#دلداده_فصل¹
#رمان_گاندویی
#پارت53
( ناشناس)
با حس درد تو قفسه سینه ام چشمام باز کردم همه جا تاریک بود سیاهی مطلق شب همه جا بود هیچکس نبود آروم بلند شدم سرپا همه جای بدنم درد میکرد از سرما به خودم میلرزیدم آخرین بار فقط وصل شدنم به برق بود یادم بود صدای چند نفر میومد آروم لنگ لنگان رفتم پشت دیوار بود وایسادم نگاهی کردم کسی نبینه منو مخفی شدم صدا ها واضح شد
صدای الله اکبر گویان میومد ترسی که بر وجودم رخنه کرده و همچون گربه ی چموشی بر دلم چنگ پرتاب می کند راه نفس کشیدنم را سد می نماید و دلیلی برای مرتب تپیدن قلب باقی نمی گذارد. فضای خوف آور و وحشتناکی شده؛ بوی دود و آتش به مشامم میرسد، را حس و در دلم نفرین میکنم کسانی را که با اسم خدا قاتل جان و روح خلق الله می شوند
یک مشت دیوانه که با اسم الله روی گندکاری هایشان سرپوش می گذارند. چندی نمی گذرد که صدای مهیبی در فضا طنین می افکند و بارقه هایی از آتش داخل تونل را نورانی می کند. ناله ی کسی میومد یکم جابه جا شدم رفتم اون طرف تر به هوا می رود و مجابم میکند تا تند، تند مسیر خاکی را برای رسیدن به او طی کردم. نگاه نگرانم را سمت پای خونی و چهره ی درهم از دردش سوق می دهم.
لرزش لبهایش خبر از نعره ی خفه شده در حصار لبانش دارد، زمان را برای گریه سر دادن مناسب نمی بینم. دست روی دهناش می گذارم مبادا صدایاش در آید و همیمان را به کام مرگ بکشاند! به آرامی پچ میزنم:
– آروم باش نترس ، آروم باش.
خیسی پشت دستم حس میکنم و به چشمهای به اشک نشسته اش می نگرم، نفرت از یک مشت حیوان صفت بیشتر و بیشتر در دلم جان میگرد. چه کرده اند که اشک در آمده است؟ به ولله که اینان یک مشت حیوان درنده بیش نیستند.
#دلداده_فصل¹
#رمان_گاندویی
#پارت54
ناشناس:
صدای زمزمه میومد لایه چشمای بی رمقم باز کردم چند نفر دوروبرم بودن سرم چرخوندم اون مرد ببینم که با پارچه ای روی صورتش مواجه شدم تموم کرده بود صحبت کردنشون مثل خودم بود متوجه میشدم چی میگفتن هی نگاهی. به من میکردن پچ پچ شروع میکردن حرف زدن یکیشون اومد سمتم دستش گذاشت روی شونم چشماش قفل کرده بود تو چشمام یه اسم صدا میکرد
_فرمانده خودتون هستین ؟
_حاج رسول شمایید زنده اید؟
_یه چیزی بگید بزارید صداتون بشنویم ؟
رسول: اسم آشنایی بود سرم تیر میکشید چشمام تار شده بود چیزهای مبهم یادم میومد
اخخخخخخخخخ سرم
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا
تاری چشمم کم شد نگاهی به صورتش کردم رضا بود
آییییییییییی رضا خودتی ؟
رضا: خودمم شما کجا بودین همه خانواده تون فکر کردن شما شهید شدین نکنه داعش زندانی کرده بود درسته؟
رسول: اره با شکنجه های بسیار 😖💔
رضا: بچه ها کمک فرمانده کنید باید ببریمشون پایگاه حال خوبی ندارن
_باشه یا علی
🍃...............................چندی بعد...............................🍃
رسول: قرار بود انتقالم بدن تهران همه ی خاطراتم یکی یکی برام روشن می شد همه یادم میومد بعد از این همه روز دارم برمیگردم قفسه سینه ام تیر میکشید ماسک اکسیژن روی صورتم گذاشتن خیلی خسته بودم چشمام رو هم گذاشتم شاید با بیدار شدنم اینجا نباشم پیش خانواده ام باشم
