به سایت قبلی برگردد اما متوجه نشدند که او واقعا از صمیم قلبش دلش میخواست جای برادرش را برای رفقایش پر کند و با آنها پرونده های زیادی را به پایان برساند 🙃 آقای شهیدی: خب زیارت قبول باشه بچه ها.اقا رسول چیشد که تونستی راه بری دوباره؟ رسول: با لبخند نگاهی به اقا محمد کردم که متقابلا لبخندی زد و خودش به حرف اومد . محمد: آقا توی راه وقتی داشتیم از حرم برمیگشتیم ماشین نزدیک بود به من بزنه که رسول فداکاری کرد و نجاتم داد .🙂 من الان جونم رو مدیون رسول هستم . رسول: نه آقا اینجور نگید.من کاری نکردم:) داوود : آقا اونجا دیگه من دهقان فداکار نبودم رسول فداکاری کرد 😂 آقای عبدی: خداروشکر الان حالتون خوبه همتون .رسول جان پسرم خوشحالم که حالت خوب شد و قراره در همینجا در کنار بچه ها کار انجام بدی .🙂 حالا هم بهتره برید و استراحت کنید تا پرونده جدید هم برسه .در ضمن آقا محسن احتمالا شما و گروهتون باید برای این پرونده هم در کنار ما کار کنید 😊 محسن : چشم آقا.ما که از خدامونه دوباره پیش هم باشیم .مگه نه بچه ها؟ بچه ها : بله 😁 آقای عبدی : خداروشکر . شهیدی جان بیا بریم .خسته نباشید همگی .یاعلی . بچه ها : علی یارتون (پایان ) به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست📒 تاریخ شروع : ۱۴۰۲/۹/۱۵ تاریخ پایان:۱۴۰۲/۱۲/۱۹ پ.ن.قبول نکرد که برگرده 🙃 پ.ن. میخواد جای خالی برادرش رو پر کنه 💔 پ.ن. پارت آخر رمان آغوش امن برادر 💗 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ناشناس جدید جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️ منتظر نظراتتون هستم🙃🙃
خب از قدیم گفتن هر شروعی یه پایانی داره .این رمان هم با تمام خوبی و بدی هاش ،با تمام تلخی و شیرینی هاش بعد از حدودا ۳ ماه به پایان رسید . از همتون ممنونم که همراهم بودید و حمایتمون کردید .با نظرات زیباتون واقعا انرژی میگرفتم و خوشحالم که از رمان خوشتون اومده . به عنوان هدیه از شما میخوام هر نظر و صحبتی که در مورد رمان هست و دوست دارید در پی وی و یا ناشناس برام ارسال کنید .در کانال ارسالشون میکنم و مطمئنم با خوندنشون کلی انرژی میگیرم . رفقا قراره یکی از دوستانمون رمانشون رو پارت گذاری کنند .ازتون میخوام حمایتشون کنید و منتظر بمونید تا انشاالله در آینده ای نزدیک با فصل دوم رمان آغوش امن برادر برگردم پیشتون 🙃🙃 نگران نباشید من باز هم در کانال فعالیت انجام میدم .اگر در خواست پارت دلی با هر موضوعی و حتی شهادت هر کدام از اعضای تیم خواستید بهم اطلاع بدید حتما براتون تایپ میکنم و ارسال خواهم کرد ❤️ یا علی خدانگهدار 😊
21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفقا فراموش کردم این کلیپ رو بزارم 😅 تقدیم به شما دوستان عزیز پیشنهاد ویژه دانلود 👌
