eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام سلام .ظهرتون بخیر نماز و روزه هاتون قبول باشه 🙃 رفقا یه پارت دلی داریم از اونایی که مطمئنم دوستش دارید. پارت دلی شهادت محمد . البته با موضوعی که یکی از دوستان هم خواسته بودن. یعنی شهادت عمو جلوی برادرزاده اش💔 خلاصه که الان ارسال میکنم اما نظرات باید بالا باشه 😉 تا من انرژی داشته باشم برای شروع فصل دوم 😍
❤️با نام و یاد خدا❤️ 🖤پارت دلی شهادت محمد 🖤 حنانه: بعد از تموم شدن کار ها توی سایت با عمو محمد به طرف خونه راه افتادیم .یکم مونده بود برسیم که با دیدن شیرینی فروشی سریع به عمو گفتم ماشین رو نگه داره و سریع پیاده شدم و داخل شیرینی فروشی رفتم .یک کیلو شیرینی خریدم و از مغازه خارج شدم .خواستم به طرف ماشین برم که یهو نگاهم به عمو محمد افتاد که فریاد زد فرار کنننن. محمد: حنانه رفت توی شیرینی فروشی .نگاهم به خیابون بود که متوجه ماشین سیاهی که خیلی مشکوک بود شدم .خوب دقت کردم که با دیدن هاتف یکی از سوژه های پرونده هوش از سرم پرید .یکدفعه نگاهم به حنانه که داشت به طرف ماشین میومد افتاد.سریع فریاد زدم :حنانه فرار کننن. حنانه : شیرینی از دستم افتاد .نگاهم به ماشینی که به سرعت به طرف من میومد افتاد .یه نفر هم اسلحه دستش بود .جیغ بلندی کشیدم و شروع به دویدن کردم . آخرین لحظات صدای شلیک گلوله به گوشم خورد .در حین دویدن نگاهی به پشت سرم کردم تا ببینم کسی دنبالم نیاد یکدفعه پام پیچ خورد و زمین خوردم .مچ پام خیلی درد گرفت 😣دستم به طرفش رفت که با برخورد نوک انگشتم به مچ پام درد وحشتناکی توی پام پیچید و باعث شد اشکام از چشمم خارج بشن🥺نگرانی بابت عمو محمد یک طرف و درد پام یک طرف باعث شده بود که به گریه بیوفتم .خدایا من از کی اینقدر ضعیف شدم؟؟💔 آره. درست از همون روزی که مامان و بابام توی اون آتیش سوزی کشته شدن .اون روز به خودم قول دادم باعث و بانی اون آتیش سوزی رو پیدا کنم و انتقام بگیرم .از همون روز با عمو محمد و زن عمو عطیه زندگی کردم.اونا منو مثل دختر خودشون دوست داشتن و بهم محبت میکردن . دستم رو روی زمین گذاشتم و بلند شدم .آروم از اون کوچه خارج شدم .با دیدن ماشین عمو که شیشه اش هم شکسته شده بود ترسیده هینی کشیدم و به طرف ماشین دویدم .در رو باز کردم .کیف عمو هم نبود .خواستم برگردم که سوزشی توی گردنم حس کردم و بی حال روی زمین افتادم و چشمام بسته شد 🖤 حنانه :با درد سرم پلک هام رو از هم جدا کردم .با دیدن خون که روی زمین ریخته شده بود ترسیده تکونی خوردم که متوجه شدم دستم بسته هست .نگاهم به عمو خورد که با دیدن وضعیتش بهت زده بهش خیره شدم ‌.ن..نه این عموی منه که از پهلوش خون سرازیره؟؟🥺💔 هاتف: رفتم توی اتاق .اون دختره بهوش اومده بود اما عموش بیهوش بود. سطل اب داغی که همراهم آورده بودم رو برداشتم و بهش نزدیک شدم و توی یک حرکت ناگهانی روی صورتش و بدنش ریختم که تکون خورد و بهوش اومد . محمد: با درد و سوزش چشمام رو باز کردم .اولین چهره ،تصویر هاتف با نیشخندی بود که داشت بهم نگاه میکرد و بعد از اون صدای نگران حنانه که داشت با گریه صدام میزد 💔 حنانه: اون مرده بهم نزدیک شد و چادرم رو از سرم برداشت .دستش به سمت روسری ام رفت که با فریاد عمو دستش ثابت موند و بعد از مدتی کنار کشید . هاتف: خانم خانما .نمیخوای بدونی اینجا چیکار داری؟؟ عموت که مشخصه چرا اینجا هست اما فکر کنم تو از هیچ چیزی خبر نداشته باشی .