eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
حسین‌جان..❤️‍🩹 ڪارۍڪن‌باما‌ڪه‌بعدازمرگ؛ اگر‌سوال‌ڪردند.. "بماقضیت‌عمرك‌یا‌ابن‌آدم؟!" بتوانیم‌بگوییم: "بِحُب‌ِّالحُسَین :))
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۵۱ فرشید :سریع رفتم توی اتاق .سما سلطانی روی تخت نشسته بود و اسلحه
داوود کوله بار سفر خود را بست... پرستار به سرعت شروع به احیای قلبی کرد.بعد از چند ثانیه دوباره نبضش را گرفت.بازهم نبضی حس نکرد🥀 شاید داوود میتونست اون لحظات بگه: بعد مرگم شعرهایم را بخوان تا بشنوی سرگذشتم تلخ تر از درگذشتم بوده است...!
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو یه مأمور ساده نیستی ... باید اندازه حجم پرونده‌ها از هوشت استفاده کنی! https://eitaa.com/romanFms
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازگشت رسول از ماموریت ترکیه که با استقبال ویژه همکاران مواجه شد😄 https://eitaa.com/romanFms
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ما همان‌ نسل‌ جوانیم‌ که‌ ثابت‌ کردیم، در رَه‌ عشق‌ سزاوار تر از صدمردیم... هر زمان‌ بوی‌ خمینی‌ به‌ سرافتد ما، دور سید علی‌ خامنه‌ای‌ میگردیم!
¹ (افسانه) لیوان با پس زده شدن دستم از میان انگشتانم خارج شده و با شدت بر زمین کوفته شد، دست‌های غزل بر روی گوش‌هایش نشست و شروع به فریاد کشیدن کرد، چهره‌اش رو به سرخی می‌رفت و موهایش در میان انگشتانش چنگ می‌شد قدم بلندی به سمت غزل برداشتم و سعی در جدا کردن دستانش داشتم اما، محکم‌تر موهایش را می‌کشید و هنوز فریادش ادامه داشت. گویا به نهایت جنون رسیده بود. دستم بدون اراده من بالا رفته و بر روی گونه‌هایش فرود آمد. چهره‌ی سرخ شده‌اش بیش از قبل سرخ شد و با زانو بر روی زمین افتاد. فوراً کنارش نشستم و او را به آغوش کشیدم. دستانم را دورش حلقه کردم و زمزمه‌هایم آرام از دهانم خارج شد: – معذرت می‌خوام عزیزم، من رو ببخش. داشتی به خودت صدمه می‌زدی می‌ترسوندی همه رو مجبور بودم ساکتت کنم، من رو ببخش. دستم را بر روی موهایش کشیدم و به مامان که برای جمع کردن تکه‌های شکسته لیوان آمده بودند اشاره کردم تا جلوتر نیایند. می‌دانستم در این مواقع علاقه‌ای نداشت شخص غریبه‌ای به او نزدیک شود. در آغوشم جمع شد و دستان لرزانش را به آغوش کشید. لیوانی که بر روی میز نشست نگاهم را بالا کشید، مامان بود لبخندی زد و با دقت از میان تکه شیشه‌ها مسیر آمده را بازگشت. قرص را از روی میز چنگ زدم و لیوان را برداشتم، آرام قرص را میان لب‌هایش گذاشتم و آب را به خوردش دادم. آرام زمزمه کردم: – ، آروم باش غزل جانم آروم من نمی نزارم هیچ بلایی سرت بیاد. به چهره‌ی غرق در خواب غزل چشم دوختم و آرام از روی تخت بر خواستم، قرص‌ها کار خود را کرده بود و او را به خوابی آرام کشیده بود. صفحه لپ تاپ روشن بود داشت بهم ثابت می شد حال الان غزل به خاطر این بوده آروم کنار لپ‌تاپ نشستم به ایمیل نگاه کردم چند عکس خودنمایی می‌کرد عکس ها رو یکم بزرگ تر کردم با شخص داخل عکس کپ کردم اون امکان نداره زیرش نوشته شده بود اعتماد به کسی نکن برو دنبالشون خانواده واقعیت هستن لپ تاب نگاه کردم بهش سیم وصل نبود به چهره خواب رفته اش کردم لپ تاب برداشتم با آرومی از اتاق رفتم بیرون مامان کجای مامان ؟ مامان: جانم دخترم چیشده ؟ افسانه: مامان این عکس هارو نگاه کن ببین آشنا نیست ؟ مامان: یکم آشناست اون عینک منو بده کنار میز تلویزیون افسانه: بفرما مامان جان مامان: نگاه به صورت اون بچه ها اون چند نفر کردم افسانه همسایه های قبلی بودن که اون جا بودیم بعد از اسباب کشی اومدیم اون خونه اون عکس اسمش چی بوداها یادم اومد عطیه و این شوهرش هست که اسمش و قبلاً شنیدم از زبونش محمد اینم داداش محمد بود که رفته بودیم مسجد برای مراسم چهلم بابات کمک کرد چند بار وسیله گرفت آورد خونه مون دوتا یادمه آخرین بار که دیدمش دو نفر صداش میکردن خیلی جالب بود 😂 درو وا کردم دوتا بچه دوقلو یه پسر یه دختر پریدن تو بیچاره ها ترسیده بودن که من دعواشون کنم که وارد خونه شدن پشت آقا رسول قایم شدن 😂 😂 یکم یخ شون آب شد یکم بازی و خنده میکردن ولی از اون روز اول دخترش دلمو برد خیلی خوشگل می‌خندید چشماش گیرایی خاصی داشت ولی یادم نمیره آخرین خنده های دختره بود چون به فرداش نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد که فوت شد 😞🖤 افسانه نگو اون دختر همون غزله ؟ افسانه: راستش نمی‌دونم ولی شک دارم ...... مامان: وایییییییییییییییییییییی 😭💔 ............................................................................ پ.ن: انتظار داره تموم میشه🖤😞 پ.ن: دختر کوچولو دل همه رو برده 😊
¹ مامان: دنبال شماره تلفنشون می‌گشتم کل خونه رو زیر رو کردم ولی پیداش نمی‌کردم افسانه: مامان اینه شماره اش ؟ مامان: اره خودشه گوشی برداشتم بعد از چند تا بوق برداشت الوووو محمد: تو خونه نشسته بودم تلفن زنگ خورد از روی میز برداشتم سلام بفرمایید +........................ عطیه نیستش خانم اگه کاری دارید به من بگید +........................... راستش درباره موضوعی می‌خواستم. حرف بزنم ولی پشت تلفن نمیشه امکانش هست فکر کنم به خودتون بگم بهتر باشه درباره گذشته هست من اون موقعی که پسرتون ۴یا ۵سال داشت اون کوچه زندگی میکردم فکر کنم منو بشناسید صفدری هستم محمد: بله یادم اومد باشه مشکلی نداره کجا همو ببینیم ؟ مامان: ..................... محمد: باشه حتماً من با همسرم میام مشکلی نداره؟ مامان: ........................ محمد: خدانگهدار 👋 فکرم مشغول کرده بود گذشته چه اتفاقی افتاده که الان دارن گذشته رو شخم میزنند تو خونه راه میرفتم علی: بابا سرگیجه گرفتم چرا هی راه میری؟ محمد: چیزی نیست برو آماده شو بریم سایت کلی کار داریم ابجیت بیدار کن صبحونه بخوره باید بره بیمارستان علی: باشه چشم .............. ................................. پ.ن: گذشته....
¹ محمد: با رسیدن جلو رستورانی که قرار گذاشته بودیم،زدم رو ترمز.رفتیم سر میزی که رزو شده بود و مال خانم صفدری بود؛اونا قبل از ما رسیده بودن،بعد از سلام و احوال پرسی نشستیم سر میز و دستام رو تو هم‌گره کردم و گفتم:خب خانم صفدری گفتید با من و همسرم امری دارید بفرمایید. افسانه خانم گفت:راستش آقا محمد،ما یه مهمون داریم که دیشب براش یه ایمیل اومد که یه سری عکس بود که مربوط به شما و خانواده اتون‌بود،یه پیام هم آخرش نوشته شده بود که دنبال خانواده واقعی ایت بگرد و این حرفا؛اون دختر طفل معصوم هم با دیدن اون عکسا انگار دچار جنون شده بود،سردرد و سرگیجه وحشتناکی نسیبش شد و بعدش مدام میگفت صداهایی تو سرم میپیچه.راستش اون عکس عکسِ دختر آقا رسول بود که چشمای نازی هم داشت برای همین تصمیم گرفتم بهتون اطلاع بدم..اخمام در هم رفت و سکوت کردم و به فکر فرو رفتم.عطیه گفت:افسانه جون اسم اون دختر چیه؟ اینبار مادر افسانه خانم گفت:اسمش غزلِ،خوشگل و رعنا هم هست ولی آقا محمد مگه دختر آقا رسول فوت نشدن؟ عطیه: محمد حسابی اخماش درهم بود،که با صدای خانم صفدری بهش نگاه کرد و رو به افسانه گفت:میتونید از اون شماره ای که ایمیل زده برام عکس بگیرید؟ افسانه با تعجب گفت:چه جوری عکس بگیرم؟! محمد کمی رو میز خم شد و گفت:شب موقع خواب وقتی غزل خوابه لپ تاپش رو روشن کنید و رمزش رو پیدا کنید و ایمیل رو پیدا کنید و عکس بگیرید؛تا من بهتون بقیه ماجرا رو بگم،دو روز دیگه به یه بهانه ای غزل رو بیارید بیرون و قبلش به من اطلاع بدید.. بعد از خداحافظی با افسانه و مادرش،سوار ماشین شدیم،به محمد نگاه کردم،بدجور تو فکر بود. آروم گفتم:محمد جان به نظرت غزل همون مانیا گمشده است؟! با کلافگی نگام کرد و گفت:نمیدونم عطیه،خیلی عجیبه،ما مانیا رو خاک کردیم،گواهی فوت گرفتیم،حتی صدای دستگاه هم تو گوشم هست.کاش رسول بود،اینجوری انقدر گیج و سردرگم نبودم؛ میدونستم نبود رسول خیلی اذیتش میکنه،رسول دردونه محمد بود ولی الان نیست.