❤️با نام و یاد خدا❤️ 🖤پارت دلی شهادت داوود 🖤 رسول: بعد از اون دعوایی که با داوود کردیم دیگه با هم صحبت نکردیم .آخه من از کجا باید می فهمیدم که اون کسی که به خواهرم علاقه داره و ازش خاستگاری کرده رفیق صمیمی خودمه😔من فکر میکردم داوود مثل برادر هست برای رستا اما حالا فهمیدم اشتباه میکردم .به خاطر همین موضوع هم سه روز پیش با داوود دعوا کردم و توی صورتش سیلی زدم .راستش خودمم ناراحت شدم اما اون لحظه تنها چهره رستا جلوی چشمم بود که داشت بهم میگفت داوود ازش خاستگاری کرده😠 محمد: فردا عملیات دستگیری متهم اصلی پرونده هست. از اتاق خارج شدم و رفتم سر میز رسول .سرش رو میون دستاش گرفته بود .دستم رو روی شونه اش گذاشتم .سرش رو بلند کرد و با چشمای سرخ نگاهم کرد .اخمام توی هم رفت و گفتم: چشمات چرا اینقدر قرمزه؟ رسول: چیزی نیست اقا به خاطر کم خوابی هست. محمد : رسول چیزی شده ؟ این چند روز حواسم به تو و داوود هست .با هم صحبت نمی کنید. شما دوتا جوری با هم صمیمی بودید که به زور میشد از هم جداتون کرد .حالا چی شده که حتی سلام رو هم به زور به هم میکنید؟ 🤨 رسول: آقا،داوود مثل برادرمه .مثل برادره برای رستا.اما اون از رستا خاستگاری کرده .😔 فکر میکردم در نبود من میتونه براش برادری کنه و جای من رو براش پر کنه اما حالا میبینم اینجور شده😔 محمد: رسول ،تو نباید به خاطر اینکه داوود عاشق خواهرت شده باهاش بد رفتاری کنی .تقصیر خودش که نبوده عاشق شده . رسول: بله آقا درست میگید .امروز نیومده سایت فردا که اومد ازش عذر خواهی میکنم. (روز بعد ) محمد: همه ی بچه ها رو جمع کردم و نقشه رو بهشون گفتم .رو کردم سمت رسول و داوود و گفتم: شما دو تا هم برید طبقه بالا . داوود : نگاهی به رسول کردم که اونم متقابلا بهم نگاه کرد .سرم رو پایین انداختم و چشمی زیر لب گفتم . اسلحه ام رو آماده کردم و به صورت اماده باش جلوم گرفتم. اول من به جلو قدم برداشتم و پشت سرم رسول اومد .از پله های مارپیچی عبور کردیم و به طبقه دوم رسیدیم . با علامت دست به رسول گفتم بره توی اتاقی که سمت راست هست و خودمم به اتاق رو به روش رفتم . رسول: داوود به اتاق رفت اما من بودم که ترس داشتم .آروم به طرف اتاقی که داوود گفت رفتم .در بالکن باز بود .یهو صدای داوود از پشت سرم اومد .برگشتم سمتش .شروع کرد و گفت داوود : کسی نبود رسول: اینجا هم 😐 داوود: خواستیم بریم بیرون که چشمم به در بالکن خورد .یه تیکه پارچه پیدا بود .آروم به رسول گفتم ساکت باشه .به جلو رفتم و توی یه حرکت ناگهانی اون کسی که توی بالکن مخفی شده بود رو خلع سلاح کردم و روی زمین انداختم .رسول فورا دستبند بهش زد و بلندش کردیم و پایین بردیم . آقا محمد هم یه نفر رو دستگیر کرده بود .اون مردی که آقا محمد گرفته بودش روبه روی من ایستاد و لب زد ناشناس : مراقب داداش رسولت باش .شاید نتونه حتی از این خونه خارج بشه .با ترس به اطراف نگاه کردم .رسول نبود .سریع دویدم به سمت فرشید و گفتم :رسول کجاست؟ فرشید : رفت بالا که وسایلی که مونده رو بیاره . داوود : یا خدا . نمیدونم چطوری دویدم و از اون پله های پر پیچ گذشتم و به اتاق رسیدم .سریع اسلحه رو مسلح کردم و به داخل اتاق رفتم .با دیدن اون صحنه ترس سراسر وجودم رو در بر گرفت .یه نفر اسلحه رو به سمت رسول گرفته بود و رسول هم متقابلا همون کار رو انجام داده بود .