من همونم که اون آتیش سوزی رو راه انداختم😈 حنانه: چ..چی؟ یع..یعنی ..تو باعث مرگ مامان و بابای من هستی؟؟؟؟ هاتف: درسته 😏 محمد : توی مدتی که هاتف با حنانه صحبت میکرد سریع ردیاب ریزی که بین یقه پیراهنم بود رو فعال کردم .خوشبختانه دستای من باز بود و راحت تونستم انجامش بدم.نمیتونم تحمل کنم توی اینجا اتفاقی برای حنانه ،برای یادگار برادرم بیوفته. راوی: با کاری که محمد انجام داد و ردیاب را فعال کرد باعث شد رفقایش متوجه مکانی که او در آنجا گرفتار شده بود شدند و فورا به سمت آن مکان خرابه حرکت کردند . محمد: یه ساعتی از زمانی که ردیاب رو فعال کردم میگذره و احتمالا الان دیگه بچه ها تو راه هستند .نگاهم به پهلوم خورد .خونریزی داشت اما کم بود .خوشبختانه تیری که زده بودن فقط خراش ایجاد کرده بود و تیر داخل بدنم نبود.نگاهم به حنانه خورد که نگران با چشمای اشکی نگاهم میکرد و بالاخره شروع به صحبت کرد . حنانه:عمو حالت خوبه؟🥺 محمد: خوبم عمو جان .نگران نباش حنانه جان. حنانه: عمو من میترسم .نکنه کسی نیاد کمک 😭 محمد: با صدای آرومی گفتم: حنانه جان ردیاب رو وصل کردم احتمالا تا یکم وقت دیگه بچه ها میرسن 🙂 حنانه: و..واقعا؟خدایا شکرت🥺 حنانه: نمیدونم چقدر گذشته بود که اون مرده که اسمش هاتف بود با عصبانیت داخل شد و به طرف من اومد .همون موقع صدای تیراندازی بلند شد و من با لبخند محوی به عمو نگاه کردم .مرده اومد و خواست دستش رو به سمت صورتم و روسریم ببره که عمو فریاد زد . محمد: بیشرف چیکار به این دختر داری ؟دستت رو بکششش😠 هاتف: نه .مثل اینکه خیلی دلت میخواد بمیری 😏 نشونت میدم .جای منو لو میدید؟ راوی: و در همان هنگام اسلحه اش را به طرف محمد گرفت و صدای شلیک تیر با صدای جیغ بلند حنانه یکی شد و تیر درست در وسط سینه محمد نشست .حنانه بلند فریاد میزد و کمک می خواست اما...
حنانه: عموووووووو😱😱😱توروخدا نرو .عمو من بدون تو نمیتونم زندگی کنم 😭😭 اون مرده سریع از اتاق خارج شد .دستم رو با ترفندهایی که یاد گرفته بودم باز کردم و به طرف عمو محمد دویدم. کنارش زانو زدم و گریه میکردم و گفتم: ع..عمو .عموجونم به خدا بخوای بری من میمیرم. ا..اصلا به فکر من نیستی باشه اشکال نداره. به فکر زن عمو عطیه باش .به فکر عزیز جون باش .عمو ما نمیتونیم بدون شما زندگی کنیم .توروخدا فکر رفتن نکن😭💔 محمد :ح.حنا..نه ح..حلالم..کن 🥺 حنانه: عمو توروخدا همچین حرفی نزن .من بدون شما میمیرم. عمو توروخدا تحمل کن .شما قوی تر از این حرفایی😭 راوی:چشمان مشکی محمد بسته شد و به خواب ابدی رفت اما حنانه بود که فریاد میزد و عمویش را صدا میزد .ناگهان در باز شد و رسول داخل شد .با دیدن آن صحنه که حنانه ،کسی که میخواست از او خاستگاری کند با ان وضع در کنار عمویش نشسته بود و گریه میکرد حس کرد قلبش نمیزند.او فرماندیشان نبود .محمد به آن زودی جا نمیزد اما چه شد که اینبار بدون هیچ کاری به مقام شهادت رسید 🖤رسول با ترس به طرفشان دوید و اول دستش را روی نبض فرمانده اش گذاشت. با حس آنکه ضربانی ندارد دستانش بی حس شد و فرود اومد .صورتش خیس از اشک شده بود .نگاهش را به حنانه که دیگر جانی برای حتی حرف زدن هم نداشت اما با آن حال برای عمویش گریه میکرد انداخت و آرام به طرفش رفت و شروع به صحبت کرد . رسول: حنانه خانم حالتون خوبه؟؟🥺 حنانه: آقا رسول عموم رفت .عمو قرار نبود منو به این زودی ترک کنه😭 رسول: دستم رو روی ایرپاد درون گوشم زدم و خانم محمدی و خانم اکبری رو صدا زدم تا بیان و کمک کنند حنانه خانم رو ببرن.