🍃.....................(ایران)(بیمارستان)....................🍃
سپهر: دوروزی گذشته پیش غزل بودم تو بیمارستان دکتر گفته بود حال خودش بچه خیلی بهتر شده دیروز برای اولین بار صدای قلبش شنیدن با شنیدنش ضربان قلب بالا تر می شد یعنی حس پدر شدن اینه ؟
آره خودشه نمیدونم با وجود اونه که من همه چی عوض شده برام در اتاق یکدفعه باز شد چند نفر وارد اتاق شدن همه چشمامشون قرمز رنگ اشکی غزل یکم خودشو بالا کشید از روی تخت نگاهی بهشون کرد پسره مانی اومد سمتش دستش آورد که دست بزنه روی صورت غزل دستم آوردم سمتش که نره یکی دستم کشید آقا محمد بود برگه ای داد دستم یه نگاه کردم نوشته DNA مثبته لبخندی زدم غزل شوکه نگاه میکرد
مانی: آبجی کوچیکه دردت بجونم زندگی داداش بلاخره شد چیزی که میخواستیم شدی بلاخره برای من نمیدونی چی کشیدم تا جواب بیاد اومد تو خود مانیا منی خواهری خودم دختر مامان مهدیه دختر یکی یدونه بابا رسول یادت نیست 😭 عمو محمد بهت میگفت نفس عمو یادت نیست. تو حیاط عزیز بازی میکردیم
مهدیه: مامان جان دخترم آخخخخخ 💔😭 خدا بلاخره باورم نمیشه یک بار دیگه دیدمت آخرین بار کوچیک بودی زندگیم
غزل (مانیا): تو آغوش مامان و مانی فرو رفته بود دستشون دورم حلقه شده بود بعد از این همه سال طعم داشتن خانواده رو می شد احساس کنم اشک هام از روی صورتم سبقت گرفتن روی شونه های مامانم و مانی میرخت
از شونه هاشون جدا شدم
مهدیه: قربون اشک هات برم من گریه نکن همه چیز درست شد میشه به چند سال صدام کنی صدات بشنوم
مانیا: با صدای گرفته
ما....ما.....ن😭
مهدیه: جان دلم مانیام جانم مامان جان دخترم مانی نگاه کن خواهرت چه بزرگ شده باورش سخته اینجا میبینمت
محمد: کنار غزل اومدم بوسه طولانی روی پیشونیش زدم تو آغوشم گرفتمش چشماش شبیه رسول مژه های بلندش ای کاش رسول بود این لحظه رو میدید ای کاش ..........
مانیا: عمو بابا کو نمیخواد منو ببینه ؟
نکنه من براش فراموش شدم؟
مهدیه: یه نگاه به همه کردم آب دهنم محکم قورت دادم مانیا جانم عزیز دلم تو برای بابات همه چیزی مگه میشه تو رو فراموش کرد هر روز زندگیش با وجود تو بود هر روز به این فکر میکرد وقتی بودی چه شکلی می شدی کجا بودی
مانیا: پس الان کجاست ؟
محمد: مانیا عمو بابات رفته 😞 نیستش آخرین بار فقط یه چیزی از خدا میخواست که چهره تو رو ببینه ولی نشد تو اومدی ولی اون نه دیر شده 💔😞
مانیا: نگین دیگه ندارمش نبینمش آخخخخخ بد این همه سال یعنی نمیشه ببینمش به خدا از وقتی اون آزمایش دادم فقط میخواستم ببینمش
بابا کجاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
من اومدم ولی تو رفتی 💔😞جواب منه کی میده این همه سال حسرت آغوش پدرمو میخواستم تو روز عروسیم همه ی دوستام تو آغوش پدرشون بودن من چی هیچکس پیشم نبود
اما وقتی احتیاج دارم نیستی برگرد اگه مانیات میخوای 😭
مانی: اجی آروم باش حالت بد میشه
سپهر: خانمی آروم باش به فکر بچه تو شکمت باش پشت شونه هاشو ماساژ دادم تو آغوشم افتاد شروع به هقققق میکرد به همه علامت دادم برن بیرون تا یکم آروم بشه شاید تعغییر کرد.
