#Part_2
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
ستایش: تو خونه امن داشتم وسایل شام حاضر میکردم حس راحتی نمیکردم اینجا مثل خونه خودمون نبود ولی چی میشد کرد باید تحمل میکردیم رسول حمام بود
گوشیم زنگ خورد خداروشکر قبل از انفجار تو جیبم بود شماره تلفن ناشناس بود
سلام بفرمایید
+سلام خانم عبدی از آزمایشگاه تماس میگیرم
بله جانم
+جواب آزمایش تون آماده هست
میتونم بپرسم جوابش چیه چون الان نمیتونم بیام بگیرم ؟؟
+جواب مثبت هست شما بارداری هستین قرار مادر بشین
ممنون تا چند روز دیگه میام
تلفن قطع کردم دستم به کابینت گرفتم نیوفتم باورم نمیشد توی این همه دردسر ها باردارم شیر آب باز کردم صورتم مشت_مشت آب میریختم شاید این خواب باشد تصمیم گرفتم نه به رسول بگم نه بابا شاید دیگه بچه ای در کار نباشه تو این اوضاع اشک هام پاک کردم شروع کردم بقیه کار هارو انجام دادن که رسول شک نکنه
............................................................................
پ.ن1*: بچه رسول و ستایش
پ.ن2*: شک رسول جواب آزمایش پنهان کاری
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_2 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) ستایش: تو خونه امن داشتم وسایل شام حاضر میکردم ح
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
#Part_3
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
رسول: خانمی کجایی؟؟
+اینجام رسول بیا آشپزخونه
رسول: به به ستایش بانو چه کرده همه رو دیوونه کرده صبر کن مزه اش امتحان کنم دست بردم سمت یدونه از رشته های ماکارونی که بردارم ستایش قاشق گذاشت رو دستم
اخخخخخخ ستایش آروم به خدا یدونه میخوام بردارم خودت میدونی نمیشه از غذاهات گذشت 🙂
ستایش: بله میدونم خودت خوب میدونی خوشم نمیاد از ناخونک یدونه هم نمیشه اگه نگاه کنی دارم میکشم داخل دیس
رسول: بله کاملا بدو که روده کوچیکه بزرگه رو خورد از حموم اومدم گرسنه ام
ستایش: بفرما شکمو
رسول: شروع کردم به خوردن چند تا قاشق خوردم سرم آوردم بالا به چهره ستایش نگاه کردم با غذا بازی میکرد تا حالا یه قاشق هم نخورده بود
ستایش جانم چرا نمیخوری ؟؟
ستایش: ممنون سیر شدم
رسول: تو که هیچی نخوردی عزیز دلم ؟
ستایش: نه خوردم
وسایل شام جمع کردم ظرف هارو شستم خشک کردم رفتم سمت اتاق روی تخت نشستم بافت موهام باز کردم شروع کردم شونه کردن قلبم یکم از بعداظهر بازیش گرفته گاه گاه تیر میکشید یکدفعه حس کردم یکی از پشت گرفتم بغل رسول بود شونه رو از من گرفت شروع کرد موهام شونه کردن دیگه نمیتونستم تحمل کنم
سرم آوردم پایین دستم گرفتم آروم روی قلبم شروع کردم ماساژ دادن
آییییییییییییی
رسول: ستایش جانم اروم باش قرصت خوردی ؟
آروم دردت به جونم آروم
بیا این قرص بخور آفرین چند قولپ از آب بیشتر
آفرین زندگیم
سر ستایش گذاشتم روی سینه ام شروع کردم به ماساژ دادن قفسه سینه اش آروم آروم شاید دردش کمتر شد زیر لب آیت الکرسی زمزمه میکردم که دردش کمتر بشه .........
..........................................................................
پ.ن1*: درد ستایش
پ.ن2*: بازی بازی کردن غذا ستایش
زندگی ، ساعتی شنی ست
گاه لازم است زیر و رو شود !
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_3 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) رسول: خانمی کجایی؟؟ +اینجام رسول بیا آشپزخونه
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
رفقا یه چالش داریم .
چالش پارت نویسی 😉
جایزه هم داره 😁
هر کدوم از شما دوستان میتونید یک پارت دلی بنویسید و برای بنده ارسال کنید .