اون مرد با دیدن من لبخند چندشی زد و گفت. ناشناس: به به .ببین کی اینجاست. دهقان فداکار .خوب موقعی رسیدی .بیا که میخوام آخرین دیدار رو با برادرت داشته باشی . رسول: برای خودم نمیترسیدم اما نگران داوود بودم .ناراحت بودم که دیگه وقت نیست که از داوود حلالیت بطلبم .اون مرد تفنگ رو به طرف قلبم نشونه گرفت .چشام رو بستم و زیر لب اشهد خودم رو خوندم .ناگهان صدای تیر بلند شد اما دردی حس نکردم. چشمام رو با ترس باز کردم که با دیدن اون صحنه جون از پاهام خارج شد و با زانو روی زمین فرود اومدم .ا..او..اون داداش من بود ؟🥺اون داوود من بود که جلوی من افتاده و پیراهنی که برای تولدش خریده بودم خیس از خون بود ؟😭💔چ..چطور ممکنه ؟ امکان ندارههه😭 داوود : نمیدونم چیشد اما تا موقعیتم رو درک کنم فهمیدم که خودم رو جلوی رسول انداختم تا تیر به داداشم نخوره و درد بود که درست وسط قفسه سینم پیچید و روی زمین افتادم .نمیتونستم نفس بکشم و با هر نفس تکه تکه ام درد شدیدی توی بدنم می پیچید.رسول با دیدن من کنارم فرود اومد .یهو صدای شلیک دیگه ای به گوشم خورد.با دید تاری که داشتم متوجه شدم که آقا محمد به اون مرد تیر زد و به طرفمون دوید .
رسول: داوودم ،داداشم چ..چرا اینکار رو کردی؟ چرا خودتو به خاطر من نامرد سپر کردی😭 داداشم حلالم کن .ببخش بهت بدی کردم .ببخش ناراحتت کردم . داوود : ر.ر.سول ..حل.الم..کن😖😣 رسول: داوود جون رسول فکر رفتن نکن .رسول بدون داداشش میمیره .فکر رفتن نکن .بری از رسول هم چیزی نمیمونه 😭💔 داوود : ب..بخش..رس..ول🥺 رسول : داری چی میگی داوودددد(با فریاد ) داوود: حل..الم ..کن راوی: و چشمان او که بسته شد .محمد با گریه از اتاق خارج شد تا مبادا نیروهایش اشک فرمانده خود را ببینند. اما در دلش داغ برادر دیده بود .داوود برای همه ته تقاری گروه بود و برادر کوچکتر. اما حال او نام شهید را پشت اسم خویش نوشته بود .لباسش به وسیله خون نقاشی شده بود و رسول به پهنای صورتش اشک میریخت .برای برادرش .برای آن کسی که دلش توسط او شکسته شده بود و ناراحت شده بود .برای برادری که تازه طعم عشق را چشیده بود و قرار بود رخت دامادی بر تن کند اما اکنون باید رخت سفیدی که کفن نام داشت را به تن میکرد .رسول با گریه از او میخواست برگردد اما دیگر دیر شده بود 💔 رسول: داوود اگه بری هیچی از من نمیمونههه.جون رسول فکر رفتن نکن .داوود مگه تو عاشق نشده بودی .من با مامان و بابام صحبت کردم .گفتن بهت بگم پس فردا بیای خاستگاری رستا .مگه نمی خواستی داماد بشی داداشم 😭 پس چرا الان جوابم رو نمیدی؟ چرا نمیای بگی جانم رسول .پس چرا حرف نمیزنییییی😭💔داوودم هیچ وقت علاقه ام رو بهت مستقیم نگفتم اما حالا میگم ،دوستت دارم بمون و نرو💔 نرو چون بعد از تو دیگه رسولی نمیمونه.نرو 😭 (۳روز بعد ) راوی: در این سه روز دیگر خنده روی لب هایشان نمایان نشد .غم رفتن داوود، رسول را یک شبه ده سال پیر کرد .رسول سه روز است که در بیمارستان و تحت مراقبت است .درست وقتی که داوود را به سردخانه منتقل کردند رسول حالش بد شد و بیهوش شد .