یه نکته بگم من این رمانو تو روبیکا هم گذاشتم تو کانال خودم که به دلایلی روبیکا دیگه فعالیت نمیکنم نویسنده اش خودم هستم تو ناشناس گفتین گفتم بهتون بگم کانال روبیکا رو پاک کردم
#Part_4
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
محمد: تو اتاق نشسته بودم سرم درد میکرد برق هارو خاموش کرده بودم تو تاریکی نشسته بودم در اتاق باز شد از لای در فقط نیمه صورتش معلوم بود یکم درو بیشتر باز کرد آقای عبدی بود
سلام آقا........
آقای عبدی: سلام محمد جان چرا نرفتی خونه تو تاریکی نشستی ؟؟
محمد: یکم نگران شروع این پرونده نگران بچه ها و دلیل انفجار خونه رسول و دخترتون و کشته شدن برادر فرشید پیدا کردن جاسوس بین سفرا ایران تو سفر به فرانسه
این همه اتفاق تو یک ماه اخیر یه اتفاق نیست انگار دشمنی هست
آقای عبدی: محمد جان همه این ها برمیگرده به یه نفر که الان برامون مجهول الهویه هست شناسایی نشده تا خدا نخواد برگی از درخت نمیوفته پسرم برو خونه استراحت کن رنگی به صورت نداری پیش خانواده ات باش یکم مغزت آروم بشه شاید از این نگرانی و استرس کم بشه
محمد: چشم آقا
آقای عبدی: محمد کی امشب شیفت هست از گروهت ؟؟
محمد: داوود فرستادم مراقب خونه رسول که منفجر شده ت.میم باشه شاید یکی بیاد برای پیدا کردن سرنخ سعید و فرشید شیفت هستن
آقای عبدی: ممنون
از پله ها رفتم پایین سعید و فرشید مشغول کار بودن دستم روی شونه سعید گذاشتم
سعید: سلام ببخشید متوجه نشدم اومدین
آقای عبدی: خواهش می کنم سعید جان بلند شو برو محمد برسون خونه یکم استراحت کنه حالش روبه راه نیست یکم نگران و استرس داره
محمد سعید میرسوند نه هم نیار مورد قبول نیست
سعید: چشم آقا
محمد: آقا نیازی نیست خودم میرم
آقای عبدی: بهت گفتم مورد قبول نیست
محمد برو ببینم سعید تا دم خونه اش میرسونیش نه سرکوچه نه خیابون جلو در خونه
سعید: حتماً آقا با اجازه.........
................................................................................
پ.ن1*:برادر فرشید که کشته شده
پ.ن2*: نگرانی محمد
محو چشمان تو بودم که به دام افتادم صید را زنده گرفتی و به کشتن دادی....
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_4 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) محمد: تو اتاق نشسته بودم سرم درد میکرد برق هارو
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
#Part_5
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
✨فلش بک به گذشته ✨
محمد
رد خانم عبدی زده بودیم توی یکی کارخانه های نیم تعطیل گروگان گرفته بودنش با بچه ها عملیات و پشتیبانی وارد پارکینگ شدیم سوار ماشین ها رفتیم سمت کارخونه رسول از داخل ماشین داشت نقشه ها رو چک میکرد که با پهباد ببینه چند نفر تو کارخونه هستن
رسول: آقا پهباد ها موجود زنده ای رو شناسایی نکرده نزدیک ترین راه از اتوبان شرق تهران اولین خاکی بپیچیم داخل آخر خاکی کارخونه دیده میشه
(محمد)
از فرماندهی به تمام نیرو های حاظر در عملیات به سمت اتوبان شرق بدون اطلاع وارد عمل نمیشید تمام........