پارت هارو در کانال ارسال میکنم و به دو پارتی که تعداد رای های بیشتری در ناشناس بگیره جایزه داده میشه🙃
مهلت ارسال پارت های دلی از همین الان تا پنجشنبه ساعت ۸ شب 😉
پس زود برو و دست به کار شو تا بهترین پارت رو ارائه بدی☺️
@M
ایدی جهت ارسال پارت های دلی ❤️
سلام سلام .ظهرتون بخیر
نماز و روزه هاتون قبول باشه 🙃
رفقا یه پارت دلی داریم از اونایی که مطمئنم دوستش دارید. پارت دلی شهادت محمد .
البته با موضوعی که یکی از دوستان هم خواسته بودن. یعنی شهادت عمو جلوی برادرزاده اش💔
خلاصه که الان ارسال میکنم اما نظرات باید بالا باشه 😉 تا من انرژی داشته باشم برای شروع فصل دوم 😍
❤️با نام و یاد خدا❤️
🖤پارت دلی شهادت محمد 🖤
حنانه: بعد از تموم شدن کار ها توی سایت با عمو محمد به طرف خونه راه افتادیم .یکم مونده بود برسیم که با دیدن شیرینی فروشی سریع به عمو گفتم ماشین رو نگه داره و سریع پیاده شدم و داخل شیرینی فروشی رفتم .یک کیلو شیرینی خریدم و از مغازه خارج شدم .خواستم به طرف ماشین برم که یهو نگاهم به عمو محمد افتاد که فریاد زد فرار کنننن.
محمد: حنانه رفت توی شیرینی فروشی .نگاهم به خیابون بود که متوجه ماشین سیاهی که خیلی مشکوک بود شدم .خوب دقت کردم که با دیدن هاتف یکی از سوژه های پرونده هوش از سرم پرید .یکدفعه نگاهم به حنانه که داشت به طرف ماشین میومد افتاد.سریع فریاد زدم :حنانه فرار کننن.
حنانه : شیرینی از دستم افتاد .نگاهم به ماشینی که به سرعت به طرف من میومد افتاد .یه نفر هم اسلحه دستش بود .جیغ بلندی کشیدم و شروع به دویدن کردم . آخرین لحظات صدای شلیک گلوله به گوشم خورد .در حین دویدن نگاهی به پشت سرم کردم تا ببینم کسی دنبالم نیاد یکدفعه پام پیچ خورد و زمین خوردم .مچ پام خیلی درد گرفت 😣دستم به طرفش رفت که با برخورد نوک انگشتم به مچ پام درد وحشتناکی توی پام پیچید و باعث شد اشکام از چشمم خارج بشن🥺نگرانی بابت عمو محمد یک طرف و درد پام یک طرف باعث شده بود که به گریه بیوفتم .خدایا من از کی اینقدر ضعیف شدم؟؟💔 آره. درست از همون روزی که مامان و بابام توی اون آتیش سوزی کشته شدن .اون روز به خودم قول دادم باعث و بانی اون آتیش سوزی رو پیدا کنم و انتقام بگیرم .از همون روز با عمو محمد و زن عمو عطیه زندگی کردم.اونا منو مثل دختر خودشون دوست داشتن و بهم محبت میکردن .
دستم رو روی زمین گذاشتم و بلند شدم .آروم از اون کوچه خارج شدم .با دیدن ماشین عمو که شیشه اش هم شکسته شده بود ترسیده هینی کشیدم و به طرف ماشین دویدم .در رو باز کردم .کیف عمو هم نبود .خواستم برگردم که سوزشی توی گردنم حس کردم و بی حال روی زمین افتادم و چشمام بسته شد 🖤
حنانه :با درد سرم پلک هام رو از هم جدا کردم .با دیدن خون که روی زمین ریخته شده بود ترسیده تکونی خوردم که متوجه شدم دستم بسته هست .نگاهم به عمو خورد که با دیدن وضعیتش بهت زده بهش خیره شدم .ن..نه این عموی منه که از پهلوش خون سرازیره؟؟🥺💔
هاتف: رفتم توی اتاق .اون دختره بهوش اومده بود اما عموش بیهوش بود. سطل اب داغی که همراهم آورده بودم رو برداشتم و بهش نزدیک شدم و توی یک حرکت ناگهانی روی صورتش و بدنش ریختم که تکون خورد و بهوش اومد .