دکتر ها بعد از معاینه او فهمیدند که سکته ای خفیف را رد کرده و تمام این اتفاقات به دلیل دوری از برادر و اطمینان از آنکه دیگر نمیتوان تصویر برادرت را ببینی اتفاق افتاده است. با این حال محمد نیز سعی میکرد خود را قوی جلوه دهد اما او نیز غم ازدست دادن نیرو و برادر جوانش را به دوش میکشید .و غم دوری برای رسول ماند و تمام🖤دیگر تنها میتواند برادرش و رفیقش را در رویاهایش ببیند و از او عذر خواهی کنید 💔🖤 (پایان پارت دلی شهادت داوود ) پ.ن. از من میشنوی رفیق هیچ وقت عزیزانت رو از خودت دور نکن .شاید دیگه فرصتی برای عذر خواهی و حلالیت گرفتن نداشته باشیم 🖤 پس قدر همدیگر رو بدونیم❤️‍🩹 پ.ن.دیدنش حال مرا یک جور دیگر میکند 💔 حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند ❤️‍🩹 پ.ن. الان اونجام که سعدی میگه: دل نهادم به صبوری ،که جز این چاره ندارم...💔 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ناشناس جدید جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️ منتظر نظراتتون هستم🙃🙃
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت دلی 🥺💔 پیشنهاد ویژه دانلود
سلام رفقا .یک پارت دلی با موضوع شهادت فرشید نوشته شده اما قبلش لطفا ما رو به امار ۵۱۰ برسونید و نظرات رو بالا ببرید تا برای عصر ارسالش کنم . پس لطفا تا عصر ۵۱۰ نفره بشیم❤️
❤️با نام و یاد خدا ❤️ 🖤پارت دلی شهادت فرشید 🖤 فرشید : با عصبانیت از سایت خارج شدم و سوار موتور شدم و رفتم به سمت گلزار شهدا.تنها جایی که توی مواقعی که حالم خوب نیست بهم انرژی میده و حالم رو خوب میکنه .از دست محمد ناراحت بودم.مثلا من برادرش هستم اونوقت طرف اون پسره ی تازه وارد رو میگیره .از وقتی که وارد سایت شده بود میدونستم ریگی به کفشش هست اما دیروز تونستم بفهمم که نفوذی هست. به محمد هم گفتم اما اینقدر بهش اعتماد کرده که باور نمیکنه من چی گفتم .جالبه حرف برادرش رو باور نمیکنه اونوقت حرف اون پسره رو قبول میکنه 🥺 به خودم قول دادم هیچوقت بغض نکنم اما ایندفعه فرق میکنه. اینکه متوجه بشی برادرت ،کسی که از بچگی باهاش بزرگ شدی بهت اطمینان نداره و باورت نمی کنه بدترین شکنجه هست 💔 آروم به طرف مزار شهید گمنام حرکت کردم و کنارش زانو زدم ‌.بطری آبی که همراه خودم آورده بودم رو برداشتم و آبش رو روی مزار ریختم و سنگ رو شستم ‌.بعد از مدتی که حسابی با شهید گمنام درد و دل کردم و اشک ریختم بلند شدم و گفتم: میرم اما زود بر میگردم. دعا کنید دفعه بعد خودم نیام به عنوان شهید بیارنم🥺💔 به طرف موتور رفتم و سوار شدم و به سمت سایت حرکت کردم .با این وضعی که من دیر کردم حتما یه توبیخی از محمد دریافت میکنم .مهم نیست .اینم روی همه ی ناراحتی هام 💔با وارد شدنم به سایت دوباره اون پسره رو دیدم که توی این مدت خودش رو حسابی توی دل بقیه هم جا کرده بود اما بچه ها هم مثل من حس خوبی بهش نداشتن.با لبخندی که فقط خودم میتونستم حال بهم زنیش رو حس کنم به سمتم اومد و شروع به صحبت کرد . ماهان: سلام آقا فرشید .خوبید ؟ فرشید: سلام .خوبم 😒 به طرف میز رسول رفتم و کنارش نشستم که توجهش بهم جلب شد .