¹ افسانه: غزل چند روزی بود از اتاق نمیومد بیرون وقتی میومد تو فکر هر چه قدر صداش میکردیم متوجه نمیشد در اتاق باز کردم پشت به طرف تخت خوابیده بود لپ‌تاپ روشن بود تو شارژ گوشیم روشن کردم از روی ایمیل ها شماره و عکس هایی که فرستاده بودن عکس گرفتم لپ‌تاپ همون طوری که بود گذاشتم که متوجه نشه همه رو به شماره آقا محمد فرستادم بعد از چند دقیقه جوابش داد تشکر کرد بهمون خبر میده چه کار کنیم محمد: لحظات سختی بود نه باور کردنش نه وجودش در از ابهام دوگانگی ایمیل از اسراییل بود تو اون موقعیت فقط به کی بوده برای چه از اون کشور ایمیل داده چرا خانواده من عکس هارو چطوری گرفته هزار تا سوال بی جواب تو مغزم نقش می‌بست .......................🩹( آمریکا:سپهر)🩹....................... سپهر : درباره همون ایمیل همون عکس برام فرستادن متن: زن تو کشور غریب گذاشتی ای کاش اعتماد نمی‌کردی جواب محبت هاتو این طوری میده با مرد غریبه ریخته روهم تو رو ول کرده به حرف هام گوش کن 😏 پشیمون نمیشی ............................................................................... غزل: دل دردم بیشتر شده بود حس میکردم بند بند وجودم درد می‌کنه نمیتونستم تکون بخورم عرق سرد میکردم حس گرگرفتگی و خستگی داشتم میل به خوردن نداشتم ................ .............................🩹💊...................... پ.ن: غزل🥺🩹 پ.ن: پیام ناشناس دوباره
¹ (بیمارستان تهران) افسانه: با آقا محمد هماهنگ کرده بودم اگه میخواد غزل ببینه بیاد بیمارستان دکتر داشت غزل معاینه میکرد از ته راه آقا محمد معلوم بود سر صندلی نشسته بود از استرسی که داشت می شد حس کرد دکتر چی شد حالش خوبه ؟ +نگران نباشید با توجه به آزمایش خونی که داده این علائم طبیعی هست من قبل از آزمایش سونوگرافی انجام دادم از این به بعد بیشتر مراقبش باشید افسانه: دارین نگرانم می‌کنید واضح تر میتونید بگید چیشده ؟ +خواهرتون تو راهی داره قرار بزودی به کوچولو وارد خانواده تون بشه افسانه: ممنونم خانم دکتر + سرمش تموم شد چند تا دارو ویتامین نوشتم اونا رو تهیه کنید مصرف کنه افسانه: ممنون فقط چند ماهش هست ؟ +دوماهش هست افسانه : یک ربع طول کشید سرمش تموم شد خودش فهمیده بود دستش رو شکمش بود لبخند های کوتاه میزد بردمش داخل ماشین خودم رفتم سمت داروخونه آقا محمد دنبالم اومد محمد: خانم صفدری حالش چطوره ؟ افسانه: به نظرتون خودشه ؟ محمد: راستش تک چهره اش خودشه افسانه: راستش غزل بارداره دو ماهش هست دکتر گفت مراقبت نیاز داره محمد: غزل ازدواج کرده شما میدونستین ؟ افسانه: غزل یک سالی هست چون خواهرم بهم گفته بود چون دوست صمیمیش هست همسرش آمریکا هست محمد: ممنون با هم در تماس هستیم بهتون خبر میدم بزودی با غزل خودم حرف میزنم افسانه: ممنون 🙂 حتماً ........................................................🩹🩹💊💊 پ.پ: غزل و کوچولوش ‌