محمد: با درد و سوزش چشمام رو باز کردم .اولین چهره ،تصویر هاتف با نیشخندی بود که داشت بهم نگاه میکرد و بعد از اون صدای نگران حنانه که داشت با گریه صدام میزد 💔
حنانه: اون مرده بهم نزدیک شد و چادرم رو از سرم برداشت .دستش به سمت روسری ام رفت که با فریاد عمو دستش ثابت موند و بعد از مدتی کنار کشید .
هاتف: خانم خانما .نمیخوای بدونی اینجا چیکار داری؟؟ عموت که مشخصه چرا اینجا هست اما فکر کنم تو از هیچ چیزی خبر نداشته باشی .من همونم که اون آتیش سوزی رو راه انداختم😈
حنانه: چ..چی؟ یع..یعنی ..تو باعث مرگ مامان و بابای من هستی؟؟؟؟
هاتف: درسته 😏
محمد : توی مدتی که هاتف با حنانه صحبت میکرد سریع ردیاب ریزی که بین یقه پیراهنم بود رو فعال کردم .خوشبختانه دستای من باز بود و راحت تونستم انجامش بدم.نمیتونم تحمل کنم توی اینجا اتفاقی برای حنانه ،برای یادگار برادرم بیوفته.
راوی: با کاری که محمد انجام داد و ردیاب را فعال کرد باعث شد رفقایش متوجه مکانی که او در آنجا گرفتار شده بود شدند و فورا به سمت آن مکان خرابه حرکت کردند .
محمد: یه ساعتی از زمانی که ردیاب رو فعال کردم میگذره و احتمالا الان دیگه بچه ها تو راه هستند .نگاهم به پهلوم خورد .خونریزی داشت اما کم بود .خوشبختانه تیری که زده بودن فقط خراش ایجاد کرده بود و تیر داخل بدنم نبود.نگاهم به حنانه خورد که نگران با چشمای اشکی نگاهم میکرد و بالاخره شروع به صحبت کرد .
حنانه:عمو حالت خوبه؟🥺
محمد: خوبم عمو جان .نگران نباش حنانه جان.
حنانه: عمو من میترسم .نکنه کسی نیاد کمک 😭
محمد: با صدای آرومی گفتم: حنانه جان ردیاب رو وصل کردم احتمالا تا یکم وقت دیگه بچه ها میرسن 🙂
حنانه: و..واقعا؟خدایا شکرت🥺
حنانه: نمیدونم چقدر گذشته بود که اون مرده که اسمش هاتف بود با عصبانیت داخل شد و به طرف من اومد .همون موقع صدای تیراندازی بلند شد و من با لبخند محوی به عمو نگاه کردم .مرده اومد و خواست دستش رو به سمت صورتم و روسریم ببره که عمو فریاد زد .
محمد: بیشرف چیکار به این دختر داری ؟دستت رو بکششش😠
هاتف: نه .مثل اینکه خیلی دلت میخواد بمیری 😏 نشونت میدم .جای منو لو میدید؟
راوی: و در همان هنگام اسلحه اش را به طرف محمد گرفت و صدای شلیک تیر با صدای جیغ بلند حنانه یکی شد و تیر درست در وسط سینه محمد نشست .حنانه بلند فریاد میزد و کمک می خواست اما...