با لبخند هدفون رو از گوشش پایین آورد و به طرفم چرخید و گفت رسول: به اقا فرشید .پارسال دوست امسال آشنا 😁 فرشید : رسول خسته شدم .محمد امروز بدتر از هر دفعه باهام حرف زد .رسول ،محمد داره منو به خاطر اون پسره کنار میزنه🥺💔 رسول: خدا بزرگه داداشم .انشاالله آقا محمد هم متوجه اشتباهش میشه . فرشید: رسول با صدای آرومی زیر لب چیزی زمزمه کرد که از گوشم پنهان نموند . رسول: البته امیدوارم دیر نشه( با صدای آروم) فرشید : بلند شدم و به طرف اتاق محمد رفتم .در زدم و داخل شدم.با دیدن من اخماش توی هم رفت و بلند شد و به طرفم اومد .جلوم ایستاد و شروع به حرف زدن و طعنه زدن کرد . محمد: چه عجب آقا فرشید. لازم نیست اجازه هم بگیری 😏دوباره کجا رفته بودی ؟ فرشید من تو رو نمیفهمم چطور میتونی به این راحتی دروغ به هم ببافی و بگی ماهان نفوذی هست با اینکه اون کلی کمک کرده بهمون😠 فرشید : یه چیزی از درون بدنم فرود ریخت .مطمئنم قلبم بود که با این حرف محمد شکست .شکست؟نه خورد شد .نابود شد .تکه تکه شد .💔 محمد نفهمید که با این حرفش نابودم کرد .نفهمید که با این حرفش باعث شد برادرش بشکنه 😭نفهمید و دل شکست .دل شکست به خاطر کسی که جاسوس بوده . پشتم رو بهش کردم و خواستم خارج بشم اما ایستادم و گفتم: امیدوارم از حرفات پشیمون نشی .با اینکه میدونم اون روز نزدیکه و شاید دیگه فرصتی هم برای جبران پیدا نکنی آقا محمد 💔 محمد : یه لحظه پشیمون شدم از رفتارم اما توجهی نکردم و پشت میزم نشستم ‌. نمیدونم چقدر وقت گذشته بود که در یکدفعه باز شد و داوود با ترس داخل شد .با دیدن قیافه ترسیده اش سریع بلند شدم و گفتم: چی شده داوود ؟ داوود : ا.اقا.فر..فرشید🥺 محمد: نفهمیدم چی شد که از پشت میز بلند شدم و سریع پایین رفتم .به میز مرکزی رسیدم اما با چیزی که دیدم نفسم رفت .ا..اون داداش من بود ؟اون داداش من بود که ماشین بهش زد و سریع بردنش؟ کیا بردنش؟ کجا بردنش🥺💔 رو کردم سمت سعید و گفتم: ماهان کجاست؟ سعید : آقا ماهان بعد از اینکه فرشید رفت شیفتش رو زودتر تحویل داد و رفت .آقا.نکنه؟ محمد: نه .نه امکان نداره 😭 رسول: استرس داشتم ‌فرشید برام مثل برادر بود .نمیتونم تحمل کنم و ببینم اون نامردا داداشم رو شکنجه بدن🥺داشتم فیلم دوربین های بین شهری رو دنبال میکردم تا اینکه به اون مکان رسیدم. بلند داد زدم: آقا محمددددد پیداش کردم. محمد : سریع به طرف رسول رفتم و به مانیتور خیره شدم .ماشینی که به فرشید زده بود به جاده ای خاکی رفت و به کارخونه ای که کمی از شهر فاصله داشت رفت .رو کردم سمت داوود و گفتم: سریع آماده عملیات بشید .باید زودتر فرشید رو نجات بدیم . فرشید :با درد وحشتناکی چشمام رو باز کردم .با دیدن کسی که این مدت هم میدونستم جاسوس هست چشمام رو بستم. احتمالا بچه ها تا الان دیگه فهمیدن که من کجام. محمد : به اون مکان رسیدیم . میترسیدم .نکنه واقعا دیر بشه و داداشم اتفاقی براش بیوفته؟🥺نه محمد این چه فکریه که میکنی 😣اون حالش خوبه . سریع آماده شدیم و اسلحه هامون رو مسلح کردیم .در کارخونه رو باز کردیم و داخل شدیم .