#دلداده_فصل¹
#رمان_گاندویی
#پارت_آخرفصل_اول
سپهر: دکتر برای غزل آرامبخش تزریق کرده بود آروم خوابیده بود تو خواب گریه میکرد دستمال برداشتم آروم زیر چشماش کشیدم
🍃🖤.................(۸شب خونه محمد)................🖤🍃
محمد: سرم تو گوشی بود داشتم چند تا مطلب میخوندم عطیه داشت قرآن میخواند فاطمه بیمارستان شیفت بود علی و مانی بیرون بودن باهم آبجی مهدیه تو اتاق یکم استراحت میکرد صدای زنگ اومد گوشی تو جیبم گذاشتم رفتم بیرون
+بله بفرمایید ؟
_سلام آقا محمد
+شما؟
_من از فرماندهی سپاه اومدم در رابطه برادرتون آقا رسول میخواستم حرف بزنم اگر امکانش هست تا جایی همراهم بیایین؟
+باشه مشکلی نیست چند دقیقه صبر کنید من داخل بگم بیام
_باشه حتما
+لباسم عوض کردم به عطیه گفتم دارم میرم بیرون میام سوار ماشینشون شدم بعد از نیم ساعت تو ترافیک جلو بیمارستان نگه داشت با راهنمایی اون آقا رفتیم بالا در اتاق باز کرد رفتیم تو چند نفر با لباس سپاه نشسته بودن با سلام احوال پرسی سر صندلی نشستم
_راستش بخوابین دیروز توی یکی از عملیات ها تو سوریه چند نفر. نجات دادیم نمیدونم چطوری بگم برادرتون زنده هست اسیر شده بود
+چییییییییییییییییییییییییییییییییی
رسول زنده هست الان کجاست میخوام ببینمش چرا هیچی نمیگید جواب منو بدین 😭
کمکم کرد بیام دراتاقی باز کرد رفتیم تو با کسی که روبه روم بود توانایی سرپا وایسادن نداشتم دو زانو افتادم روی زمین فقط هققققق گریه میکردم به رسولی که قفسه سینه اش باند پیچی شده بود ماسک اکسیژنی که روی صورتش بود نگاه میکردم با صدای کسی سرم آوردم بالا رسول ماسک برداشته بود صدام میکرد
رسول: محمد ....داداش
+جان محمد قربون صدات بشم کجا بودی تو چه بلایی سرت آوردن رسول من
رسول: گریه........نکن اشکت نبینم
بچه....ها.....خوبن........؟
مهدیه..........چی کجاست........؟
اهوووووووو
+آروم باش داداشی آروم همه خوبن
رسول راستش میخوام یه چیزی بهت بگم قول میدی آروم باشی ؟
رسول: چی شده مانی خوبه ؟
اتفاقی افتاده؟
+میگم آروم باش
خوبم بگو داری نصفه جونم میکنی
+راستش نمیدونم چطوری بحث باز کنم مانیا زنده است ازدواج کرده داره مادر میشه
رسول: چییییییییییییییییییییییییییییییییی محمد یک بار دیگه بگو دروغ نگو من خودم مانیام گذاشتم تو قبر امکان نداره این همه سال برگشته تا الان کجا بوده میخوام ببینمش کجاست ؟
+ محمد به خدا دروغ نیست خودشه از خودش و مانی DNAگرفتم جوابش تازه اومده درسته اون مانیا خودمونه به جان خودت داداشی برده بودنش آمریکا
میبرمت پیشش باشه آروم باش .
رسول: چطوری آروم باشم هااااااااا اخخخخ بلند شدم نشستم قفسه سینه ام از جا کنده می شد محمد منو میبری پیشش وگرنه خودم میرم
محمد: باشه داداشی نگرانتم حالت بد میشه کجا میری صبر کن رسول تو همین بیمارستانه رسووووول
رسول: دستم رو در خشک شد بیمارستان چرا بود نکنه بلایی سرش اومده محمد مگه نگفتی حالش خوبه چرا بیمارستانه ؟
+خوبه حالش به خدا خوبه رسول فقط یکم به خاطر شرایطی که داره بیمارستانه دکتر گفت حال خودش و بچه اش بهتر بشه مرخص میشه
رسول: محمد تحمل ندارم میخوام برم پیشش وگرنه خودمو میکشم راحت بشید دارید رو اعصابم راه میرید 😠
محمد: باشه بیا بریم فقط امیدوارم نترسه تورو ببینه رفتیم سمت مراقبت های ویژه جلو دراتاق رسیدم درزدم رفتم تو سپهر آوردم بیرون همه چیز توضیح دادم بهش رسول فرستادم داخل خودم و سپهر بیرون بودم
رسول: واقعا سخت بود چشم انتظاری بعد از این همه مدت هرشب و هرشب در تنهايی بی انتهای شبانهام،
به خاطر میآورم درد نبودنهايت را،
به ياد می آوردم ولی الان لحضه وصاله رسیدن منو تو به هم تو جگر گوشه من بهترین اتفاق زندگیمی بازم اون قلب زیبات و چهره بانمکی که داری لبخند های کوتاه و صدات دوباره همیشگی شده برام باز........
دستم بردم لای موهاش شروع کردم به نوازش کردن دستش بوسیدم با هر نگاه گریه هام اوج میگرفت بهترین راه برای دلتنگی دیدنت بودن هیچ حرفی چشماش باز کرد تیله های مشکی روبه رو بود چشماش میلرزید نگاهم میکرد دستم بردم روی لبش گذاشتم هیچی نگو 😭💔 همه ی وجودم هیچی دردت به جونم بابا فدات بشه بزار نگاهت کنم بابا رسول پیر شد با نبودت کمرش خم شد 😭 عمر بابا زندگی بابا وقتی برگشتم عموت گفت برگشتی زنده ای امروز شد بهترین اتفاق زندگیم با دیدنت
مانیا: هنگ کرده بودم مرد رویا هام خواب هام جلوم بود با حرف هاش گوشه چشمام جمع شده بود دیگه دست خودم نبود روی صورتم میومد ........