نگاهم به چادر مشکی گوشه ی دیوار خورد .بلند شدم و چادر رو برداشتم و جلوی حنانه خانم گرفتم و گفتم: لطفا سرتون کنید 😔 حنانه:ممنون🥺🖤 رسول: خواهش میکنم . خانم ها اومدن و حنانه خانم رو بردن .من هم به طرف جسم خونی و بی جان آقا محمد رفتم و کاپشنم رو در آوردم و روی بدنش و صورتش کشیدم و کنارش فرود اومدم و گفتم:اقا محمد کجا رفتی فرمانده .مگه نمی خواستی عروسی منو ببینی .پس چرا الان نیستی که بهت بگم میخواستم بیام خاستگاری حنانه خانم 😭خب من دیگه به کی بگم میخواستم با حنانه خانم ازدواج کنم💔😭 راوی: تمام بچه های گروه به داخل آمدند و با دیدن جسم محمد که رسول بالای پیکرش گریه میکرد کپ کردند اما چند ثانیه نگذشته بود که همگی به طرفش دویدند و بالای جسمش اشک ریختند . (سه سال بعد ) رسول: خب حنانه خانم ما .نمیخوای بگی جنسیت بچه چیه؟؟بابا مثلا من پدرشم نباید بدونم بچم دختره یا پسر؟ حنانه: نه نباید بدونی 😁 رسول: چی؟😐 حنانه: خب از اونجایی که خیلی مهربونم بهت میگم .😌آقا رسول شما باید بری و دو تا سیسمونی بخری😁 یه دختر و یه پسر رسول: وا..واقعا🥺خدایا شکرت🤲 حنانه: بله واقعا .حالا بگو اسمشون رو چی بزاریم؟ رسول: به نظر من اسم دخترم رو فاطمه بزاریم . اسم پسر هم شما بگو . حنانه: اسم پسرم رو میزارم محمد 🥺😔 رسول: محمد قشنگه .خیلی قشنگه 🙂 به فاطمه هم میاد .خب خانمم بلند شو بریم خونه .هوا سرده ممکنه سرما بخوری🙃 حنانه: باشه .بریم 😊 (پایان پارت دلی شهادت محمد و ماجرای شهادت عمو جلوی برادرزاده اش) پ.ن. بعد از هر سختی ای آسونی جلو میاد فقط کافیه توکل داشته باشی به خودش .خدا خودش کار رو تموم میکنه❤️!) https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ناشناس برای پارت های دلی جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️ @Mahdis_1388_00 ایدی جهت ارسال نظرات منتظر نظراتتون هستم🙃🙃
در ضمن رفقا ما تب ادمینی انجام نمیدیم . برای تبادل ویو یا ساعتی با هر اماری به ایدی زیر مراجعه کنید @Mahdis_1388_00
رفقا من منتظرم نظراتتون رو ببینم 😉 پس کجاست انرژی ها 🥺💔
چرا اینقدر لفت؟؟؟؟🥺💔💔
یه نکته بگم من این رمانو تو روبیکا هم گذاشتم تو کانال خودم که به دلایلی روبیکا دیگه فعالیت نمیکنم نویسنده اش خودم هستم تو ناشناس گفتین گفتم بهتون بگم کانال روبیکا رو پاک کردم
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) محمد: تو اتاق نشسته بودم سرم درد میکرد برق هارو خاموش کرده بودم تو تاریکی نشسته بودم در اتاق باز شد از لای در فقط نیمه صورتش معلوم بود یکم درو بیشتر باز کرد آقای عبدی بود سلام آقا........ آقای عبدی: سلام محمد جان چرا نرفتی خونه تو تاریکی نشستی ؟؟ محمد: یکم نگران شروع این پرونده نگران بچه ها و دلیل انفجار خونه رسول و دخترتون و کشته شدن برادر فرشید پیدا کردن جاسوس بین سفرا ایران تو سفر به فرانسه این همه اتفاق تو یک ماه اخیر یه اتفاق نیست انگار دشمنی هست آقای عبدی: محمد جان همه این ها برمیگرده به یه نفر که الان برامون مجهول الهویه هست شناسایی نشده تا خدا نخواد برگی از درخت نمیوفته پسرم برو خونه استراحت کن رنگی به صورت نداری پیش خانواده ات باش یکم مغزت آروم بشه شاید از این نگرانی و استرس کم بشه محمد: چشم آقا آقای عبدی: محمد کی امشب شیفت هست از گروهت ؟؟ محمد: داوود فرستادم مراقب خونه رسول که منفجر شده ت.