عملیات: تفهیم شد چشم
سعید: با دستور آقا محمد وارد کارخونه شدیم سکوت کامل عینک های دید در شب عملیات زده بودیم تو دستم دود زا بود در و محکم با پا باز کردم دود زا را انداختم داخل سریع با بچه ها وارد شدیم داوود با من بود فرشید با رسول و آقا محمد اون طرف کارخونه بودن داخل دستم روی ایرپاد گذاشتم
محمد صدام داری ؟؟
+اره صدات دارم چیشد ؟پیداشون کردین ؟
_هیچ اثری نیست
فرشید: محمد بیا اینجا خانم عبدی پیداشون کردیم
محمد: سعید با بچه ها بیایین سمت ما فرشید پیداش کرد
رسول: با بهت به روبه روم نگاه میکردم خانم عبدی غرق خون افتادن روی زمین چادر مشکی که داشتن از شدت قرمزی تو ذوق میزد چادر از روی صورتش کنار زدم زیر چشمشون قرمز و کبود شده بود کنار لبشون قطره های خون خشک شده بود چهره رنگ پریده دلم ریخت با دیدنش این طوری پاهام سست شد دست و پاهام گم کرده بودم
دنبال جای خون ریزی بودم تموم زیر چادر و بدنش با خون یکی شده بود فرشید زنگ زده اورژانس بیاد با ورود پررستار آروم گذاشتنش روی برانکارد چادرش خانم عبدی افتاد روی زمین مانتو مشکی که داشت سمت چپ سمت قلبش لکه بزرگ قرمز بود پرستار چند گاز استریل با هم روی خون ریزی گذاشت تا کم بشه دیگه با دیدن این صحنه نتونستم تحمل کنم از اونجا اومدم بیرون طاقت دیدنشون توی اون حالت نداشتم من از کی تا حالا دل نازک شده بودم قلبی تو سینه ام بود به تپش افتاده بود ضربانش میشد حس کرد حس کردم یکی هی صدام میکنه میزنه روی شونه ام
داوود: رسول خوبی ؟
چرا این طوری شدی ؟
رسول: ها اره خوبم برو تو شاید محمد کار داشته باشه منم اینجا رو برسی کنم ..........
............................................................................
پ.ن1*: ستایش 🥀
پ.ن2*: رسول که این حالت نداشته تا حالا ولی الان داره ؟؟
ی حالتی هست
که قلب ی ضربان رو جا می ندازه؛
به نظرم قشنگ ترین دلیلی که می شه براش آورد اینکه
اون لحظه یاد معشوقه ش می افته :)
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_5 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) ✨فلش بک به گذشته ✨ محمد رد خانم عبدی زده بودیم
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
دوپارت تقدیم به نگاه پرمهرتون 🤍
یک پارت دیگه هم شب میدم نظرات بالا باشه ☺️🤍
رفقا یه خبر دارم براتون 😉
میخوام انشاالله از امشب استارت شروع نوشتن فصل دوم رمان آغوش امن برادر رو انجام بدم تا بتونم هر چه زودتر شروع به پارت گذاری ها کنم بعد از رمان دوستمون.اما قبلش میخوام بدونم اسم رمان عوض کنم یا آغوش امن برادر۲ باشه؟
و اینکه بنده نیاز دارم به انرژی دیگه .پس کمک کنید اعضا بالا بره تا بتونم بنویسم نه اینکه ترک کنید .باشه رفقا ؟؟❤️
پس حمایت ها فراموش نشه😉
حرف اول اسمتون چیه؟
آ ۲ صلوات ب ۲ صلوات
پ ۶ صلوات ت ۵ صلوات
ث ۴ صلوات ج ۸ صلوات
ح ۳ صلوات خ ۴ صلوات
د ۲ صلوات ر ۳ صلوات
ز ۴ صلوات س ۵ صلوات
ش ۷ صلوات ص ۶ صلوات
ط ۲ صلوات ظ ۲ صلوات
ع ۱۰ صلوات غ ۵ صلوات
ف ۹ صلوات ق ۲ صلوات
ک ۱ صلوات گ ۳ صلوات
ل ۹ صلوات م ۱۲ صلوات
ن ۴ صلوات و ۷ صلوات
ه ۱۰ صلوات ی ۳ صلوات
می دونی اگه اینو بفرستی تو گروه و
کانال ها چقدر صلوات برای امام زمان عج فرستاده میشه؟
پیش قدم باش فقط به عشق حضرت مهدی علیه السلام:)