رسول: جانم بابا جانم دخترم گریه هات نبینم مروارید حروم کنی نبینم یکی یدونه من بغض کنه فقط ازت یه چیزی میخوام 🥺 یک بار دیگه بزار صدات بشنوم بهم بگی بابا
میخوام زمین زمان به پات بریزم میخوام جهان بفهمه تو برگشتی پیش من
مانیا: ب......ا........ب........ا
ر.......س........و.........ل
رسول: جان بابا رسول قربون اون صدات بشم من گرفتمش تو آغوشم سر صورتش فقط بوس میکردم بوش میکردم دستم بیشتر دورش حلقه کردم
مانی: چند تا وسیله گرفتم میخواستم ببرم برای مانیا جلو در رسیدم عمو اون جا بود با سپهر بیرون نشسته بودن یکم نگران بودم چرا اینجا پس مانیا تنهاست؟
سلام..........
محمد: سلام مانی جان تو اینجا چه کار میکنی ؟
مانیا: چند وسیله آوردم بدم به مانیا حالش چطوره ؟
سپهر: خوبه
مانی: میتونم ببینمش؟
محمد: الان نه مانی جان وقتش نیست
مانی: دارین نگرانم میکنید اتفاقی افتاده ؟
من رفتم تو در و میخواستم باز کنم که در باز شد چهره ای که دیدم نمیدونستم چه کار کنم گریه کنم بخندم
اون بابا بود بابای من رسول ....
عمو بگین شوخیه ؟ این واقعی هست بابای من نیست 😭💔
رسول: مانی پسرم خودمم حالم خوبه زنده ام ببخشید نبودم برای این همه وقت تنها تون گذاشتم شرمنده ام بابا
رفتم نزدیکش دستم گذاشتم روی شونه هاش خودشو پرت کرد تو بغلم گریه میکرد
بابا ............😭😭😭😭😭😭😭
🍃🖤...................(چند روز بعد)🖤🍃..................
محمد: همه دورهم بودیم بلاخره صدای خنده تو خونه بخش شده بود قرار بود تاریخ عقد و عروسی مانی و فاطمه هم مشخص بشه صدای رسول و مانی و مانیا و فاطمه و میومد تو حیاط بودن مانی انداخته بودن تو حوض رسول با شلنگ آب پاشی میکرد روش مانیا هم با فاطمه آب با سطل میریختن روی رسول پرده هارو کشیدم کنار در خونه باز کردم با باز شدن در پاشیده شدن آب از طرف علی و مانیا
رو من آب میریزین من میدونم با شما ها
مانی: ای بدو موش و گربه بازی کنید ............
😂😂
.............................................................
این رمان هم با تمام سختی ها تمام شد.
این داستان هم با گذرواژه ای شیرین و تلخ به پایان رسید .....
این بود تمام خاطرات ...
لحظات با تو بودن.....
با تمام سختی ها و نگرانی ها سعی ما بر ابن بود که رمان بهترین باشه و راضی باشید:)
با خداحافظی تلخ و شیرین شما رو به خدا میسپارم تا فصل دوم با شما رو خداحافظی میکنم
دوستتون دارم🥀🖤
https://harfeto.timefriend.net/17276324759063
لینک ناشناس رمان دلداده فصل اول 🔆
منتظر نظر های قشنگ شما هستم
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
آیدی بنده 🔆
منتظر نظرات قشنگ شما هستم
روزگارِغریبےست
صاحبالزمانباشےو
اینهمهتنها
ظاهراهمهےماعاشقیمولے
عاشقانهصدایتنمےڪنیمآقا . . .🥲!
امام زمانم♥️؛
سلام صبحت بخیر امام زمانم🙂
‹ 🍃⇢ #منتظرانہ ›
⊱· ———— · ⊰ ꥟ ⊱ · ———— ·⊰
‹ شب بخیر › گفتن و ‹ صبحبخیر › گفتن معنیش واقعا شب بخیر و صبح بخیر نیست !
معنیش خیلی قشنگ تره ؛
صبح بخیر یعنی تا بیدار شدم به تو فکرکردم ،
و شب بخیر یعنی آخرین نفری که بهش فکرکردم تو بودی ،
همینقدر کوتاه همینقدر قشنگ . . .
و حالا من میگم صبح بخیر اقاجان
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۵۳ (فلش بک به گذشته) رسول: سه روز پیش تولد داوود بود .با بچه ها براش
دلتنگی سهمِ ماست؛
از خاطراتی که، یک روز خاطره نبودند،
زندگی بودند..
'گذشته ها گذشت و ما در میانِ خاطرات ثابت ماندیم':)!..🙂❤️🩹