میم باشه شاید یکی بیاد برای پیدا کردن سرنخ سعید و فرشید شیفت هستن آقای عبدی: ممنون از پله ها رفتم پایین سعید و فرشید مشغول کار بودن دستم روی شونه سعید گذاشتم سعید: سلام ببخشید متوجه نشدم اومدین آقای عبدی: خواهش می کنم سعید جان بلند شو برو محمد برسون خونه یکم استراحت کنه حالش روبه راه نیست یکم نگران و استرس داره محمد سعید میرسوند نه هم نیار مورد قبول نیست سعید: چشم آقا محمد: آقا نیازی نیست خودم میرم آقای عبدی: بهت گفتم مورد قبول نیست محمد برو ببینم سعید تا دم خونه اش میرسونیش نه سرکوچه نه خیابون جلو در خونه سعید: حتماً آقا با اجازه......... ................................................................................ پ.ن1*:برادر فرشید که کشته شده پ.ن2*: نگرانی محمد محو چشمان تو بودم که به دام افتادم صید را زنده گرفتی و به کشتن دادی.... ‌ ‌
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) ✨فلش بک به گذشته ✨ محمد رد خانم عبدی زده بودیم توی یکی کارخانه های نیم تعطیل گروگان گرفته بودنش با بچه ها عملیات و پشتیبانی وارد پارکینگ شدیم سوار ماشین ها رفتیم سمت کارخونه رسول از داخل ماشین داشت نقشه ها رو چک میکرد که با پهباد ببینه چند نفر تو کارخونه هستن رسول: آقا پهباد ها موجود زنده ای رو شناسایی نکرده نزدیک ترین راه از اتوبان شرق تهران اولین خاکی بپیچیم داخل آخر خاکی کارخونه دیده میشه (محمد) از فرماندهی به تمام نیرو های حاظر در عملیات به سمت اتوبان شرق بدون اطلاع وارد عمل نمیشید تمام........ عملیات: تفهیم شد چشم سعید: با دستور آقا محمد وارد کارخونه شدیم سکوت کامل عینک های دید در شب عملیات زده بودیم تو دستم دود زا بود در و محکم با پا باز کردم دود زا را انداختم داخل سریع با بچه ها وارد شدیم داوود با من بود فرشید با رسول و آقا محمد اون طرف کارخونه بودن داخل دستم روی ایرپاد گذاشتم محمد صدام داری ؟؟ +اره صدات دارم چیشد ؟پیداشون کردین ؟ _هیچ اثری نیست فرشید: محمد بیا اینجا خانم عبدی پیداشون کردیم محمد: سعید با بچه ها بیایین سمت ما فرشید پیداش کرد رسول: با بهت به روبه روم نگاه می‌کردم خانم عبدی غرق خون افتادن روی زمین چادر مشکی که داشتن از شدت قرمزی تو ذوق می‌زد چادر از روی صورتش کنار زدم زیر چشمشون قرمز و کبود شده بود کنار لبشون قطره های خون خشک شده بود چهره رنگ پریده دلم ریخت با دیدنش این طوری پاهام سست شد دست و پاهام گم کرده بودم دنبال جای خون ریزی بودم تموم زیر چادر و بدنش با خون یکی شده بود فرشید زنگ زده اورژانس بیاد با ورود پررستار آروم گذاشتنش روی برانکارد چادرش خانم عبدی افتاد روی زمین مانتو مشکی که داشت سمت چپ سمت قلبش لکه بزرگ قرمز بود پرستار چند گاز استریل با هم روی خون ریزی گذاشت تا کم بشه دیگه با دیدن این صحنه نتونستم تحمل کنم از اونجا اومدم بیرون طاقت دیدنشون توی اون حالت نداشتم من از کی تا حالا دل نازک شده بودم قلبی تو سینه ام بود به تپش افتاده بود ضربانش میشد حس کرد حس کردم یکی هی صدام می‌کنه میزنه روی شونه ام داوود: رسول خوبی ؟ چرا این طوری شدی ؟ رسول: ها اره خوبم برو تو شاید محمد کار داشته باشه منم اینجا رو برسی کنم .......... ............................................................................ پ.ن1*: ستایش 🥀 پ‌.ن2*: رسول که این حالت نداشته تا حالا ولی الان داره ؟؟ ی حالتی هست که قلب ی ضربان رو جا می ندازه؛ به نظرم قشنگ ترین دلیلی که می شه براش آورد اینکه اون لحظه یاد معشوقه ش می افته :)