حنانه: عموووووووو😱😱😱توروخدا نرو .عمو من بدون تو نمیتونم زندگی کنم 😭😭 اون مرده سریع از اتاق خارج شد .دستم رو با ترفندهایی که یاد گرفته بودم باز کردم و به طرف عمو محمد دویدم. کنارش زانو زدم و گریه میکردم و گفتم: ع..عمو .عموجونم به خدا بخوای بری من میمیرم. ا..اصلا به فکر من نیستی باشه اشکال نداره. به فکر زن عمو عطیه باش .به فکر عزیز جون باش .عمو ما نمیتونیم بدون شما زندگی کنیم .توروخدا فکر رفتن نکن😭💔
محمد :ح.حنا..نه ح..حلالم..کن 🥺
حنانه: عمو توروخدا همچین حرفی نزن .من بدون شما میمیرم. عمو توروخدا تحمل کن .شما قوی تر از این حرفایی😭
راوی:چشمان مشکی محمد بسته شد و به خواب ابدی رفت اما حنانه بود که فریاد میزد و عمویش را صدا میزد .ناگهان در باز شد و رسول داخل شد .با دیدن آن صحنه که حنانه ،کسی که میخواست از او خاستگاری کند با ان وضع در کنار عمویش نشسته بود و گریه میکرد حس کرد قلبش نمیزند.او فرماندیشان نبود .محمد به آن زودی جا نمیزد اما چه شد که اینبار بدون هیچ کاری به مقام شهادت رسید 🖤رسول با ترس به طرفشان دوید و اول دستش را روی نبض فرمانده اش گذاشت. با حس آنکه ضربانی ندارد دستانش بی حس شد و فرود اومد .صورتش خیس از اشک شده بود .نگاهش را به حنانه که دیگر جانی برای حتی حرف زدن هم نداشت اما با آن حال برای عمویش گریه میکرد انداخت و آرام به طرفش رفت و شروع به صحبت کرد .
رسول: حنانه خانم حالتون خوبه؟؟🥺
حنانه: آقا رسول عموم رفت .عمو قرار نبود منو به این زودی ترک کنه😭
رسول: دستم رو روی ایرپاد درون گوشم زدم و خانم محمدی و خانم اکبری رو صدا زدم تا بیان و کمک کنند حنانه خانم رو ببرن.نگاهم به چادر مشکی گوشه ی دیوار خورد .بلند شدم و چادر رو برداشتم و جلوی حنانه خانم گرفتم و گفتم: لطفا سرتون کنید 😔
حنانه:ممنون🥺🖤
رسول: خواهش میکنم . خانم ها اومدن و حنانه خانم رو بردن .من هم به طرف جسم خونی و بی جان آقا محمد رفتم و کاپشنم رو در آوردم و روی بدنش و صورتش کشیدم و کنارش فرود اومدم و گفتم:اقا محمد کجا رفتی فرمانده .مگه نمی خواستی عروسی منو ببینی .پس چرا الان نیستی که بهت بگم میخواستم بیام خاستگاری حنانه خانم 😭خب من دیگه به کی بگم میخواستم با حنانه خانم ازدواج کنم💔😭
راوی: تمام بچه های گروه به داخل آمدند و با دیدن جسم محمد که رسول بالای پیکرش گریه میکرد کپ کردند اما چند ثانیه نگذشته بود که همگی به طرفش دویدند و بالای جسمش اشک ریختند .
(سه سال بعد )
رسول: خب حنانه خانم ما .نمیخوای بگی جنسیت بچه چیه؟؟بابا مثلا من پدرشم نباید بدونم بچم دختره یا پسر؟
حنانه: نه نباید بدونی 😁
رسول: چی؟😐
حنانه: خب از اونجایی که خیلی مهربونم بهت میگم .😌آقا رسول شما باید بری و دو تا سیسمونی بخری😁 یه دختر و یه پسر
رسول: وا..واقعا🥺خدایا شکرت🤲
حنانه: بله واقعا .حالا بگو اسمشون رو چی بزاریم؟
رسول: به نظر من اسم دخترم رو فاطمه بزاریم . اسم پسر هم شما بگو .
حنانه: اسم پسرم رو میزارم محمد 🥺😔
رسول: محمد قشنگه .خیلی قشنگه 🙂 به فاطمه هم میاد .خب خانمم بلند شو بریم خونه .هوا سرده ممکنه سرما بخوری🙃
حنانه: باشه .بریم 😊
(پایان پارت دلی شهادت محمد و ماجرای شهادت عمو جلوی برادرزاده اش)
پ.ن. بعد از هر سختی ای آسونی جلو میاد فقط کافیه توکل داشته باشی به خودش .خدا خودش کار رو تموم میکنه❤️!)
https://eitaa.com/romanFms