داوود : با دیدن سایه یه نفر سریع تفنگ رو به اون سمت گرفتم . یکدفعه صدایی از پشت اومد.لعنتی این فقط یه لباس بوده برای اینکه گمراه بشیم 😠‌ محمد : همه جارو گشتیم به جز یک جا . یه انبار .سریع در رو باز کردم د داخل شدم .با دیدن اون صحنه کپ کردم .داداشم با صورتی غرق در خون به صندلی بسته شده بود و ماهان هم اسلحه رو به سمتش گرفته بود .ناباور بهشون نگاه میکردم.که با صدای ماهان به خودم اومدم. ماهان: به به .ببین کی اینجاست .جناب فرمانده .اشتباه کردی که به حرف داداش کوچولوت گوش نکردی .حالا هم اون ضرر میکنه و هم تو .ازش خداحافظی کن فرمانده . محمد: نه تو همچین کاری نمیکنی .ماهان اون تفنگ رو بیار پایین . ماهان : فرمانده فکر کنم وقتشه دیگه .خدانگهدار . راوی: و صدای تیر که با صدای فریاد محمد مخلوط شد .تیر به قلب فرشید اصابت کرد و او بود که قلب پاکش مورد هدف قرار گرفته شده بود .سعید از پشت تیری به ماهان زد و او را کشت .محمد به طرف برادرش دوید و او را درآغوش گرفت .فرشید اما با چشمانی خمار به او نگاه کرد . محمد: داداش .توروخدا فکر رفتن نکن .باشه قربونت بشم؟ اگه بخوای بری محمدم باهات میاد .اصلا غلط کردم اون حرفا رو زدم ‌.بیا بزن تو گوشم ولی فکر رفتن نکن 😭💔 فرشید:ح..حلا..لم ...کن..دا..دا..ش🖤 محمد : چشماش رو بست؟؟ نه .نه امکان نداره .تکونش میدادم و با فریاد اسمش رو صدا میزدم اما دریغ از هیچ جوابی .داداشم رفت ؟ نه .اون بی معرفت نبود. اون بهم قول داده بود مواظب خودش باشه 😭 محمد تو باعث این اتفاقاتی .محمد تو به داداشت اعتماد نکردی .💔 نه فرشید نه تو نمیری نهههههه😭🖤 رسول: با دیدن اون صحنه اشکام روی صورتم ریخت .باورم نمیشه .داداشم رفت؟ اونی که همیشه باهاش درد و دل میکردیم رفت ؟پشت وپناهمون رفت ؟ شهید شد 🥺💔 اما اون قرار نبود به این زودی بره .قراربود ؟🖤 (روز خاکسپاری) راوی: هیچ کس حال خوبی نداشت .مادر محمد و فرشید کنار خاک نشسته بود و صورتش را چنگ میزد .محمد با صورتی رنگ پریده و چشمانی سرخ کنار خاک زانو زده بود و اشک میریخت و رفقای فرشید که خود حالشان بد بود اما میخواستند فرمانده خود را که داغ برادر چشیده بود آرام کنند اما او آرام نمی شد. زیرا در آخرین روز ها و ساعت ها تلخی هایی جبران نا پذیر برای برادرش کرده بود و قلب او را شکسته بود ‌💔🖤 (پایان پارت دلی) پ.ن.شَھـٰادَت‌یَعنۍ❤️‍🩹:>" مُتِفـٰاۅِت‌بِہ‌پـٰایـٰان‌بِرسیم ۅَگَرنَہ‌مَرگ‌پـٰایـٰان‌ِهَمِہ‌قِصِہ‌هـٰاست…!🌱:) پ.ن. مواظب باش چه رفتاری میکنی. گاهی برای طلب بخشش دیره 💔خیلی دیر ... https://eitaa.com/romanFms